باز می گردیم به دوست عمو قاسمم که طفلکی هراسان ازعاقبت کار، در دست خلاف ترین قشر اجتماع زمانه خود اسیر که هرلحظه اعتراض طلبکاران یواش یواش بعدازنیمه روز علنی تر می شد و اطمینان از پرداخت بدهی و دعوت به آرامش آن ها سخت تر.
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
با شنیدن در و باز شدنش قیافه بشاش قاسم داداش در میان حیاط، بشارت فرجام خوش ، لب هارا به خنده می آراید و نگاه های خصمانه دوباره تغییر ماهیت داده مهربان می شوند زیرا وی با جیب پر پول برگشته و همه حساب ها با انعام و شیرینی و مُشتلق پرداخت شد و همگی رضایتمندانه ما را تا درشکه مشایعت کردند و در بین راه از قاسم نحوه تهیه این همه پول را پرسیدم،گفت رفتم نزد تاجر چوب فروشی و همه درختان یک طرف جاده شاهزاده عبدالعظیم به دُرسون آبادمان را یکجا فروختم و مبلغ یکصد تومان نقد دریافت کردم که آن موقع بسیار گزاف بود وداشتن چنین مبلغی شاید درآمد شش ماه یک کارمند دولت بود و وی با پرداخت چنین پولی یک شب خوش گذراند و بیخود نبود که در زندگی پایبند هیچ کس و هیچ چیز نبود و مرامش یگانه،اجازه بدهید باز گردیم به خانه بابا بزرگه و اتاق عموقاسم که هرگز رختخوابش را جمع نمی کرد و بجای دستشوئی رفتن در شبهای سرد زمستانی از سوراخ در اتاق استفاده می کرد،کمتر به غذا و شام اهدائی برادرانش را که برایش پشت در اتاق می گذاشتد دست میزد.درب اتاقش که گوشه شمال شرقی خانه پدری در امتداد اتاق بزرگ قرار داشت کنار آشپزخانه ای بود که درِ ورودیش درست زاویه نود درجه با درِ اتاق وی می ساخت یعنی در انتهای بالکن یا تراس روبروی ما آشپز خانه ، خانواده عمو رحیم خودنمائی می کرد،ورود به اتاق تاریک که تنها منفذ نورش دو شیشه درِ ورودی و شیشه های رنگی کتیبه بالا و سوراخ غذای حاجت بود از بدو ورود درازای آن در سمت راست به موازات آشپز خانه پیش می رفت و هنگام ورود مدتی طول می کشید تا چشم به تاریکی عادت کند .چهره اش کاملاً یادم هست و صدای زنگ دارش را که دوست داشتم از حیاط بزرگ خانه می گذریم و از سمت گوشه راست به جنوب به باغ می رویم بعداز گذشتن از کنار دیوار غربی اطاق بزرگ سرتاسری بین باغ و حیاط به محوطه باز باغی می رسیدیم که طبق گفته مادرم تنها بخش بسیار کوچکی از اصل آن مانده بود و بیشتر آن باغ بزرگ در اواخر دوران کهولت حاجی به فروش رسیده بود ،در سمت چپ در، ادامه دیوار اطاق بزرگ و عبور از جلوی پنجره های پنجگانه ان که باز طبق گفته مادرم در آن بالا می نشست و نظاره گر اوضاع حیاط و باغ بود و هر از چند گاهی تخم مرغی از مِجری که به صندوق یا جعبه چوبی اطلاق می شد در می آورد می شکست و سرمی کشید و به بچه هایش نیز توصیه می کرد که اگر می خواهید عمر طولانی داشته باشید به جای سیگار و چپق که آنوقت ها رسم بود، تخم مرغ بِخُور و تخم مرغ های داخل مِجری متعلق به مرغ های داخل حیاط و باغ بود. کف تمام اتاق ها از سطح زمین بالا تر بود برای رفتن به اتاق ها می بایستی اجباراً از پله های پنج شش تائی بالا می رفتند و زیر اکثر اتاق ها یا زیر زمین بود یا آب انبار ویا توالت که خلا،مَبال و مستراح نیز نامیده می شد .یکی از داستان هائی که پدرم تعریف می کرد حکایت نهار یا شام خوردن کل فامیل به دور یک سفره پارچه ای روی زمین بود که به دستور حاجی مطاع و صحنه یک میهمانی بزرگ که میهمانانش همگی پدر،مادرها و فرزندان بودند که دائماً شب روز تکرار می شدو هرکس سعی می کرد کوزه آب را از پشت خوددور کند زیرا دائماً یک نفری احساس تشنگی می کردواز کسی که کوزه آب کنار دستش یا پشتش قرار داشت ، میخواستند که کاسه یا جام را پر کند و همین اتلاف وقت کوچک باعث عقب افتادنش ازخوردن می شد و از آنجا که کل غذا داخل یکی دو سه دیس یا ظرف بزرگ در میان سفره قرار می گرفت و هر کس باید از داخل آن ها با قاشق می خورد عقب افتادن همان و گرسنه ماندن همان و بنابراین هرکه سعی در دور کردن کوزه آب از پشت سرخود بود که فرفره وار در دایره بیرونی پشت افراد می چرخید و هیچکس حاضر به حضورش نبود و به طعنه می گفتند خدایا قسمت ما کن یکبار دیگر دستمان توی این سفره برود .راه خود را از جلوی پنجره اتاق حاج علی سرپولکی که در حالِ تناول تخم مرغ خانگی است ادامه داده درانتهای دیوار به پلکانی می رسیم که در مقابلمان قرار دارد واز جنس سنگ خارا می بوده وطی سالیان دراز در اثر پاخوردگی صیقلی شده بود . این پلکان به طبقه بالا به دو اطاق تودرتو عمو حاج داداش میرفت و زیرش انباری بزرگی بود که داخلش مملو از خِنذِر پنذر های سالیان دور خاک میخورد.
امین جون (امین اغا) همسر عمو حاج داداش در اطاق طبقه بالای باغ پشت حیاط خانه بابا برگ، من ایشان را بسیار کم رنگ بخاطر دارم ،بانوئی بسیار خوش رو و بشاش که زمان فوتشان را بخاطر ندارم،سالها بعد از رحلت ایشان خانواده خانم مسنی را که اهل یکی از روستا های ایران بود جهت مراقبت از عمو ی مسن ما با پای فلجش استخدام کردند که حاج خانم نامیده میشد و برای خودش در ضمن نگهداری،پخت و پز،رُفت و روب و شستشو مرغداری هم میکرد و تعدادی مرغ و خروس در صحن باغ نگهداری و تخم مرغها،را به اهالی ساکن خانه می فروخت و با وجود سن زیاد بانوئی سرزنده و شاداب و در آن آخر عمریه عمو حاج داداش باعث شور و حالی در فضای خانه سرد و بی روح خانه اش شده بود و با لهجه کاملآ شیرین و با صفا تنوعی به محیط دوران ته ماندگان آن خانه خاندان بزرگ که هرکدام به سوئی پراکنده و پخش و پلا شده بودند میداد.در این میان مشکلاتی بین روابط خسرو نوه پسری حاج عمو و حاج خانوم که سعی در ایفای نقش بانوی خانه را داشت بروز کرد که هر روز بغرنج تر میشد،چه حاج خانم ،نوعروس روستائی که خود دوران جوانی و میانسالی را پشت سر گذاشته و از نظر عاطفی نمی توانست جایگاه شخصیت های کسری زندگی خسرو که در دوران کودکی پدر خود را از دست داده و مادرش نیز در همان زمانها بدنبال زندگی خود رفته بود پر کند و کار به پرخاشگری و حتی تعرض از طرف خسرو و کتک زدن می کشید و پدر بزرگ طالب آرامش گیر افتاده بین دو ابرقدرت ، ناتوان از برقراری صلح بدنبال آتش بست تلاش می کرد،و طبق شنیده هایم از آقا ماشاالله دائی کوچکم که با خسرو تغریبآ در یک محدوده سنی بوده و روابط صمیمانه ای داشتند و شاهد یکی از درگیریهای بین آنها هنگامی که خسرو با مشت به دست حاج خانم می کوبد و وی گریان شکایت به حاج عمو برده و با گویش شیرین روستائی خود میگوید که بالم را شکست و عموی عزیز که در ضمن زورش هم به نوه عزیز دردانه اش نمی رسیده غران می خروشد که به بالش چکار داری و این حکایت شکستن بال مایه تفریح بچه های خانه بود،خسرو بچه ای خود ساخته که از همان اوان کودکی در پی کسب در آمد و بقول معروف کاسب و پولساز بود و در خانه محقر دوران آخر زندگی عموی ما با در آمد ناچیز احتمالآ بازنشستگی که با سیلی صورت خود را سرخ میکرد آنچه از وسائل بازی و سرگرمی موجود عصر خود وجود داشت تهیه میشد و این وسائل پای بچه های ساکنین خانه را به آن دو اطاق تودرتو طبقه دوم کنار باغ باز میکرد و حتی خود حاج عمو نیز در بازیهای پاسور و منچ و تخته نرد و چندین وسیله تفریح و سرگرمی کودکانه شریک و همبازی می شد و چه درد ناک بود آخرین باری که در بیمارستانی در تهران همراه مامانم به ملاقاتش رفتم و آن لوله نازک اکسیژن را که برای اولین بار در زندگی می دیدم و روی صورت جلوی بینش قرار داشت و لبخند همیشگی که هنگام خداحافظی مارا همراهی کرد و به ابدیت پیوست .
در عکس زیر صحنه ای از تخت چوبی که عمو حاج داداش و نوه پسری ،خسرو روی آن نشسته اند در کنار باغ روبروی ورودی اتاق بزرگ در حالی که عکاس بی توجه به خرت و پرت های زیر تخت ان را به تصویر کشیده و مدعوین صحنه آنها را جهت پنهان کردن از معرض دید زیر تخت پنهان کرده اند ،در اینجا عمو حدود شصت ساله مینماید و این طرز نشستن که پای بی حس خود را با کمک دست روی پای دیگر می انداخت و دست روی شانه نوه با انگشتر یا حلقه ازدواج و دستهائی که من می شناسم که با دستهای پدرم و خودم هیچ تفاوتی ندارد و امروزه وقتی به دستان خود می نگرم همین انگشتان نیمه کوتاه و خِپِل را می بینم که شاید یادگار موروثی است،دختر خانم جوان داخل عکس را نمی شناسم،آجرهای خطائی زمین با فاصله زیاد به اصطلاح بند کشی بین آنها که در عین مقاوم بودن در عصرهای تابستان با پاشیدن آب روی آنها بوی سفال با طراوت گل و گیاه باغچه در هم پیچیده و آدم را مست میکرد،مخصوصآ که قناری های عمو با چهچه شان انسان را به انتهای رقت احساس میکشید و این تابلوی بدیع را جاودانه میکرد.