حسنک که انتظار ملاطفت و مهربانی از اهالی آن خانه ڔا داشت و هیچ جوابی به گریه هایش که دیگر تقریباً به انتها رسیده بود وخود می دانست بی نتیجه بوده و خریداری ندارد بدون شلوار و با تنها یک زیرپیراهن عریان و چون باد فتق نیز داشت با بیضه متورم هنگامی که از کنارش می گذشتم که شاید برای اولین بار مرا می دید با ادامه گریه بدون اشک با آهنگ یکنواخت و کنجکاوانه نگاه مهربانش وتعقیب من با چشمان درشتش ، که دوان دوان به اتاق عمو حاج داداش روانه بودم و این صحنه و آن تُن صدای کودکانه که هرگزاز خاطرم نرفته و هنوز در گوشم زنگ می زند وهر وقت دلم تنگش می شود آن را دوباره می شنوم و یادش را همانند تمام آنان که دیگر نیستند از بایگانی ذهنم بیرون آورده مروری کرده و وجودشان را با آن صداهای یکدانه تجربه ای دیگر و دوباره در صندوقچه دل، لابلای تمام خاطرات گرامیم بایگانی می کنم.
ساختمان دوطبقه عمو حاج داداش یا به قول عمه ماهجبین ابرام داداش، که فقط طبقه بالایش قابل سکونت بود و طبقه پائینش غیر مسکونی و بصورت انبار خرت و پرت و لوازم مستعمل خالی و تاریک و کثیف تنها در سکوت خود می زیست و من فقط چندباری هنگام بازی با بچه ها نظری به داخلش انداخته و چون جذابیتی برام نداشت توجهی به آنجا نکردم .طبقه بالا دارای دو اطاق تودرتو بود که فقط یک در ورودی از بالای همین راه پله طولانی بدون هیچ گونه حفاظ مانند نرده جانبی نبود و عموی عزیز من با آن عصای بلند زیر بغل و پای بدون حس بایستی نشسته از بالا، پله به پله با یک دست عصا و با دست دیگر ،خود را از خطر سقوط در سرماوگرما، برف و باران رفت و آمد می کرده و امروز که فکر می کنم دلم واقعاً برای آنها که در انتهای افول آن دوران دبدبه کبکبه زندگی شاهانه زمان حاج علی سرپولکی به مشقت، روزگار می گذراندند می سوزد و مقصرش را نه که آنها بلکه ندانم کاری و استبداد متعصبانه و خرمقدس بودن بزرگانشان می دانم ، تعدد زوجات سه گانه و فرزندان زیاد وفقط فکر کردن به سیر کردن شکمشان رسالت خود را در قبال مسئولیت اجتماعی تمام دانسته و با ازدیاد لشکر اسلامی که بیشتر آنها پشیزی ارزش برای این ایدئولوژی قائل نبودند به سرمقصد منظور رسیده و وظیفه خود را تمام کرده است .
من از زندگی خانواده ام شکایتی نداشتم و حتی راضی، چه پدر من فردی فعال در رشته تعمیر اتومبیل که به دلیل ازدیاد روزمره اش در آن دوران که عصر تحول صنعتی دنیا و احتیاج مبرم انسان ها به وسائل نقلیه کاری پر در آمد و پول ساز بود و هنوز نیز می باشد و علاوه بر درآمدش مورد احتیاج و علاقه هر انسانی از دوره کودکی تا بزرگسالیش بوده و نودونه درصد کودکان مخصوصاً پسرها ناخودآگاه عاشق راندن و سرعتند و از همان کودکی خودرا درنقش راننده می بینند،افسوسِ من از هم پاشیدن حاصل زحمات شخصیتی است که شاید به علت عدم سواد کافی و با اتکا به تجربه سنتی و بافت مذهبی پیرامون خود و تعصب، قادر به درک پیشرفت و تمدن و عدم آینده نگری باعث افول ستاره خانواده ای شد که راه آینده شان از سنگلاخ گذشت . سرپولکی ها همواره در تمام دوران بعد از حاج علی با وجود عروس های مومن و پایبند به نظام خانواده همگی سربلند و با حفظ رسالت خانوادگی رشد چشمگیری داشته و بدون هیچگونه آلودگی از نسل سوم به بعد که ما حتی شاهد یک اعتیاد کوچک نیز بین فرزندانشان نبوده ایم و کمتر سیگاری در بین نسل های بجامانده وجود دارد و این خانواده علاوه بر وطن اصلی در تمام دنیا ریشه دوانده و نسل های کنونی مشغول پیشرفت در مشاغل مهم علمی تجاری و صنعتی دنیا می باشند و در کل اروپا و امریکا و آسیا پخش شده و چون جد خود به تلاش کسب حلال مشغول و نام وی را همه جا میبرند.
بعضی وقتها احساسات، انسان را از مسیر اصلی خارج میکند و من با احساسی فکر کردنم گاهی از موضوع خارج می شوم .
از پله های اتاق حاج داداش که پائین می آمدیم در نیمه راه سمت راست ورودی از باغ به اتاق پنج دری محل حکومت حاج علی سرپولکی که از آنجا ناظر بر رفتارهمه اهالی در رفت و آمد حیاط و باغ بود و حالا دیگر پس از سالیان بعد فوتش این اطاق به دوقسمت شرقی و غربی بوسیله دیوار تیغه ای تقسیم شده بود در قسمت غربی آن مرحوم صدیقه خانم یکی از دخترهای عمه طوبی همراه همسر و سه پسرشان آقا تقی،آقا ماشاالله و مرحوم حسن، ساکن بودند.اقاتقی را هیچ وقت در این خانه ندیدم زیرا از نوجوانی در مغازه شوهر خاله اش در نارمک مشغول کار و در خانه خاله اش فرنگیز زندگی میکرد ،آقا ماشاالله پسر دوم از اول شغل مکانیکی را انتخاب و نزد پدر من یکی از نخبگان این رشته شد که زمینه ساز آینده موفق وی بود .
عکس بالا در محل دفتر تعمیرگاه رکوردنو واقع در خیابان خاوران حدود سالهای سی و شش گرفته شده از افراد این گروه تنها من و آقا ماشاالله چاوشی باقی مانده ایم ،شخصیتهای داخل این تابلو از راست پائین من، پدرم، سرهنگ گلستانه،سرهنگ شهربانی تهران،آقا اعلی یکی از کامیون دارهای شهرستانی که کامیونهای در تعمیرگاه ما تعمیر میشد،حاج مرتضی که بعد ها فروشگاه لوازم یدکی اتومبیل خود را در یکی از مغازه های تعمیرگاه دائر کرد،نفر نشسته روی زمین محمد صوفیانی کامیوندار. نفرات ایستاده از راست آبدارچی قهوه خانه آقا رضا قهوه خانه ای که ایستگاه آقا رضای جاده مسگر اباد (خیابان خاوران) نامش را ماندگار کرد و استکان و نعلبکی های چای را که از قهوه خانه از آنطرف خیابان جهت میهمانان و مشتری ها سفارش داده شده در دست دارد،آقا یداله سر کارگر تعمیرگاه و بقول قدیمیها اوستا کارخونه، نفر بعدی را بخاطر ندارم سپس بخش کوچکی از صورت کارگر دیگری پیداست که پادوی کارگاه میباشد و احتمالآ قدرت که بعد ها به تعمیرگاه رکورد متعلق به عمو ایرج در خیابان شهباز بود منتقل شد،جوان قدبلند ایستاده هم یکی دیگر از کارگران تعمیرگاه است،نفر بعدی آقا ماشاله چاوشی در دوران کارآموزی ،حاج عباس شهاب که مستآجر یک دهانه مغازه تشک دوزی اتومبیل بر خیابان ملک تعمیرگاه بود و هنوز وراثش آنجا را اداره میکنند،سید دالوندار یا سرایدار تعمیرگاه که بعدها در نزاعی یکی از چشمهایش را از دست داد و نفر آخر را که می شناسم اما یادم نیست چه نقشی داشت و چه کاره بوده.این عکس را عکاسی دوره گرد با ورود به تعمیرگاه که اون وقتها در کوچه و خیابان میگشتند و با گرفتن عکس کسب در آمد میکردند،با دوربین حرفه ای و مجهز به فلاش بزرگ،مبلغ دریافتی اولیه برای عکس گرفتن دو تومان بود و چاپ نسخه های اضافی هرکدام پنج ریال.و هر عکاسی که می توانست از چنین گروهی عکس بگیرد موفق به فروش نسخه های بیشتری به افراد گروه و کسب در آمد بیشتر میشد.