کریم سرپولکی
کوچه نصیرالدیوان

بخش هفدهم

دو فرزندِ متولدِ قبل از من به نام های محمد رضا و مهناز هردو بر اثر بیماری فوت کرده بودند و من معجزه قرن بیستم در روز اول فروردین سال بیست وهشت که هنوز پنجاه و سه روز از تولدم می گذشت یک ساله شدم و با مراجعه به شناسنامه صادره در سال بیست و هفت در فروردین بیست و هشت، یک سال از عمرم می گذشت و این امر باعث سردر گمی من در زندگی بوده که یک سال از خودم بزرگترم و هیچ وقت نمی دانم دقیقاً چند ساله هستم . مثلاً امسال که سال یک هزارو چهار صد خورشیدی می باشد، من هفتادو سه ساله ام در حالی که چند روز از تولد هفتادو دو سالگیم گذشته,(میلاد با سعادت من در تاریخ هشتم بهمن ماه سال هزارو سیصد و بیست و هفت اتفاق افتاد و با این تولد دنیا کُنف یکون شد،دریاها طغیان کرده کوه ها گدازه های خودرا بصورت آتش فشان فوران کردند زمان از حرکت ایستاد و من با شمشیر عدل و داد در دست,یا علی گویان پا به عرصه هستی گذاشتم بگذریم ،من همیشه در درس ریاضی ضعیف هستم و حل مسائل را به آینده موکول می کنم .
بنده اصولاً در زندگی چیزهای سخت راکه دردسر دارد برای بعد گذاشته وان هائی را که خوشحالم می کند و راحت ترند انجام می دهم .بر میگردم به اتاق عمو تیمور که شب عروسیشان با ژاله خانم در آن ازدحام برو بیای فامیل در خانه گلبندک و همراه فامیل که تعدادیشان با اتوبوس شهری خط دَه، متعلق به پدرم که در عین مکانیکی، اتوبوسی در مسیر خط سیر یکی از خیابان های تهران منتهی به میدان توپخانه داشت که به رانندگی ممد کوچیکه به کسب درآمد گذرای خرج زندگی نوپایش داشت و آنشب عروسی من همراه مادر با فامیل دراین اتوبوس به منزل خانواده ژاله خانم رفتیم و بعد از صحنه خانه پدر بزرگ خاطراتی مات و محو در ذهنم مانده،رفت و آمد ها و هیاهوی هلهله و شادمانی بسیار کم رنگند و آن شب را در هاله ای مات بیاد دارم.عمو تیمور و همسرشان بعد از مدتی به دلیل در راه داشتن فرزند و مشکلات پیرامونشان به خانه ما نقل مکان کردند که ناصر در کوچه باغ بینش متولد شد.عموتیمور آن زمان مالک یک دستگاه تاکسی اتومبیل هیلمن بود و در آمد آن کفاف زندگی نوپایشان را می داد،بعد از مدتی دوباره به خانه آبمنگل برگشتند و عمو در اداره مستشاری ارتش امریکا در ایران در قسمت تعمیرگاه مشغول کار و با تولد نسرین دختر خانواده و رشد اقتصادی خانواده کوچکشان که علاوه کار در اداره مستشاری با تاکسی نیز در سطح شهر در آمدی کسب می کرد موفق به خرید خانه ای در نارمک شد و زندگیشان با تولد نادر و سنبل ادامه یافت و در بحبوحه دوران انقلاب به امریکا مهاجرت کرد.البته مرحوم تیمور خان دور از وطن دار فانی را وداع گفت ودرهمانجا آرام گرفت اما من همیشه مرهون زحمات و محبت های وی هستم که در دوران کودکی برای ما مخصوصاً برای من کشید و فراموش نمی کنم روزی را که برای ثبت نام من درکلاس اول با مراجعه به دبستان اعتصام شهباز کنار کوچه آتش نشانی و سپس مراجعه به بخش اداره فرهنگ منطقه در امامزاده یحیی و با دردست داشتن نامه بخش به مدرسه سلمان شهباز و تشکیل پرونده و تمام زحماتی که برای تمام فامیل می کشید و من قدردان همه آن محبت هایش همیشه بوده ام ودر تمام دوران زندگیم به آن اذعان داشته و بارها در تماس های تلفنیم شخصاً به حضورش رساندم.

بهار سال چهل ونه به توصیه عمو تیمور به سفارت امریکا رفته به عنوان راننده استخدام شدم ،که قسمتی از آن اداره بنام DT 333 اداره نیروی هوائی امریکا بخش ماهواره های فضائی که بصورت ابتدائی بیست و چهار ساعته ارسالات خود را به پایگاه ایستگاه خجیر بالای سرخه حصار که آن وقت ها تحت نظارت اداره شکاربانی و محیط زیست به ریاست کامبیز اتابای بود، قرار داشت و ورودیش بعداز بیمارستان سرخه حصار که بیشتر در رشته مسلولین و بیماران ریوی فعالیت و تخصص داشت بالای گردنه جاده فرعی ورودی خاکی سمت راست با ایست محافظ ،لوله آهنی عرضی که راه را می بندد و برای گذشتن از آن چون کسی آن جا نبود پیاده شدَه قفل رمزی به شماره 3333 را باز کرده محافظ فلزی سنگین را که از یک سو با لولا روی پایه کنار جاده استواربود بلند می کردیم اتومبیل را حرکت داده ، سپس محافظ را برگردانده تا راه بسته شود،آن را باقفل بسته به سوی سایتTrans miterseitکه در ارتفاعات قرار داشت می رفتیم و معمولاً مسافرینی از افراد امریکائی همراه داشتیم که یا از محل استقرار دفتر DT333 واقع در تخت جمشید روبروی سینما تخت جمشید ساختمان سه طبقه ای که طبقات بالایش اتاق های سربازان مجرد نیروی هوائی امریکائی که دوران خدمت خود را به مدت چهار سال در ایران می گذراندند .البته آن ها این امکان را داشتد که همین دوران خدمت را فقط به مدت دوسال در ترکیه بگذرانند اما انطورکه می گفتند هیچکدام حاضرنبودند چون کلاس ترکیه بسیار پایین بود.

من و عظیم احتمالآ سال هزارو سیصد و سی و یک،من از این شلوار پُفی شطرنجی بسیار دلخور بودم و هنگامی که مادر ما را با این لباس به میهمانی خانه پدر بزرگ مادری برد و کش پاچه تنگ پای راست این شلوار که پوست نازک پای مرا در بالاترین قسمت ران زخم کرده بود و شکوه های من در مادر اثر نداشت تا بلآخره در برگشت و هنگام بیرون آوردن جامه متوجه زخم بالای کشاله رانم شد و احساس تآسفی را که در چهره اش دیدم و نوازش دست مهربانش .

این شلوار بعدآ دوباره خیاطی شده کشش گشاد تر شد چون هنر خیاطی و کار کردن با چرخ خیاطی دستی از مهارت های مامان بود و تا سنین بالا لباسهای زیر ما توسط وی دوخته میشد بگذریم که بعد ها وی باگذراندن دوره خیاطی مدرن در یکی از آموزشگاه های خیاطی و با تهیه چرخ خیاطی برقی سینگر لباسهای زنانه خود و خواهر هایم را می دوخت اما پیراهن و لباس مردانه را به خیاط های مردانه سفارش میدادیم.این شلوار گرچه کشش پایم را زخم کرده بود اما اثر این زخم آنقدر زجرآور نبود که فرم دخترانه اش، و پوشیدنش از همان دوران احساس اهانت به مردانگی، و متعجب از اینکه مادر چه زیبائی در این اثر هنری خود یافته بود که با افتخار همه جا آن را پای ما میکرد و دست بردار هم نبود.

من در شش ماهگی.

دیروز اولین دوز واکسن خودرا گرفتم و بر مبنای شنیده های گذشته فضای مجازی که اوائل در نهفتگی سیاست کنترل کلیه زندگی انسانها پشت این بیماری نهفته بود که با تزربق واکسنش تمام واکنشها و رفت و آمد هایمان تحت پوشش مراقبتها و کنترل از راه دور قرار گرفته و انسانها را بسمت و سوی مورد نظر می کشانند و همچون عروسک های بی اداره در مسیر های خاص قرار میدهد طبق دستور پزشک چند دقیقه ای در اطاق انتظار مطب پزشک نشستم تا اگر واکنش غیرعادی اثر واکسن در بدنم بروز کند در دسترس باشم،اتفاقی نیفتاد و از آنجا مستقیمآ به محل کار رفتم و تا شب آنچنان مشغول بودم که آن چیپس یا سنزور که قرار بود با تزریق در وجودم جایگزین شده باشد و مرا بسوی اهداف مشخص ببرد همچون تمام جسمم که سالهاست از کثرت کاروفعالیت روزانه متوجه نمیشودچه بلائی دارم سرش میآورم و فرصت فرسوده شدن نمییابد نیز سردرگم همراه سایر اعضائ و جوارهم مجبور به اطاعت و همکاری گیج و مات و مبهوت سرگردان مانده.بیچاره واکسن.