کریم سرپولکی
خاتون آباد

بخش دوم

ر دارم که همه فامیل پدری و مادریم امده بودند و یکی از دوستان پدرم مرحوم حاجی فرجی با عهد و عیالش هم امده بودند که تازه دامادشان نیز همراه بود بچه های فامیل بسیار زیاد بودند ،عمورحیم هفت بچه،عموایرج پنج بچه من و برادر خواهرام شش بچه،عموتیمورچهار بچه،عمه ماهجبین پنج بچه،دائی وسطی چهار بچ،خاله سه بچه و خلاصه قشقرقی برپا بود هرکه بکاری مشغول و بچه ها از توپ بازی تا طناب بازی و تاب و سرسره و یه قل دوقل و گرگم به هوا،قایم موشک و تخته نرد،پاسوربازی و میان بازی ها کمک به اوردن اب از اب انبار ده پشت کاروانسرا و اوردن بعضی از سائل فراموش شده داخل اتومبیلها،در گوشه ای از باغ با فریدون و عظیم مشغول بازی بیست و یک شدیم که داماد و دختر حاجی فرجی هم به جمع ما پیوستند و بعد دو پسرش هم امدند و با مقدار کمی پول شروع به بازی کردیم و اقا داماد هم برای اینکه جلوی نوعروسش خودی نشان بدهد کارت گرفت من دست پخش میکردم و کارتهایم را از زیر میخواندم و میدانستم چه برگهائی به او میدهم و او بانک زد و باخت چون بیست و دو شد بانک من پر شده بود و او که باخته بود کارت همسرش را گرفت و با ان دوباره بانک را خواند برگش احتمالآ سرباز بود برگ نه را زیر دستم دیدم وبهش دادم و برگه زیری هم اس بود خواست بهش دادم باخت اجبارآ کارت برادر زنش را گرفت و بان زد در این هنگام بسیار به هیجان امده بود و از اینکه جلوی همر و فامیلش نمیتوانست ابراز وجود کند چون در حال باخت بود و از اینکه یک پسر بچه چهارده پانزده ساله به این راحتی تمام موجودی کیفش را خالی میکرد بسیار نگران و در تلاش جبران بود ،مادر زن هم که از سرو صدای ما و خنده و جارو جنجال متوجه ما و به جمع پیوسته بود نگران باخت داماد در پی جلوگیری بازی وی بود با کارت برادر زن هم باخت، بانک پر بود و من قاعدتآ بایستی بانک را برداشته و نفر بعدی بانک میگذاشت اما از انجا که من اصلآ در پی کسب درامد نبودم و فقط بدنبال هیجان بازی بودم اعلام کردم که بانک را جمع نمیکنم و دوباره یک دور کارت دادم ،فریدون که در اصل با من شریک بود اصرار داشت که تمامش کنیم و سهمش را بگیرد اما هنگامی که من اعلام کردم دوباره کارت میدهم چشمان اقا داماد برق زد و دوباره از نو کارت کشید،بانک زد باخت ،کارت بعدی از طرف عروس خانم بانک زد فریدون گفت با کدام پول چون کیفش ته کشیده بود به هم نگاه کردند رنگش سفید شده بود مادرزن شیر خشمگین دندون قروچه میکرد،عروس خانم نگران،برادرزنها هرکدام حیران ماجرا و من اعلام کردم نسیه هم قبول است چون نمیخواستم پولی ببرم و اگر هم دیگر بازی نمیکردند پولشان را پس میدادم چون میدانستم بابام از این کارها بسیار بدش میامد و هرگز بدنبال قمار نمیرفت بهر حال اینبار در کارت دادن دیگر تقلب نکردم و انرا به سرنوشت کارتها سپردم و با کارت همسر با دو کارت خوابید بیست اوردم باخت باز هم نسیه قبول کردم با کارت برادر زن الحمدلله بیستو یک اورد و باک رو برد که ناگهان صدای شادمانی کل خانواده فرجی به اسمان رفت و اقا داماد قهرمان دوباره جایگاه خودشو پیدا کرد و مسئله به خیروخوشی تمام شد و بعد از ظهر زودتر از باقی میهمانان به تهران رفتند،انروز از صبح خیلی مشغول بودیم و با طنابی که بسته بودیم والیبال بازی میکردیم و واقعآ روز شادی بود ،در میان میهمانان دختر غریبه زیبائی بود که همسایه خانه عمه ماهجبین در خیابان بهار و اسمش مریم بود،درواقع دوست گیتی دختر عمه ماهجبین که اونروز همراه گیتی و خانواده عمه جزم میهمانان بودند،زیر چشمی نگاهی به من داشت ولی روی کنجکاوی چون در جمع غریبه بود،اش شله غلمکار مامان اب میکشید و تنشنگی میاود دو سه بار با بچه ها به اب انبار ده رفته اب اورده بودم که سر سفره دوباره اب خوردن کم امد و با دستور مامان میخواستم برای اب اوردن بروم که بابام دلش سوخت و گفت تو بنشین من خودم میروم و اب میاورم،خوشحال نشستم و مشغول خوردن بودم مدت زیادی طول نکشید که بابام با اب پاش ابیاری باغچه وارد اطاق شد و اب را توی لیوانها میریخت و لب تشنگان هم مینوشیدند و کیف میکردند و مامان گاهی وقتها بعد از اب خوردن از دیگران میخواست که سلام بر حسین و لعنت بر یزید بگویند و حالا که فکر میکنم میبینم این بدبختی که هم اکنون خر ملت بدبخت مارو گرفته همیشه همراهمون بوده و ما خودمون نمیدونستیم و این ریشه ها باعث بیچارگی کنونی ملت ماشده،یادمه روی منبع ابهای نذری کنار خیابانه که شیری داشت و پیاله ای به زنجیر کشیده رویش تا بسرقت نرود و یخ داخل اب خنک و روی منبع با خط درشت نوشته شده بود اب را بنوش و لعنت حق بر یزید کن

جان را فدای مرقد شاه شهید کن

بعد از نهار دو باره به بازی و سرگرمی پرداختیم خانمها کنار استخر به شستشوی ضروف نهار و گروهی در اطاق دراز کشیده و چرت میزدند ،الک دولک برقرار بود(الک چوب کوچکی بود که روی دو اجر با کمی فاصله حدود ده سانت از یکدیگر قرار میگرفت و ب

ازی کن با دولک که چوب بلندی حدود یک متر یا کمی بلند تر زیر الک زده انرا به بالا پرتاب میکند و سپس با دولک همان الک پرتاب شده را انچنان میکوبد که به مسافت بسیار دور پرتاب شود و بقیه بازی کنان بایستی در محلی که الک میافتد انرا برداشه وبسوی دولک که هم اکنوب بازی کن زننده انرا در کنار اجر روی زمین بطور افقی درمقابل رغیب گذاشته پرتاب کند تا دولک را لمس کند که در اینموقع زننده الک باخته و فرد پرتاب کننده برده و مسئول زدن الک با دولک میشود) یواش یواش عصر شد و همه در اطاق جمع شدند،کاهو و سیکنجبین،همراه اجیل و گز و شکلات و خلاصه تنقلات و کمی از باقی مانده نهار ظهر و گرم کردن اش و دور هم به جوک گفتن و شوخی و لودگی که در ان میان ثریا به مریم بند کرد و شروع به تخریب میهمان غریب که گیتی دختر عمه ماهجبین هم که دوست مستقیمش بود پشتش در نمیامد و ازش دفاع نمیکرد و ثریا هم پشت سر هم او را که خیلی موآدبانه صحبت میکرد میکوبید و بقیه هم میخندیدند،و من ناظر خرد شدن مریم بودم ومیدیدم چگونه داغون میشود تا جائی که دیگر تحمل نکرد و زد بیرون کمی مکث کردم و اهسته از اطاق خارج شدم و احساس میکردم احتیاج به کمک داره،دنبالش رفتم و شروع به دلجوئیش کردم خیلی پر بود و حالت انفجار داشت،بطرف بیرون باغ رفت سعی کردم ارامش کنم اما ضربات کاری تر از ان بود که به این زودی ها به حالت عادی برگردد،دستش را گرفتم و باهم از در باغ رفتیم بیرون از خیابان گذشتیم و انطرف جاده به میان گندمزار مقابل باغچه رفتیم و در وسط گندمها اون دورا ساعتی نشستیم و صحبت کردیم ارام شد و اهسته اهسته باز گشتیم،جلوی باغ ازدهام بود هر خانواده اتومبیلش را بار گیری میکرد و اماده برگشتن میشد من در حالی که دمپائی پاره شده ام در یکدست و دست مریم در دست دیگرم بود، از داخل گندمزار بیرون امدم عمه ماهجبین که مسئولیت این دختر جوان را به عهده داشت با صدای بلند فریاد زد چشمم روشن دختر مردمو کجابرده بودی و داخل گندمزا چه غلطی میکردی و پرخاش کنان بطرف ما امد و دست مریم را از دست من که بهت زده مانده بودم که چه خطائی از من سرزده که تمام نگاه ها بطرف ما متوجه شد و عمه خانم با خشم به مریم بیچاره ناسزا میگفت که خجالت نمیکشی با پسر غریبه خلوت میکنی،دلم نه برای خودم بلکه برای مریم میسوخت که اول بوسیله ثریا و بعد عمه این همه تحقیر شده بود و با چه حالی بداخل ماشین محسن اقا شوهر عمه خزید.

راستی یادم رفت جریان اب پاش بابامو بگم که باهاش چون سقای کربلا سر نهار اب پخش میکرد و همه از گوارا بودنش لذت میبردند و تعریف میکردند اخه اون اب حوض وسط باغ بود .

خاتون اباد ‌باغچه ای بود که از هر گوشه اش خاطره ای دارم و هر سانتیمتر ان با تلاش و صرف نیروی فراوان ساخته شد اکثرآ بعد از ضهرها بابام بعد از نهار از تعمیرگاه به باغچه میرفت و همیشه هم یکی دونفر از دوستان و اشنایان همراهش بودند،معمولآ دفتر تعمیرگاه ما مرکز همه چیز بود،از دادوستد خرید و فروش و تعمیر اتومبیل تا خرید مستغلات و رفع اختلاف های دوستانه وخانوادگی و صنفی،و انواع و اقسام ادمهای گوناگون که هر روز از صبح تا شب به دفتر تعمیرگاه مراجعه میکردند و داعمآ سماور در حال جوش و چای برقرار بود،البته قدیم ترها یادمه چای از قهوه خانه میامد و هرهفته تعداد پنجاه شست مهر که قطعه فلزی بشکل سکه بود از قهوه چی دریافت میشد و درمقابل هر چای که قهوه چی تحویل میداد یک مهر پس میگرفت و در شب جمعه معمولآ پنجشنبه بعدازظهرها میامد و حساب میکرد و به ازای هر مهر مصرف شده یک قران (یک ریال)دریافت میکرد،و مشکل ان بود که هرگاه میهمان یامراجعی میامد بابام هرکی دم دستش بود میفرستاد قهوه خونه و دستور چائی میداد و بعضی مواقع انقدر دیر میرسید که میهمان رفته بود،مدتی هم در انتهای تعمیرگاه یکی از مغازه ها رو به یک قهوه چی اجاره داده بودیم که به قول مرحوم پدرم پاتوق شده بود و داعمآ افراد مختلف به قهوه خانه در رفت و امد بودند که اصلآ غیر قابل کنترل بود و از انجا که اتومبیل های مردم و لوازم و اچارهای تعمیرگاه همیشه پخش و پلا بود و به سرقت میرفت قهوه خانه تعطیل شد و ته ان دهنه مغازه بالای طبقه ای هنوز دیزی های رویی که در اصطلاح تهرانی روحی گفته میشه که در واقع از جنس الومینیومه قرار داره و یادگار ان دورانه،این مغازه بعد ها اطاق سرایدار گاراژ شد که البته فقط به عنوان انباری از ان استفاده میشد چه اطاق کوچکی در انتهای راهرو ورودی در اصلی تعمیرگاه سمت راست که قسمتی از کارگاه تراشکاری بود و به عرض یک متر و طول تغریبآ سه متر به زوج سرایداری تحویل داده شد که مش قدرت(مشهدی قدرت) و مش سکینه(مشهدی سکینه) نام داشتند،اونوقتا زیارت مشهد اجروقربی داشت و هرکه به مشهد میرفت لقب مشهدی میگرفت و مثل سفر حج که لقب حاجی به مسافرش میداد باری این زوج پیر و جوان که مش قدرت بالای پنجاه سال ومش سکینه احتمالآ حدود سی و پنج شش ساله همونجا دارای دو دختر با اختلاف دوسه سال شدند که فاطی(فاطمه)و اکرم نامشان بود،انها زمستان و تابستان در همان اطاق کوچک میپختند ومی خوردند و می خوابیدند و به سرایداری مشغول بودند البته همانطور که قبلآ هم گفتم قرار بود اطاق زن و بچه در یک دهنه مغازه انتهای گاراژ باشد و تحویلشان بود اما هرگز یک شب را هم انجا به صبح نیاوردند و به علت فرسوده بودن مش قدرت همه کارهای سرایداری به عهده مش سکینه بود و هم اوبود که هر روز صبح در تعمیرگاه رو باز میکرد و شبها دیروقت میبست چون تعدادی از احالی محل شبها اتومبیلهای خود را پیش ما پارک میکردند و صبح زود میبردند و بابت ان شبی یک تومان میپرداختند که بعضی ماهیانه و بعضی شبانه پرداخت میشد و در دفتر مش قدرت هر روز نوشته میشد و سر هفته حساب میگردید،البته مش سکینه از رانندگان و صاحبان اتوبوسهای تعمیری که معمولآ در تعمیرگاه تعمیر میشدند به علت مراقبت انعام دریافت میکرد و اتوبوسهائی که مدت بیشتری تعمیرشان طول میکشید وقت خروج وجهی به مش سکینه میدادند و او هم دعا میکرد و اکثرآ راننده ها به این گونه دعاها اعتقاد داشتند و اگر راننده ای انعام نمیداد نفرین میشد و ارزوی واژگون شدن اتوبوسش را میکرد که در این موارد راننده ها سعی میکردند راضیش کنند در واقع یک جور باج گیری روانشناسانه بود که مش سکینه ابداع کرده بود،دوباره از مرحله پرت شدم ،دوستانی که همراه بابام به خاتون اباد میرفتند بعضی داعمی بودند مثل مرحوم قاسم کندری که یکی از قدیمی ترین فروشندگان اتومبیل تهران و در واقع از نسل اول دلالان اتومبیل که احمد شاه را بیاد داشت و از ان دوران برایم حکایتها میگفت،پسر وی سرهنگ کندری زئیس زندان قزل حصار کرج بود و در جشن عروسیش همراه پدرم شرکت داشتم،مرحوم حسن تهرانی که اصلآ بچه گرگان بود و قبلآ مغازه ای نزدیک تعمیرگاه ما داشت و بنگاه خرید و فروش اتومبیل بود اما بعدها در دفتر تعمیرگاه که نمایشگاه اتومبیل هم بود بکار خریدوفروش مشغول بود،مرحوم ناصربهشتی راننده کامیون،دلال اتومبیل و بعدها همراه احمد خطیبی در انتهای خیابان خاوران بالای سه راه افسریه دفترنمایشگاه کامیون دائر کردند،مرحوم عمو رحیم،مرحوم حسین صنیعی،مرحوم حاجی فرجی،مرحوم حاجی نعمتی و افرادی که گذری به پست بابام میخوردند و گاهآ مهمان تعمیرگاه بودند که معمولآ بعد از نهار در تعمیرگاه یا چلوکبابی جنب تعمیرگاه به باغچه خاتون اباد میرفتند،و تا عصر انجا بودند و در ضمن تفریح در ساخت و ساز باغچه هم کمک میکردند،مرحوم حاج اکبر صابونچی باغی در بالاتر از باغ ما داشت که به مرغداری تبدیل شد با سالنهای بزرگ و استخر و

کشتارگاه مرغ و معمولآ در میهمانی هائی که در باغچه (جمع دوستانه غیر خانوادگی) انجام میشد تعدادی مرغ می اورد و در یک دیزی زودپز بسیار بزرگ که مطعلق به باغ بود میپخت (دیزی زود پز یک دیگ من دراوردی ایرانی است از جنس الومینیوم که در ان بوسیله یک اهرم و یک پیچ بزرگ که دسته کائو چوی نسوز دارد و سر ان از دو طرف از داخل دو لولای وصل به بدنه دیزی میگذرد و با پیچاندن دسته کائوچوئی اهرم در دیزی را که دارای واشر لاستیکی میباسشد روی دیزی سفت کرده و دو لوله خروجی روی در دیزی نصب شده که کار سوپاپ اطمینان را انجام میدهد و رویش دو مهره برنجی بطور ازاد قراردارد که هرگاه فشار بخار درونش زیاد میشود از این لوله ها و زیر مهره خارج میشود،بخاطر دارم اسفند ماه بود و مرحوم حسین صنیعی دو نفر را به عنوان خریدار ماهی قرمزهای استخر ما به گاراژ اورد تا برای براورد تعداد ماهی ها که برای فروش سفره هفت سین مورد نیاز بود به خاتون اباد بروند ،ان روز بعد از ظهر از مدرسه امده بودم و معمولآ من تعمیرگاهو دوست داشتم و هر موقع فرصتی میشد بعد از مدرسه میرفتم گاراژ،همراه مرحوم حسین صنیعی،مرحوم حسین خطیبی،مرحوم عمورحیم،مرحوم حاج اکبر صابونچی بابام و دو خریدار ماهی به باغچه رفتیم،هوا سرد بود دیزی با مرغهای اورده شده از مرغداری حاج اکبر پر شد و مشغول پختن معمولآ این دیزی ها خیلی سریعند و نیمساعته میپزند ،در حالی که شام درحال پخت بود من هم در کنار چراغ والور روی زمین نشسته بودم،برق نداشتیم و چراغ زنبوری روشن بود ،خریداران ماهی قرمز که وسائل کارشان را همراه اورده بودند بیرون در هوای سرد بکار ماهیگیری مشغول و بقیه هم در کار تخته نرد بازی و اماده کردن سفره و شام بودند، بعد از مدتی ماهیگیران حرفه ای با دماغ اویزان امدند که درون استخر که ما فکر میکردیم پر ماهی قرمزه جز تعداد ده بیست ماهی بیشتر وجود نداره و گویا مرغ هائی پیدا شده بودند که شبیه مرغ ماهی خار بوده و نسل ماهی را بر انداخته بود،شام حاضر بود همه دور سفره نشستند در بین وسائل سفره از قاشق و چنگال و پشقاب و دیس بزرگ مرغ که درمیان سفره بود چراغ زنبوری و چراغ گردسوز هم داخل سفره امد و هرکدام جلوی یکی از میهمانان قرار گرفت طوری که سدی در راه رسیدن به دیس بزگ اصلی وسط سفره بود و بیچاره میهمانها که با سختی بسیار و با احتیاط از واژگون نشدن چراغهای مقابلشان دستشان به سختی به دیس اصلی میرسید ،یکی از انها چراغ را از جلوی خودش برداشت و کمی در سمت چپ سفره طوری که مزاحم بغل دستی نباشد قرار داد که بلافاصله فرد کناری انرا بجای اول قرار دادو در ان حال دیگران مغول وار در حال تاراج خوراک و با نیشخند بخوردن مشغول که ناگهان یکی از دو قربانی بانگ بر اورد که شماها مخصوصآ چراغ را جلوی من گذاشته اید که مانع از دسترسی من به وسط سفره باشد و متعاقب ان خنده حضار و شوخی های لفظی، ان دوران و انشب هم گذشت.

ا خواستگاری

مرحوم قاسم کندری که ان موقع هفتاد سال داشت و افتخار میکرد که زمان قاجار رو یادشه و از اونوقتها داستانها تعریف میکرد جزو افراد پیر فروشندگان اولیه اتومبیل تهران بود که بین این صنف احترام خاصی داشت و به هر نمایشگاه اتومبیلی که وارد میشد مورد عزت و احترام قرار میگرفت،البته ایشان در اواخر عمر مدتی در نمایشگاه ما مشغول و بعد ها فقط جهت وقت گذرانی به نمایشگاه میامد زیرا از نظر مادی کمبودی نداشت،پسرش سرهنگ کندری به او میرسید و همراه همسر پیرش در جنوب غرب تهران در منزل شخصیش زندگی ارامی داشت ،حالا که فکر میکنم می بینم انزمان چقدر اون خدا بیامرز به نظرم پیر میامد و اصلآ هرگز موقعیتشو درک نمیکردم و هیچگاه به ان نیاندیشیدم که روزی خود هم در ان موقعیت سنی قرار خواهم گرفت و شاید بعد ها دیگران در مورد من هم بنویسند، خدا بیامرز تو اون زمان هوس جوان شدن کرده بود و دلش میخواست دوباره جوان شود و یا احساس جوانی میکرد بارها بامن هنگامی که تنها بودیم صحبت میکرد مخصوصآ در مورد روابط پسر و دختر های ان دوره و چون تلفن هائی برای من به دفتر میشد و او شاهد قرار ملاقات های من با دوستان بود کنجکاوبود و میپرسید ومن هم برایش تعریف میکردم و وی در مقام مقایسه زمان جوانی خودش با این دوره افسوس میخورد البته من با ایشان در عین احترام بسیار راحت بودم،ایشانچون موهای وسط سرش ریخته بود همیشه حسرت موهای زیبا و پرپشتش را داشت واحتمالآ پیش خودفکر میکرد اگر مو داشته باشد دوباره جوان خواهد شد،موضوع را بامن در میان گذاشت و من گفتم برای کسانی که موهای جلوی سرشان کم باشد امکان ترمیم مو و یا هیر پیس وجود دارد و اگهیهای مربوطه را که در روزنامه های ان زمان درج میشد به او نشان دادم و با مطرح کردن وی در جمع دوستان در خاتون اباد که همواره در پی تفریح و خنده بودند که امروزه با موقعیت سنی کنونی خودم انها را درک میکنم،مورد تشویق قرار گرفت و چون دختر حاجی محسنی کدخدای خاتون اباد تازه طلاق گرفته بود حاج اکبر صابون چی پیشنهاد خاستگاری وی برای حاج قاسم کندری را داد که وی بسیار هم خورسند شد(البته اقای کندری مکه نرفته بود و حاجی نبود اما در محیط ایران هرکسی رو که بخواهند مورد احترام قرار دهند حاجی مینامند) و روزی دروغکی به وی گفتند با پدر عروس خانم صحبت کرده اند و ایشان باید اقا دامادو ببینه و چون در محیط ده این امر ممکن نیست و خانه کدخدا در مجاورت باغ ما قرار داشت هنگامی که عروس خانم جهت پهن کردن لباس روی بند رخت به پشت بام می اید بایستی حاج قاسم در باغ طوری که از پشت بام دیده شود قدم بزند،