کلوپ عقرب (Scorpion Clup) ساختمان اقامت گاه افراد مجرد در واقع سربازان,در خیابان تحت جمشید روبروی سینما تخت جمشید واقع شده بود،طبقه همکف ساختمان که با چندین پله پائین تر از خیابان و در واقع زیرزمین، به آشپزخانه،سالن نهارخوری،اتاق استراحت و مطالعه،بار و پیست رقص اختصاص داده شده بودو دفتر مسئول بخش ما (سارجنت ای ) که با آن قدبلندش می توانست از بالای کتیبه در، اتاق رانندگان راکنترل کند,اتاق رانندگان در انتهای جنوبی حیاط شن ریزی شده ای قرار داشت که ورودی ماشین رو از خیابان از زیر یکی از اتاق ها بصورت تونل با شیب زیاد به کف حیاط می رسید ومحل پارک اتومبیل های افراد و اداره بود.
کار ما در سه شیفت انجام می شد که صبح،بعد از ظهر وشب کار ،هر هفته می گشت،یعنی هر راننده ای یک هفته صبح کار از شش تا دو، هفته بعد، بعد از ظهر کار از دو تا ده شب و یک هفته شب ، کار از ده شب تا شش روزبعدبود،من در آن مدت یک سال درعین لذت بردن از رانندگی که برام مثل هر جوانی خالی از تفریح نبود تجربیات زیادی کسب کردم که از دوران کودکی ونوجوانی به استقلال شخصی و احساس مسئولیت برسم، با شخصیت هائی آشنا شدم که بخشی از چهار چوب اجتماع مارا تشکیل می دادند وبرای من مشغول به مسائل درس و محیط مدرسه و حداکثر آشنائی همشاگردی های دوران تحصیل تحلیل و برسی شان با معیارهای خام و ساده اندیشی من جور در نمی آمد و دریافتم که در روابط اجتماع آینده حقایق خلاف آموزه های غیر مسلح خانواده گی که بیشتر خود را موظف حفظ مان از مشکلات بیرون بوده و آن سوی مشکل زندگی را به ما نیاموخته و فقط هشدارهایش راداده است.آشپزخانه این اداره که صبحانه نهار و شام را بصورت رستوران به افراد ساکن آن ساختمان و البته مراجعین امریکائی اداره که جاهای دیگر نیز زندگی می کردند سِرو کرده و مبلغ بسیار ارزانی دریافت می کرد.تورگم( Torgom)، یکی از همکاران ارمنی خوش مزه ای بود که تعریف می کرد زمانی در اداره دیگری در (دت فایو DT 5}کار می کردم روزی صبح زود به عنوان راننده سر آشپز را همراه رئیس اداره که بانوی زیبای جوان وامریکائی بود به میدان تره بار،سبزی و میوه تهران بردم تا خرید مواد تازه را انجام بدهیم زیرا مواداصلی آشپزخانه ازگوشت و مرغ و آرد و روغن و کنسروجات و خلاصه اکثر مواد ،در بسته بندی های بزرگ ازامریگا می آمد یا از کواپ (QUP) فروشگاه بزرگ پشت سفارت امریکا در تخت جمشید تهیه می شد،آن روز به علت بدی تغذیه شب قبل دچار دل پیچه بودم و ناخودآگاه بی اختیار آهسته گاز معده را رها کردم و با در نظر گرفتن فضای کوچک صندلی سه نفره وانت پیکاپ فورد امریکائی و سرمای زمستانی باپنجره های بسته و سکوت ترسناک من از عواقب عمل ناخوشایند که فریاداعتراض رئیس سختگیر اداره را در پی داشت و پائین آوردن پنجره هاو اعتراض من به سر آشپز که خجالت بکش و سفید شدن رنگصورت آن بیچاره که رودست خورده و نمی دانست چگونه بی گناهی خود را ثابت کند و متعاقب آن دعوای لفظی ما دونفر به زبان فارسی و فیصله جریان. هنگامی که به اداره رسیدیم بعد از تخلیه بار ، رئیس اداره از من خواست که فردا صبحانه نخورده به اداره بیایم و من هم که صبحانه های آشپزخانه اداره را بسیار دوست داشتم و قیمتش برایم دوتومان گران بودخوشحال ازاینکه کارم مورد توجه قرارگرفته و تشویقی به صبحانه دعوتم کردند شادمان فردا صبح زود ناشتابه عشق صبحانه شاهانه همراه آب پرتقال با املت ژامبون و قهوه و دسر و میوه خود را به آشپز خانه رساندم و از ذوق این صبحانه شب گذشته شام درست و حسابی هم نخورده بودم.با دیدن من رئیس مربوطه که در نگاهش هیچگونه اثری از تشویق و رضایتمندی خوش خدمتیِ من دیده نمی شد ما دونفر را به میزی هدایت کردکه دو لیوان بزرگ مسهل قرمز رنگ خنک شده داخلش بودو مارا مجبور کرد آن ها راجهت شستشوی معده و روده بنوشیم تا سوء هاضمه مان ازبین برود. آمونیاکی (Limonax)جعبه ای محتوی پودر سفید رنگی بود که با آب جوش مخلوط میشد و بسیار غلیظ سفر میشد و حال من ازش بهم میخورد اما ملین بود،در ارتفاعات کوه های سرخه حصار و خجیر ساختمانی بودکه ما را داخلش راه نمی دادندوفقط افرادامریکائی حق ورود به آنجارا داشتندوگاهاً با چمدان هائی که احتمالاً حاوی کاست های اطلاعات ضبط شده ارسالی ماهواره های بالای آسمان ایران بود ، از آن ساختمان خارج و آن ها را به اداره برده و هرماه با هواپیمای چارتر به امریکامی رفت،در کنار ساختمان بنای کوچکی شامل یک اتاق با میز و صندلی و توالت و دستشوئی و گوشه ای به عنوان آشپزخانه مجهز به ماشین قهوه مجهز بود و زمان انتظاررا با ورق زدن روزنامه هاو نوشیدن قهوه میگذرانیم،و مسافرین خود را به تهران باز می گرداندیم.
در تصویر بالا که از محل تعمیرگاه رکورد در خیابان شهباز واقع وملک استیجاری مربوط به مرحوم شباهنگی بود که بعد ها با خرید زمینی در خیابان خاوران و ساخت تعمیرگاه رکورد نو پدرم به آنجا نقل مکان کرد و این تعمیرگاه به مرحوم عمو ایرج تعلق گرفت که تا سالها بعد از فوت نابهنگام وی توسط علی سرپولکی پسر بزرگش اداره میشد ،علی آقا بعدها از این کار کناره گیری کرده ملک را پس دادند و در حال حاظر هنوز تخلیه و درش بسته میباشد،زمان این عکس سال هزارو سیصد و سی و پنج میباشد سرهنگ گلستانه داخل شورلت ایمپالا ی هزارو نهصد و پنجاه و چهار خود که تازه از آمریکا برایش اورده بودند ،من و پدرم در کنار اتومبیل دیده میشویم،او این عکس را برای یک چنین شبی گرفت تا با دیدنش اشکم اجازه نوشتن ندهد و ارتباطم را با وی میسر نماید ،وی همیشه پشتیبانم بوده و هست و در تمام ادوار زندگی گذشته ام در مواقع ضروری یاریم داده و بکمکم شتافته و سختی های مسیر را راهنما.
آن روز از مدرسه آمده و مطابق هرروز بین ساعت دوازده تا دو از مدرسه به منزل رفته نهار میخوردم و دوباره تا ساعت چهار به دبستان میرفتم و من بخش اعظمی از وقت استراحتم در تعمیرگاه طی می شد،پشت اتومبیل محل سرویس و شستشوی سواری و کامیون قرار دارد که در سمت راست تصویر قسمت عقب بار کامیون داخل دهنه سرویس دیده میشود و تعمیرگاه ما در سال سی و پنج جزو اولین تعمیرگاه های مجهز شستشوی اتومبیل تهران بود که بعد ها با نام کارواش در ایران مرسوم شد،در این عکس پدرم سی و سه ساله میباشد و من بیخیال که در کنار وی امن ترین آرامش دنیا را داشتم ،آنروز بعد از ظهری پاییزی با آفتاب گرم و دلچسب آبان ماه تهران چه لذت بخش بود و تکرار زیاد این روزها که چه زود گذشت و من بجای افسوس از دست دادنشان هر زمان که اراده میکنم بدان باز میکردم.