کریم سرپولکی
کوچه نصیرالدیوان

بخش سیزدهم

در این اتاق عمو حاج داداش یا محمد ابراهیم پسردوم حاج علی و گلین خانم به همراه همسرش امین جون که اسم اصلیش امین آغا بود (آغا با غ به معنای بی بی ، بانو) زندگی می کرد.و این مطلب را مرحوم عمو تیمور که امشب سالگرد سومین رحلتش می باشد سال دوهزاروهفده ، تلفنی از امریکا برایم توضیح داده بود.

امین جون و عمو حاج داداش نوه پسری خودشان خسرو را بزرگ کردند . پدر خسرو مرحوم اکبرآقا و مادرش سرور اعظم پس از فوت شوهر فرزند را به پدر بزرگ و مادر بزرگ سپرد و به دنبال زندگی خود رفت و من فقط یک بار ایشان را در عروسی خسرو روز عقد کنان دیدم که صورت ایشان را اصلاً به یاد ندارم .متاسفانه من یک زمانی شروع به نوشتن گذشته ها کردم که دیگر هیچ سرنخی در قید حیاط نیست و من بعداز زهره خانم دخترِ عمو رحیم، مسن ترین سرپولکی هستم و آنچه آن سرنخ ها باخود بردند دیگر باز یافتنی نیست.عمو حاج داداش دردوران جوانی گویا بر اثرتصادف پای راستش از زانو به پائین فلج و قادر به راه رفتن نبودو عصای بلندی داشت که زیر بغل قرار می گرفت و سنگینی سمت راست بدن را روی عصا و با تکیه به آن راه می رفت، خیلی دوستش داشتیم و اکثراً اتاقش محل بازی بچه ها بود و با هم منچ بازی می کردیم که به زمان خودش علاوه بر سرگرم کننده بسیار مدرن بود و برای بچه های جنوب شهر که بهترین بازیشان توی کوچه های خاکی تیله بازی،الک دولک،گرگم به هوا،قایم موشک،بادبادک هوا کردن با فانوس های کاغذیِ رنگی که داخلشان شمع روشن کرده که در دل شب های تابستان در آسمان می درخشید، بچه های گارد ماشین که بچه های پای خط هم نامیده می شدند بهترین سرگرمیشان پریدن روی سقف ماشین دودی و سپس بازگشت به پشت بام های کنار خط ریل راه آهن شاه عبدالعظیم بود و هنگام گذر این قطار که در طول روز از گارد ماشین تقاطع خیابان خراسان غربی و خیابان انبار گندم بین میدان شاه و میدان شوش چند بار مسیر شهر ری را در رفت و آمد بود مرتب روی سقف می پریدند و دوباره به بام خانه ها باز می‌گشتند، عموحاج داداش صاحب سه فرزند یک پسر و دو دختر بود. اکبر آقا پدر خسرو که سال ها پیش به رحمت خدا رفته و دختری بنامِ، فکر می کنم عصمت که در جوانی فوت کرده بود و من تازه سه چهار سال پیش ، در موردش از عمو تیمور شنیدم و فرزند سومش حشمت خانم دختر عموئی که تُن صدای بم خش دارش را از پدر به ارث برده بود.تن صدای انسان ها یکدانه و مختص خودشان می باشد و هرگز تکرار نخواهد شد و ملیاردها انسان جهان هستی دارای ملیارد ها تن صداهای گوناگون هستند که در عین متفاوت بودن از یکدیگر غیر قابل تکرارند و این از معجزات عالم هستی ست که اگر به مذهبیون و متعصبین بگوئیم فوری به قدرت خداوندی ارتباطش می دهندو اصلاً هر چیزی را موهبتی الهی می دانند و بطور کلی همه چیز بدون وجود پروردگار وجود ندارد و طبیعتی که داروینیسم مدعی فلسفه اش می باشد نیز، خود از او نشئت می گیرد و اگر روزی این خلق، خدا را از زندگی خود کنار بگذارند و دیگر به وی استناد نکنند تمام معادلات دوزوکلک و تقلب و هزارجور پدرسوخته بازی و شارلاتانیسم و پشت هم اندازی و جنگ و دعوا که به نام این نیروی لایتناهی در تمام جوامع بشریت جاریست ،از حرکت می ایستد و چرخ زندگی راکد مانده، همه سردرگم خواهندشد،ومن در تمام طول هفتادو دو سه ساله زندگیم روی تُن این صداها دقت زیادی کرده ام و صدای تک تک آشنایانم در گوشم زنگ می زند و فراموشم نمی شود .در زندگی پیش آمده که شباهت هائی بین صدای دونفر وجود داشته اما با دقت بیشتر مطمئناً اختلافاتی خواهند داشت که آنکه دقیق می شود تشخیص داده و این خسیسه ایست که منِ باریک بین بدان مجهزم و حتی در رویا نیز احساسشان می کنم .
حسن فرزند مش رمضون چاوشی و صدیقه خانم دختر عمه طوبی که از قوه شنوائی بی بهره و در کودکی به علت بیماری ،از دست داده بود و به همین علت قدرت تکلم ایشان در حد بسیار کم اصوات خروجی از حنجره را که ما انسان های عادی با حرکات لب به صورت آهنگین ،از دهان خارج می کنیم با دشواری بر مبنای آنچه در اثر ناشنوائی از صدا حدس می زد بیان کرده وسعی می نمود صحبت کند که بسیار هم موفق بود و ما و اطرافیانش مخصوصاً نزدیکان کاملاً بدان عادت داشتیم، داشتم از مرحوم حسن صدیقه خانم می گفتم که وی را بخاطر میآوردند را که سه چهار سال بیشتر نداشت،روی پله های عمو حاج داداش نشسته و انتهای سمفونی گریه های طولانی خود را بپایان میبرد،گریه هائی که باعث باد فتقش شده بود و طفل تنها انتظار محبتی را طلب میکرد که در نبودن مادر که احتمالآ جهت کاری در خانه نبود حق خود میدانست و این بار هم بسان بارها با مراجعه به حاج داداش که دائی مادرش میشد احسان وی را می جست.

این کامیون متعلق به اداره قند و شکر میباشد که مآموریت حمل قند و شکر از روسیه و اکبر سرپولکی نفر وسط با کراوات و کت و شلوار روشن در حالی که روی گلگیر نشسته و دست راستش روی چراغ کامیون میباشد جزو اولین مکانیسین های ایران بوده و در مآموریتی هنگام رانندگی با همین ماشین دچار ذات الریه شده و در بیمارستان سینای تهران فوت میکند،وی تنها پسر عمو حاج داداش و پدر مرحوم خسرو سرپولکی میباشد.این عکس به احتمال زیاد حدود نود سال پیش گرفته شده و از کیفیت تغریبآ خوبی بر خوردار است شخصیت های داخل این قاب اکثرآ ظاهری آراسته داشته و ملبس به پالتو ،کلاه شاپو،کلاه بره،کلاه پهلوی،کفش شِبرو‌‌(چرمی) سر و صورت اصلاح کرده بدون ریش و اراسته میباشند .در عکس پائین هوشنگ سرپولکی (محمد مهدی) پدر من در سن احتمالآ هفت سالگی یعنی هزارو سیصد و نه،نود و یکسال پیش در کنار ایرج سرپولکی عموی بعد از پدرم متولد شده را می بینیم که از تابلوی پشت عکس که پرده ای میباشد و عکاس باشی این عکاسخانه بدون توجه به انتهای پائین پرده صحنه اقدام به ثبت چنین اثر ماندگاری شده که زحمت جستجوی مکان عکسبرداری برای بیننده کم میکند،کت و شلوار های کوتاه اطو کشیده با کفش های چرمی که پدرم همیشه بجای کلمه کفش از لغت ارسی استفاده میکرد،کلاه عمو ایرج ،بزمان خودش مدرن بوده و جیب سمت چپ عمو ایرجم که احتمالآ تیر کمونشو توش جاداره بوده که چنین برجسته است،می گفتند عمو ایرج خیلی عزیز کرده نصرت زمان و حاج علی سرپولکی بود و فراش مخصوصی داشته که هر روز او را روی دوشش به مدرسه میبرده و برای مدرسه رفتنش کلی همه به دردسر می‌افتادند تا با ناز و نوازش و سلام و صلوات راضی به دبستان رفتن شود،عمو ایرج دومین پسر حاج علی سرپولکی بود که در جوانی فوت کرد او بعد از حسین سرپولکی که بر اثر بلند کردن بار سنگین فوت کرده بود در سن چهل و سه سالگی در پائیز سال پنجاه و سه در اثر غفلت پرستاری در بیمارستان هنگام دیالیز کلیه دچار آلودگی خون شده که همان روز به کما رفته و روز بعد از دنیا رفت،بقیه پسران و دختران حاج علی حدود سنیشان به حدود هشتاد و رسید البته فکر میکنم عمو قاسم نیز زیاد عمر نکرد شاید حدود هفتاد و اندی،روزی که فردای آنروز عمو ایرج فوت کرد در باغچه خاتون اباد ما که محل دور همی میهمانی های پیکنیکی و سیزده بدرمان بود چون عمو ایرج یک دستگاه پیکان صفر کیلومتر خریده بود با زبح گوسفندی قربانی کرده و با پخش گوشتش به درو همسایه گذاشت را ادا کرد در ضمن همراه خانواده بساط کبابی هم برای نهار برای انداخت ،من چون در تعمیرگاه کار داشتم به باغچه نرفتم،بعداز ظهر موقع رفتن به بیمارستان جهت دیالیز که خود تنها میرفت و بر می گشت برای من کباب آورد و در مقابلم نشست تا آنرا بخورم مدتی با هم خوش و بش کردیم و در بین صحبتهایش جمله ای گفت که هنوز توی گوشم زنگ میزند ،( عمو من خیلی جوان بودم)و این آخرین جمله ای بود که من از وی شنیدم او رفت و دیر وقت وقتی به منزل مراجعه نکرد به ما خبر دادند و من همراه پدرم به بیمارستان رفتیم و وی را در کما یافتیم و قبل از ما علی پسرش رسیده بود که فقط توانسته بود به علی بگویند این فلان فلان شده ها مرا کشتند و بیهوش شده بود.

از راست من،عموایرج ( مظفر )،علی پسرِ عمو ، هوشنگ (محمد مهدی) پدر من.این عکس در تابستان پنجاه و دو گرفته شده در تهران پارس منزل عمو ،روز عقدکنان دختر بزرگش .