صدای شکستن تنگ بلور آب در دست فریدون و متعاقب آن فریاد مهر اعظم "زن عمو" که الحق و ولانصاف اسمش برازنده مرام مهربانانه زنی فداکار که مهرش را از هیچ یک از ما دریغ نکرد و برایش بین ما کودکان تفاوتی نبود ،همگی سراسیمه از اتاق خارج شدیم و فریدون را که جهت آوردن آب از آب انبار آنطرف حیاط زیر اطاق عمو تیمور برگشته بود دیدیم که دسته شکسته پارچ بلورین در دستش و صورت بریده شده خون آلود که ساکت در حال شوک به فریادهای مادر و متعاقب آن عمو رحیم می نگریست . شهر شلوغ و پلوغ شدو بخشی از میهمانان همراه بیمار به بیمارستان رفتندو من هنوز چشمم بدنبال آن قاچ های بزرگ خربزه به ظاهر شیرین وسط سفره است.اثر بریدگی آنروز هنوز روی صورت فریدون مرا به آن روز وصل میکند و با هر بار دیدن وی بدون آنکه دیگران بفهمند به رویا میروم.سخن از خربزه پیش آمد یاد داستانی از مرحوم پدرم افتادم که نقل می کرد هنگامیکه عمه ماهجبین تازه ازدواج کرده بوده طبق رسوم جاریه خانواده های دوطرف میهمانی داده و اقوام جدید بیشتر با یکدیگر آشنا می شوند و تازه این مراسم خود دست کمی از عروسی ندارد و شادمانی ادامه این نوع میهمانی ها،پیوند های خانواده هارا محکم تر می کرد . در میهمانی که خانواده داماد کل فامیل عروس را دعوت کرده بودند مرحوم کرباسچیان بزرگ پدر شاه داماد شوهر عمه ماهجبین که خیلی از پدر من خوشش آمده بوده وی را در کنار سفره پیش خود می نشاند و تا حد امکان در صرف غذا از وی پذیرائی کرده و به اصرار آنچه که ممکن بوده به وی می خوراند تا جائی که به قول مرحوم پدرم امکان تنفس با آن لباس های معذب میهمانی و تکمه های بسته و نشستن کنار سفره روی زمین را مشکل ساخته بوده و خدارا شکر سفره را جمع می کنند اما ظرف دسر که همان دیس بزرگ خربزه با برش های درشت کنار دست حاجی می ماند و او چنگالی برداشته بزرگترین قطعه خربزه ظرف را به بابای جوان تنومند و ورزشکارمن تعارف می کند و وی با اکراه و تشکر آن را در حالی که خوردن برایش بسیار مشکل،می پذیرد و با هر دردسری بوده جویده پائین می دهدکه متعاقبش چنگالی دیگربا قطعه دیگر پیش می آید و چنگال دیگری آماده قطعه سوم کنار دیس که پدرم در حین گاز زدن دومین خربزه چنگال کناردیس را برداشته تکه ای خربزه به حاج آقا تعارف می کندو بلافاصله بعد تمام شدن خربزه حاجی قطعه دوم را به وی می دهد که حاج آقا گرفته می خورد و هنگامی که چنگال سوم می رسد حاج آقای بزرگ لب به اعتراض می گشاید که پسر توقصد جان مارا داری و می خواهی مارا بکشی که حضار از ترفند پدر در راه نجات خود از محبت زیاد حاجی کرباسچیان بزرگ به خنده افتاده و این داستان سالیان دراز خنده به لبان جمع فامیل می آورد.. سقف های این خانه بسیار رفیع بود و گرم کردن فضای داخل اتاق ها مخصوصاً در زمستان ها مشکل ساز بود . وسیله گرمائی زمستانی کرسی وسط اتاق بودکه با خاکِ ذغال وگوله توپ مانند، که خرده پودر ذغال خمیر کرده بصورت گلوله توپ در آفتاب تابستان خشک کرده می شد و در زمستان در منقل زیر کرسی کاربرد داشت و با آن درهای چوبی قدیمی که بدون داشتن نوارهای آب بندی سرمای بیرون از منافذش به درون رسوخ می کرد و فقط پرده های آویزان جلوی این درها تا حدی هوای داخل را معتدل می نمود.این خانه در طول حیاتش بعد از مدتی کوتاه که مرحوم پدرم با سیمی از روی پشت بام برای اتاق حاج علی برق یواشکی از کارخانه برق امین الضرب می کشید خیلی دیر به انرژی جادوئی مجهز شد و سالیان سال چراغ زنبوری،گردسوز و فانوس، مددکار شب های تاریک اهالی این خانه بودند.اتاق هائی که عمو تیمور در ضلع جنوب غربی ساختمان داشت قبلاً متعلق به پدر و مادر من بوده که زندگی مشترکشان را از آنجا شروع کرده بودند.
مادرمن هنگام جوانی ریز اندام و کوتاه قد بود و در مقابل ، پدری تقریباً قدبلند،چهارشانه،جوانی ورزشکار و درشت اندام و طبق تعریف مادر گاهی بابام مادرم را بلند کرده روی طاقچه اتاق (زائده برجسته ای روی دیوار که امروزه تقریباً دِمُدِه شده)، می نشاند و خانه را ترک می کرد و مادر بعلت ارتفاع تاقچه جرات پائین پریدن نداشته و آنقدر فریاد می کرده تا مادر بزرگم نصرت زمان شنیده وی را از روی رف پائین بیاورد و روابط فی مابین آن ها از سوی پدر همیشه بر اصول احترام و گذشت بود مخصوصاً در حضور دیگران و در مقابل، مادرم با آن جثه کوچک اقتداری داشت که علیرغم سرکشی های پدر همیشه عامرانه و گاهی نیز پنهانی امور داخلی خانه را به نفع زندگی مشترکشان هدایت می کرد .تولد من در هشتمین روز بهمن ماه سال هزارو سیصد و بیست و هفت در همان خانه اتفاق افتاد و نمیدانم چه ساعتی بوده و دیگر مادر نیست که به هزاران سوال بی جوابم پاسخ دهد و من فرزند سوم خانواده ام بودم.
در تصویر بالا عمو رحیم و مهر اعظم خانم و در تصویر زیر آن دو فرزند شان زهره خانم و فریدون را می بینیم که در یکی از عکاسخانه های تهران جاودانه شده اند.زهره خانم در حال حاضر بزرگ فامیل سرپولکی بوده و من برایشان آرزوی عمر طولانی دارم.البته هنوز افراد بزرگتری در فامیل هستند که قابل احترام از جمله دختر عمه های گرامیان ،خانم ملیحه منیژه صفریان و برادرشان آقا داود صفریان، فرزندان مرحوم بانو مهرانگیز اولیائی دختر عمه طوبی که در آلمان زندگی را بدرود گفت واقا تقی و برادرشان آقا ماشاله چاوشی پسر های مرحوم صدیقه خانم اولیائی ایضآ دختر عمه طوبی که وجودشان مایه افتخار و دلگرمی خاندان سرپولکی میباشد.
با پوزش از محضر بانوی گرامی خانم ژاله سرپولکی که بالاترین مقام بزرگ فامیل سرپولکی میباشند و من نام ایشان را اشتباهآ از قلم انداختم و جا دارد نقش ایشان را در تربیت فرزندانی که همانند بقیه مایه افتخار خانواده میباشند را گوشزد نمایم،ایشان علاوه بر همسر عمو نقش مادر برای یکایک ما را دارند و از نیمه خانم بسیار سپاس گذارم که این موضوع را بمن گوشزد کرد.
نیمه خانم= نعیمه خانم