کریم سرپولکی
کوچه نصیرالدیوان

بخش یازدهم

درشکه جلوی خانه قرق شده ایستاده و باخیال راحت منتظر بازگشت حاج زاده( کلمه ای که به پسر حاجی اطلاق میشد)و دوستش استراحت می کردوهر از چندگاهی از داخل خانه غذائی و نوشابه ای به دستور عمو قاسم سخاوتمند ما برایش فرستاده می شد.
راوی این داستان تعریف می کرد که در عین حال که از آن مجلس بزم نوازنده و خواننده کباب و شراب و زیبا رویان آن خانه قرق شده لذت می بردم و مرتب درو همسایه آن ها نیز از سرو صدای زیاد جمع ما ، سری به این خانه می زدند و با ما دمی شریک می شدند ته دلم نگرانی پرداخت این همه هزینه را که دائماً زیاد تر می شد به شور می انداخت اما از طرفی استواری دوست عزیزم مرا به فکر می برد که شاید وی علاوه بر آن مقدار کم وجه موجودش که من از آن مطلع بودم پس اندازی دیگر مخفی کرده که چنین بی خیال است و دستور می دهد. البته بعد ها اقرار کرد که در تمام ان دوران بزم در فکر نقشه فرار وتنها مشکلش وجود من دست و پا چلفتی بوده،بزم عیش و نوش تا سحر گاهان ادامه داشت و دیگر یواش یواش بزک دوزک خانم ها پاک شده اعضای نوازنده و جمع رفقا و جاکش و دربان خسته و هریک در
گوشه و کنار خانه واتاق ها روی زمین ولو و خانم رئیس مشغول چرتکه انداختن و جمع زدن هزینه ها وخرج نهار و شام و نرخ خانم های دربستی و گروه ارکستر تار و کمانچه و ضرب و کرایه قرق بیست و چهار ساعتی خانه و حقوق سرپرستی خودش،شام و نهار درشکه چی ما که بیرون در کنار خیابان دوم جلوی کوچه ایستاده بود و هزاران خرج و هزینه دیگر که پشت من از آن می لرزید و می دانستم با وجود اینهمه محافظ و افراد مختلف امکان فرار نیست و اگر از پرداخت هزینه ها بر نیائیم تکه بزرگمان گوشمان خواهد بود و به قاسم که از بر مه روئی از اتاق خارج شد اوضاع را توضیح دادم و او بعد از مکثی پس از شنیدن مبلغ صورت حساب با آرامش گفت نگران نباش تو اینجا بمان و ادامه بده تا من رفته و پول تهیه کنم، پالتو پوشیده دستور ادامه بزم تا برگشتش را داد و من گروگان را به دست اهالی ناراضی که طلب پول خود را می کردند و از طرفی که می دیدند آهی در بساط نیست به امید قول قاسم داداش مرا به عنوان گروگان اما محترمانه نگه داشتند اما دیگر پذیرائیشان رنگ دیروز را نداشت و قاسم رفته بود و من هزاران فکر هولناک از عاقبت کار خود در دست مخوف ترین قشر اجتماع که برای احقاق حق خود از هیچ جنایتی ابا نداشتند عذابم می داد و با اینکه به پایبندی و تعهدقاسم در رفاقت ایمان داشتم به خود دلداری می دادم که نه او تورا تنها نمی گذارد و هرطور شده برمی گردد و در دل به نیروی لایزال خداوندی که شب قبل فراموشش کرده و حالا دوباره با برگشت به ریشه های مذهبی از گناهانی که مرتکب شده پشیمان و طلب بخشش و عطوفت که اگر این بار کمکم کنی قول می دهم تکرار نشود و اصلٱ گور پدر این همه خوشگذرانی که باعث چنین گناهانی شده لعنت برشیطان که مرا بدین دام انداخت و بالاخره تا بعد از ظهر از نگاه های خشمگین اهالی منزل که هنوز قرق را حفظ کرده درِ خانه را از ترس فرار من از داخل قفل و مشتری نپذیرفته و در حال محاسبه بقیه روز به حساب ما ،چرتکه می انداختند.

محل قلعه در دروازه قزوین پائین میدان قزوین داخل خیایانی پر ازدهام ماشین رو که مغازه های بسیاری به کسب و کار مشغول بودند در سمت راست با دروازه ای به عرض خیابان از شهر جدا می شد و همیشه پاسبان مامور شهربانی جلویش پست می داد و ورود هر شخصی منوط به اجازه وی بود و از ورود اشخاص مظنون و جوانان کم سن و سال و کودکان جلوگیری می کرد و هم او بود که تصمیم می گرفت چه کسانی وارد شوند، اولین باری که از این دروازه عبور کردم را بخاطر دارم که همراه دوستان بدونِ نگاه مستقیم به پاسبان که جلب توجه نکنم صحبت کنان رد شدم و اینکه آیا آنجا واقعاً دروازه یا دری بود هرگز بخاطر ندارم چون اصلاً هنگام ورود از زور هیجان و هنگام خروج از کیف نشئت وصل بی توجه از میانش می گذشتم.

باگذشتن از دروازه به خیابان عریض شش هفت متری وارد می شدیم که طولش را به شمال شاید بیش از چهارصد پانصد متر نبود و با دیواری در انتها مسدود می شد،اما کوچه های فرعی سمت چپش و راستش که در خانه ها به آنجا باز می شد و شامل خانه های کوچک و بزرگ اکثراً قدیمی و بی قواره بدون نقشه شهرسازی بنا شده بود با حیاط و باغچه و دارو درخت اما مزین به نور چراغ های رنگ و وارنگ مخصوصاً لامپ مهتابی قرمز وآبی که آرایش زنان را زیبا تر می نمود، با گذر از این کوچه ها به خیابان دوم که در سمت چپ به مواضات خیابان اصلی قرار داشت می رسیدیم که فرق چندانی با قبلی نداشت و یکی از سرگرمی های زوار قلعه مراجعه خانه به خانه دید زدن،قیمت کردن،سر به سر گذاشتن نسوان آرایش کرده خرامان با لباس های نیمه عریان بدن نما بود.

دروازه قزوین،یکی از بقایای چندین دروازه ورود و خروج تهران که تا اواخر دوره قاجاریه واوائل دوران پهلوی پابرجابود و ارتباط تهران را که با دیوارو برج بارو در حصار خود داشت با بیرون امکان پذیر میکرد و متآسفانه دیگر اثری از انها نیست،در این بخش تهران زمان قاجار منطقه ای به ساخت و ساز جهت اسکان خانواده قجر ها اختصاص داده شده بود که انها را که اصلآ از خطه اذربایجان و ترک زبان میباشند در کنار تهران در خود جاداده بود، این قسمت شهر بعد ها با اضمحلال حرمسرای سلسله قاجار و ورود ته مانده زنان و خانواده انها که نه هنر و حرفه ای میدانستند و نه ثروتی اندوخته و بی سرپرست در اجتماع خشن تحت سلطه مردانه با رنگ تعصبات مذهبی رها شده و دیگر نه سفره خانه دربار برایشان می پخت و نه امیدی به گوشه چشم سلطان صاحبقران داشتند و امرار معاش و سیر کردن شکم خود و کودکان احتمالآ باعث از هم پاشیده شدن و پراکندگی انان را به همراه داشت و با ساختن چندین خانه در این منطقه و کشیدن دیواری بدورش توسط ارباب جمشید به قلعه یا جمشید معروف شد و اهسته اهسته مرکز تفریح و سکس،موسیقی و قمار و پا اندازی و تبهکاری و خلاصه انچه انزمان عاصیان به حاشیه رانده شده نخاله جامعه بدان اقدام میورزیدند این بخش را زندگی روز مره انسانهای معمولی جدا میکرد، من نمیگویم که در بین خیل ساکنین این محله که ر،اعتمادی محله غمش خواند و داستان ساکن محله غم خود را از ان محیط ترسیم نمود ته مانده قجر ها بانی چنین حرکتی بودند چه اکثرشان حتم بیقین با شروع چنین ستمی که به شخصیت و پرستیژ اجتماعی چندین ساله و غرور خانوادگی که انحطات را ننگ دانستنه، انرا ظلم سلسله حکومتی جدید بخود میدانستند به هر شکلی بار رحلت بر بسته به شهرهای دیگر کوچ کرده یا در گوشه دیگر ی در دل تهران حل شدند و ما گه گاه در دوران زندگی خود با شازده ای در محله های تهران همسایه و هم دوره بودیم و کلمه شازده به افراد باقی مانده قاجاری اطلاق میشد که یا هنوز دستشان بدهنشان میرسید و در سطوح بالای اجتماعی مرفه می زیستند و یا انهائی که بی کارو بی عار انگل اجتماع و با دوز و کلک امرار معاش مینمودند ، بقولی به طعنه کون گشادان اجتماع را نیز شازده مینامیدند.