خاتون اباد
در فاصله بیست و چهارکیلومتری جاده تهران مشهد از میدان خراسان دهکده یا روستای کوچکی بود که خاتون اباد نامیده میشد وجزو منطقه ورامین بحساب می امد،جاده تهران مشهد که به جاده مسگراباد به علت وجود قبرستان مسگر اباد نیز نامیده میشد بعد ها خیابان خراسان شرقی و در دهه پنجاه به خیابان خاوران تغییر نام داد و بعدها به علت پرشدن و عدم دفن جنازه تبدیل به پارک خاوران با مجموعه فرهنگی و کتابخانه شد که در سالهای پنجاه و چهار پنجاه و پنج به وسیله فرح پهلوی شهبانو افتتاح گردید،قدیما این خیابان خاکی بود و کوره راهی از میدان خراسان تا گورستان بود و ازمیدان تا قبرستان جز بیابان و حندق چیزی نبود اونوقتها میدان خراسان دروازه خراسان نامیده میشد زیرا دور تهران دیواری کشیده شده بود و دروازه های چندگانه دروازه خراسان،دروازه دولاب،دروازه شمرون(شمران)دروازه دولت،دروازه قزوین،دروازه قار خروجی ورودی های تهران بودند و پشت دیوار دور تهران خندق( گودالهای عمیق حفر شده توسط حکومتها که در هنگام حمله دشمن ابگیری میشد تا دیوار شهر از دسترس مهاجمین در امان بماند)،بین دروازه خراسان و قبرستان امام زاده سید ملک خاتون قرار داشت که محل زیارت معتقدان بسیاری که بدنبال نظر ونیاز و شفا بودند بود در مورد این اما زاده چیز زیادی نمیدانم و با اینکه در همسایه گی تعمیرگاه ما بود شاید پیاده ده پانزده دقیقه راه بود هرگز به انجا نرفتم،مسافران فاتحه اهل قبور قبل از رسیدن سر قبر عزیزانشان اکثرآ سری به سیدملک خاتون میزدند و بعدبه مسگراباد میرفتد در کنار این گورستان گورستان بهائی ها قرار داشت که بعدها به گردنه تنباکوئی قبل از سه راهی سیمان جاده مشهد منتقل شد، با گذشتن از قبرستان بها ئی هاسه راه هاشم اباد قرار داشت که کارخانجات اجر پزی تهران انجا بود البته در جاده شاهزاده عبدالعظیم هم کارخانجات اجرپزی داشتیم و چون طبق قانون اینگونه کارخانه جات الودگی ایجاد میکردند بعدها به بیرون از شهر تهران و در ادامه جاده مشهد نزدیک خاتون اباد منتقل شدند،
مرحوم محمد جاوید دائی وسطیم دوستی داشت بنام پرویز که از دوران دبستان با هم بودند ولی بعدها که ازدواج کرده و تشکیل خانواده دادند دیگر روابط خانوادگی نداشتند و علت دور افتادن از هم ضدیت ایدئولوژی انها در زندگی بود چه دائی من علیرغم تظاهر به مدرنیست بیشتر گرایشش به مذحبیون بود و از مدرنیست و دستاوردهای تمدن بیشتر ازمواحب ان استفاده میکرد تا به ان اعتقادی داشته باشد در حالی که پرویز خان وابستگی به دین و مذحب نداشت و بزندگی به چشمی دیگر مینگریست و برای زیستن از خدا انتظار مادیات نداشت و دین را در زندگی شخصی مداخله نمیداد ودرواقع به خدا وند به چشم لولو نگاه نمیکرد یادمه تا وقتی پدر بزرگ مادریم در قید حیاط بود این دائی من اصلآ کاری به اسلام نداشت اما بعد ها که هر شب جمعه برای فاتحه اهل قبور به شاه عبدالعظیم به باغ طوطی کنار صحن سر خاک اقا جون میرفت زیارتی هم میکرد وداخل حرم حضرت عبدالعظیم درو دیواروپنجهره ضریح رو لمس میکرد و میبوسید و شاید کنار حرم نمازی و زیارتنامه ای میخواند و بعد تو بازار شاه عبدالظیم تو کبابی دوسیخ کباب کوبیده با گوجه و نان سنگک و ریحون همراه دوغ میخورد و با اتوبوس و کرایه دوباره به میدان شوش بر گشته و از انجا به منزل میرفت البته بعد ها با گرفتن گواهینامه رانندگی و خرید اتومبیل شبهای جمعه رفت و امدش به انجا راحت تر شد و با ازدواجش دیگر تقریبآ هر شب جمعه مسافر بود و گاه گاهی هم مارو همراهش میبرد در حالی که قبلآ ها شب جمعه ها به سینما میرفت مثلآ فیلم شمشیر شکسته که داستان شاهزاده جوان عاشقی بود که مورد ستم قرار میگرفت و هرگاه که ضربه ای به سرش میخورد به حالت دیوانه در میامد و عالت دست رقیب عشقیش که مترسد ربودن نامزد و مقام سلطتنت وی بود قرار میگرفت،خارو زبون میشد و بی خیال دنیاو سلطنت ومعشوغ به لوده گی میپرداخت و الت دست رقیب مورد استحظا و ستم قرار گرفته و توان دفاع از خود را نداشت و در اثر بر خورد سرش بامجسمه فلزی کنار طالار قصر دوباره به حالت عادی برگشته و با شمشیر به مبارزه با رقیب میپردازد و در حالی که در اخرین لحظات جنگ تن بتن شمشیرش میشکند حریف را از پای در میاورد وسلطنت ارثیش را باز پس میگیرد و به وصال معشوغ میرسد و اتمام فیلم با دست زدنهای حضار تماشاچی داخل سالن سینما که خورسند از نتیجه خوش فیلم با روشن شدن چراغهای سالن سینما سعدی از روی صندلیهای سینما که وقتی از روی ان برمیخاستیم قسمت افقی نشیمنگاهش به علت سنگینی قسمت عقبی بصورت عمودی بر میگشت ومدعوین با ارامی و صبراز راهروهای بین صندلی ها به سمت در های خروجی سالن که معمولآ چراغ خروج بالای سرشان نصب و پرده قرمزی جلویشان اویزان بود میرفتند ووارد راهرو خروجی و از کنار سینما خارج میشدند، و انسان با مشاهده افراد در حال خروج با نظر روانشناسانه و نحوه روحیه شان پی به نوع فیلم و اثراتش روی شخصیتها و اقشار مختلف میبرد،جوانانی که هنگام خروج بلند بلند کلمات متن فیلم را تکرار میکردند یا خود را در قالب قهرمان فیلم یافته و ادای مبارزه وی را درمی اوردند یا شادمانی ها و غمهای داستان انچنان رویشان اثر میگذاشت که عده ای مغموم و دیگری خندان از کنار دختر بچه گدائی که کنار راه خروجی با صدای بلند فریاد میزد اقایونا خانوما میگذشتند و هرگز جز صدای ان دختر کوچک را که من همیشه فقط صدایش را شنیدم و هرگز با انهمه سینمائی که رفتم وی را ندیدم رد میشدند و اخ که امروز چقدر دلم میسوزد که نمیتوانم باز گردم دستانش را بگیرم و درد دلش را بشنوم،خدایا قصورم را ببخش،انشب دائی جون محمد اقا مرا بعد از ظهر از خانهمان در شهباز با دوچرخه به بازار حضرتی واقع در میدان مولوی برده بود و دوچرخه را در مغازه قماش فروشیش در بازار گذاشت و پس از شمارش دخل و حساب و کتاب روزانه و نوشتن انها در دفتر بزرگ سیاه رنگ توسط اقا هاشم کارمند اهل همدان که پیر مرد لاغر بلند قدی بود و همیشه کلاه شاپو بسر میگذاشت با تاکسی به سینما سعدی درخیابان شاه اباد رفتیم و قبل از سینما از قنادی کنار پیاده رو شاه اباد یک پاکت شیرینی گردوئی خرید و من با اشکال فقط توانستم نیمی از یکی از شیرینی ها را بخورم چون اولآ خیلی شیرین و ثانیآ بسیار بزرگ بود،در مورد اقاهاشم که گفتم یادم میاد روزی را که من و عظیم همراه مامان به این مغاذه رفتیم اقا هاشم خیلی از ما خوشش میامد و جهت خوش امد گوئی و احترام عظیم را بغل کرد و مشغول خش و بش با عظیم با زبان کودکانه شد که یک مرتبه عظیم کلاهش را از سر ربود و بصورت پرتاب دیسک به وسط بازار فرستاد و کلاه دایره زنان مانند پشقاب پرنده در فضا میچرخید و مسافت طولانی طی کرد و در زیر پای عابران بازار که همواره در حال تردد بودند نشست،اقا هاشم عظیم را بحال خود روی میز وسط دکان رها کرد و کلاه ود را از زیر پای عابران در حالی که لگدمال شده بود برداشت و کلاه قهوهای ماهوتی نویش را مرتب با تکان دادن و با حرکت دست تمیز
میکرد و به فرم اولش بر میگرداند و با خشمی نهان زیر لب غر میزد ، بعد ها وقتی چهارده پانزده ساله شدم تابستانی برای سه ماه تعطیلی در این مغاذه کار کردم البته چون فروشندگی پارچه برایم جالب نبود کار وصول چک وسفته و کارهای بانکی و حمل ونقل بعضی اجناس به مغازه های دیگر در بازارهای مختلف که البته بوسیله موتور گازی مطعلق به مغازه انجام میدادم برایم بسیار لذت بخش بود و مخصوصآ مواقعی که مآموریتی خارج از بازار به من واگذار میشد برایم جالب تر بود تا از فضای بازار که هر گوشه اش بوی مخصوص خودرا داشت مدتی دور باشم در مورد بوهای بازار که فکر میکنم کمتر کسی در موردش نوشته که خود مبحث وسیعی میباشد میتوانم حالاحالاها بنویسم،روبروی مغازه ما صابون فروشی بود که انواع صابونهای سرشور،رختشوئی وعطری را داشت و بوهای مختلف صابون در هر سانتیمترجلوی مغازه متفاوت بود و ده ها بوی مختلف صابون وجود دارد که من انها را میشناسم گرچه با گذشت دوران جوانی و استفاده شخص خودم از قوه بویائی خود که احتمالآ در اثر زیاده روی از ان کم کم حساسیتش را از دست داده ام البته کهولت سن هم بی اثر نیست گرچه من به تمام اعضای بدن خود ظلم کردم و انها را تا حد تخریب بکار گرفته و هرگز فکر نمیکردم که روزی برسد که از عدم نگهداری از خودم پشیمان بشوم گرچه ما که نمیدانیم پایان کار کجاست و بالآخره این زندگی بپایان میرسد و بقول ر.اعتمادی تو کتاب توئیست داغم کن میگه این جسم که اخرش میره زیر خاک پس نگهداریش بچه درد میخوره و چرا باید سلامت بره اون زیر پس هرچی میتونی ازش لذت ببر ،ببین کجا بودیم کجا سر دراوردیم من هی گم میشم از بس به بیراهه میزنم داشتم میرفتم خاتون اباد حالا توبازارم اما حیفه از بوهای بازار بدون تجربه و ناشناس بگذریم،اول بازار حضرتی کارخانه قند ریزی بود و اونجا کله قند میریختند،شکر رو میپختند در واقع بصورت شربت غلیظ و انا را در قالبهای فلزی بصورت کله قند میریختند و پس از سرد شدن از قالب کله قندهای سفید در میاوردند،بوی شیرین پختن این مایع بوی مخصوص خود را دارد و در کنار دیوار این کارخانه قند اثار ادرار شبانه رهگذران مست و معتادان بی خانمان مولوی که در هر گوشه و کنار ش به چشم میخورد و شبها کنار ان دیوار مثانه خود تخلیه میکنند در زیر افتاب تابستان بوی تندی فضارا پر میکرد و هر عابری سعی در سریع تر گذشتن از ان تکه را داشت و کسانی که خرامان و بیخیال در حال گذر بودند به محض رسیدن به ان خطه بر سرعت خود می افزودند و بیشتر ان چند لحظه را نفس نمیکشیدند،در کنار قندریزی قهوه خانه ای بود که صدای برخورد استکان و نعلبکی هایش همانند اهنگی یکنواخت فضا را پر میکرد و همیشه دو سه تا کارگر مشغول پذیرائی از مشتریها بودند،حوضی در وسط و میز و صندلی اطراف حوض که داعمآ پر و خالی میشد و تیپ مشتری ها در طول روز تغییر میکرد،مثلآ صبح ها وقت صبحانه کاسبهای بازار و مغازه های اطراف میامدن،میانه صبح و ظهر مشتری جهت رفع خستگی و نوشیدن چای و افرادی که برای مقاصد خاص یکدیگر را ملاقات میکردندیا معاملاتی که در موردش صحبت داشتند،هنگام ظهر وقت نهار کارگران بازاری،ساختمانی،کارخانجات اطراف و افرار رهگذر به تناول ابگوشت و املت و نیمرو و صرف چای و قلیان قهوه خانه را پرمیکرد و داعمآ همراه ارکستر استکان نعلبکی ها چهچه قناری های قفس های اویخته به دیوار و کنار حوضچه وسط و صدای بدبده بلدرچین ها با قفسهای مخروی شکل از جنس طوری پارچه ای چون بلدرچین یا بقولی کرک (karak) خود را جهت ازادی به دیوار قفس میزند و امکان زخمی شدن دارد ،این پرنده در تهران با نامهای کرک،بدبده و بلدرچین نامیده میشود و در این میان صدای همهمه مشتریان و کارگران قهوه خانه خوددنیائیست،و با اضافه کردن بوی خود قهوه خانه که از پخت و پز ابگوشت گرفته تا بوی املت گوجه و تخم مرغ،بوی چای و دود قلیان و بوی لباس کارگران ساختمانی و نقاشی و مکانیکها و دیگر صنایع و عطر فروش دوره گرد که با ویترین چمدانی کوچکش در کناری عطر هایش را به مشتری عرضه میکند و هر از چند گاهی بوئی پخش میشود،عصر های قهوه خانه اما فضای دیگری دارد،مراجعین بیشتر کارگران جویای کار یا از کار روزانه برگشته،مقاطعه کاران و معماران ساختمانی که جهت محاسبه و حسابرسی با کارگران یا صاحب کارها روی میزهای مختلف مشغول نوشیدن چای و دود کردن قلیان و سیگار به رتق و فتق امور میپردازند و در این میان است که کنار سالن قهوه خانه صدای مرشد بلند میشود و به نقالی داستان سیاوش را اغاز میکند.
بعدها با ورود تلویزون به صحنه قهوه خانه بجای مرشد هفته ای یکی دوبار که داستانهایش را نیمه کاره رها کرده و ملت را برای بقیه داستان تشنه نگه میداشت مشتریان هر روزه البته چون اوائل برنامه های تلویزون از ساعت شش بعد از ظهر شروع و تا ساعت ده یازده ادامه داشت دیگر دکان مرشد تخته شده بود و به غیر از مشتریان معمولی قهوه خانه تیپ محصل کنجکاو فقیر جنوب شهر هم به ان اضافه شده بود و انها هر روز با پرداخت یک قرون(یک ریال) پول یک استکان چای در صف اول بینندگان قرار میگرفتند و برخی مواقع تا دیر وقت میماندند که قهوه چی انهارا بیرون میکرد چون برایش مسئولیت داشت،بوی مسگری و دود کردن قلع و سفید کردن مسها خود داستانیست و من ان را میشناسم،بوی نشادر و محلولهای پاک کننده اسیدی،کبابی کنار مسجد که ظهر ها مخصوصآ مقداری چربی در اتش میریخت تا بوی ان همسایه هارو به کبابی بکشه و ریحونش چه عطر خاصی داشت،بوی چلوکبابی کاملآ با کبابی متفاوت بود،چه بوی چلو با عطر برنج دمسیاه خطه شمال با روغن کرمانشاهی که هوش از سر انسان میبرد با چلوکبابی که کنارش ماست و موسیر،و زرده تخم مرغ که روی برنج میریختیم و نسل امروزه دیگه با اون غریبه است،تخم مرغ هارا از نیمه میشکستند و سفیده را تخلیه و زرده اش را در نیمه پوست توی پشقابی قرار میدادن و جهت ماندن پوسته حامل زرده تخم مرغ در پشقاب زیرش را از ارد پر میکردند تا تخم مرغا داخل ارد قرارگرفته و واژگون نشود اخه اونوقتها هنوز پلاستیک کشف نشده بود و جا تخم مرغی بسیار نادر بود،بوی مغاذه های کفش فروشی و چرم و شبرو و ورنی براق را دوست داشتم ،بوی کفاشی و واکس کفش که هنوز شامه ام را مینوازد،بوی توالتهای مسجد بازار هم در قسمتهای مختلفش فرق میکرد و از بیرون تا داخل خود توالت چند بوی متفاوت داشت که تا ادم توجه نمیکرد متوجه نمیشد ،ممکنه برای بعضیا اینا موضوعات پیش پا افتاده و سرسری باشه اما توجه به اطراف و ریزه کاریهای موشکافانه خود نشانگر عشق به پیرامون خوده و بی خیال نگذشتن از لحظاتیه که ان هارو تجربه کرده ایم ،اخ که چقدر دلم برای اون افتابه دارمسجد تنگ شده که ازصبح تا شب اون پائین جلوی توالتها که اونوقتها مستراح میخوندنشون و با پرداخت ده شاهی اونم بعد از اتمام کار افتابه رو دوباره پر میکرد و در کناری به ترتیب میچید،کاش میشد دوباره به اون زمان بر میگشتم تا سرنوشتمو جور دیگری رقم میزدم.
بوی قنادی مخصوصآ اشپزخانه اش که بعضی وقتها تو زیرزمین قنادی قرار داشت و از پنجره فلزی کف پیاده رو جلوی مغازه میشد دیگ روغن جوشان رو دید که اشپز مایع زولبیا رو با ملاقه داخل روغن میریخت و البته دسته ملاغه را طوری دایره وار حرکت میداد که مایع داخلش درون روغن شکل زولبیا میگرفت و میپخت و بلا فاصله انها را با کفگیر خارج کرده و بداخل ضرف شهد غلیض شربت شکر می انداخت بوی روغن داغ جوشان و دیگ زولبیا بوی مخصوص خودشو داره،من زولبیا بامیه رو خیلی دوست داشتم اما شیرینی زیادش دلمو میزد البته بیشر از بامیه خوشم می اومد مخصوصآ وقتی کهنه میشد و در داخل جعبه میموند و شهدش خشک تر میشد بامیه بیات کم شیرین تر بود،از چهار راه سیروس که واردخیابون بوذرجمهری نو میشدیم سمت راست یه سری کارگاه شمع سازی بود که شمع های مایع رو فرم میدادند و به اشکال مختلف در می اوردند با کنجکاوی زیادی که در مورد این صنعت داشتم هرگز موفق به دیدن طرز ساختن و مراحل مختلف ان نشدم چون بیش از یکی دوبار ان هم با عجله و بسیار کوتاه از پنجره کف خیابان از بالا به تماشا ایستادم اخه کارگاه های شمع سازی اون منطقه در زیر زمین بود و بوی شمع فضای ان جارا پرمیکرد من بوی شمع رو دوست دارم منو یاد شابدالظیم و حضرت معصومه میاندازه و خانجون خدابیامرز که با پرداخت چند قرون به شمع فروش جلوی حرم شمع هارو بدست من میداد که دونهدونه با اتش شمعهای شعله ور داخل مجمعه شمع که پایه های جاشمعی داشت روشن کرده و در جاشمعی ها قرار داده و در ضمن روشن کردن ارزوی سلامتی برای مامان بابامون از خدا بکنیم و من همیشه مونده بودم رابطه شمع با خدا و سلامتی و اون اتیش بازی که من دوست داشتم چه ارتباطی میتونه داشته باشه،راستی بوی غیر هنگام پختن اسفالت که از مخلوط کردن ماسه با شن داغ به دست میاد و ما همواره در تمام دوران کودکی شاهد ساخت و ساز و خیابانکشی و بزرگ شدن تهران و مناطق اطرافش از تهران نو، نارمک و تهران پارس در شمال شرقی تهران گرفته تا جاده مسگر اباد و سه راه افسریه که بعدها چهار راه افسریه شد و بیسسیم نجف اباد و شهباز جنوبی،تیردوقلو،خیابان ارج که به میدان شوش میرسید در جنوب و جنوب شرقی تهران که مرتب خیابانهای جدیدالتآسیسش اسفالت میشد و همواره غلطک های بزرگ که به اهستگی اسفالت را روی سطح خیابانها سفت میکردند و کارگران با ابزارها و ماشین الات مخصوص این صنعت همیشه در گوشه ای بکار خیابان کشی مشغول بودند و من به بوی قیر و اسفالت عادت داشتم گرچه بوی جالبی مثل بوی بنزین نداشت اما ازش بدم هم نمیامد،گفتم بنزین یاد اتومبیل افتادم،در صنعت تعمیر اتومبیل که با خون خانواده ما اجین شده و شروعش در خانواده با مرحوم پسر عمویم پسر عمو ابراهیم که ما اونو عموحاج داداش میشناختم شروع شده بود و بعدها مرحوم بابام که در اداره ای دولتی بکار مکانیکی مشغول شد و بعد ها تعمیرگاه های مختلفی در تهران دایر کرد و من تا انجا که یادم میاد همیشه با این صنعت بزرگ شدم وبرادرانم پسرم که به این کار مشغولیم و نمیدانم شاید نوه هایم اریوس و اوید هم روزی به این سمت کشیده شوند،بوی مکانیکی و واسکازین،والوالین و روغن های صنعتی که هرکدام مخصوص خودشه و برایم اشاست،بوی دیگری که میشناسم و در دوران کودکی تجربه کردم بوی اب زردرنگی بود که قدیما در جوی ضلع شرقی خیابان شهباز گهگاه جاری میشد،عوام میگفتند اب رسوماته شاید منظورشون رسوبات بوده ،میگفتند اب کارخانه جات مشروب سازی شمال شرقی تهرانه هرچه بود من ازش خوشم نمی اومد و هرگز موردی هم پیش نیامد که در منزلمان راجع به ان صحبتی شنیده باشم،از بحث بوها که بگذریم به طرف خاتون اباد میریم،داشتم میگفتم که مرحوم محمد جاوید دائی وسطیم با شراکت دوستش پرویز خان قطعه زمینی به مساحت هزار متر از مرحوم حاج سیداحمد که فکر میکنم نام فامیلش شادمان و پسر خاله مادرم بود خریدند و به کمک بابام که در کوره پسخونه(کارخانه اجرپزی)دوستانی داشت که همیشه کامیونهایشان در تعمیر گاه ما تعمیر میشد مقداری اجر جهت دیوارکشی دور زمین از کارخانه مرحوم عباس گلچین تهیه کردند و دیواری دور ان زمین کشیدند و پس از سالی نگذشته به علتهائی اختلاف پیدا کردندو زمین را برای فروش گذاشتند و چون خریداری پیدا نمیشد اجبارآ مرحوم پدرم انرا به قیمت هزار تومان که قیمت تمام شده بود از انها خرید زمین مذبور بر جاده و کنار ورودی به ده خاتون اباد بود جمعیت ده شاید به پانصد ششصد نفر نمیرسید که یا بکار کشاورزی مشغول بودند و یا در کارخانجات اطراف مثل اجرپزی،یا صنایع پارچین که اونموق صنایع دینامیت سازی ارتش بود کار میکردند بعضی هم در تهران سرگرم کارو زندگی،بهر حال حدس من از تعداد جمعیت انجا از روی عروسی یکی از احالی بود که شبی ما در ان شرکت کردیم که البته تعداد شاید حدود صدوپنجاه تا دویست نفر بود،ده خاتون اباد دارای یک کاروانسرای شاه عباسی بود که اونموقع متروکه بود دارای صحن بزرگ
چهار گوش در وسط و ساختمان اطاقهای بزرگ دور ان حیاط به سبک دوران صفویه و این سری کاروانسرا ها در دوران صفوید در حدود هزار عدد ساخته شده بود که در فواصل یکروز طی طریق مسافران کاروانها که انروز ها با اسب و شتر انجام میشدقرار داشت و کاروانها با خروج از یک منزل شب را به منزل بعدی در کاروانسرای دیگر بسر میکردند،این کاروانسرای ما درو پیکری نداشت و بی صاحب با عظمت در جای خود استوار مانده بود درونش سکوت عظیمی حکمفرمابود که اگر انسان کمی تآمل میکرد صدای قرنها عیاب و ذهاب،شلوغی کاروانها،شیهه اسبها و رفت و امد ساربانها و مسافرینشان،فروشندگان دوره گرد،هیاهوی جمعیتهائی که دیگر در هستی وجود نبودند،کودکانی که شاید چندین نسل از انها بدنیا امده و دیگر نیستند را در کوران بادهائی که در رواقها و گوشه های این بنای عظیم در حال وزیدن بود میشنید ،من در این عظمت به تنهائی بارها قدم زدم و خود را در ان زمانها یافتم که هر بار با صدائی به زمان حالم بازگشتم و هرگز نشد انچه را انجا احساس من بود بیشتر تجربه کنم،در کنار کاروانسرا اب انباری بود که هنوز پابرجا ،دارای اب شیرین که از اب باران بهاری و بارانهای موسمی سالانه پر میشد و منبع اصلی اب شرب ده بود البته اهالی برای شستشو از نهری که از میانه ده میگذشت استفاده میکردند،برقی بکار نبود و کوجه های ده در شب تاریک و گاه گاهی عابری فانوس بدست با کورسو روشنائی از ان میگذشت.
ندا از غیب رسید،همانطور که گفتم دور تهران خندق بوده و دارای یازده دروازه بوده که به ترتیب از جنوب شرقی دروازه خراسان،دروازه دولاب،دروازه دوشان تپه،دروازه شمیران،دروازه دولت،دروازه یوسف اباد،دروازه قزوین،دروازه گمرک،دروازه خانی اباد،دروازه غار و دروازه حضرت میباشند و نقشه ان را که امروز توسط دکتر فرامرز مکملان بدستم رسید در بالا قابل رویت است.
نمیدانم هنوز ان کاروانسرا پابرجاست یا ان هم به برج و ساختمان های مسکونی بدل گشته،زمین خریداری پدرم از دائی جون و پرویز خان تبدیل به باغ چه ای شد که در میانش استخر ی در واقع حوض بزرگی حدود شش در چهار که عمقش بیش از دومتر بود ساخته شد و بقیه زمین غیر از اطاق چهار در شش و صندوق خانه کوچک پشتش که در ضلع جنوب غربی ته باغ قرار داشت بیه بصورت چهار باغچه با درختان میوه سیب،گیلاس،زردالو،انگور،انجیر پر شده بود و دور زمین چهار خیابان کنار باغچه ها که در واقع پیاده رو ها بودند و از هر ضلع استخر پیاده روئی به یکی از این خیابانها وصل میشد، در کنار استخر در ضلع شمای و جنوبی چهار درخت بید مجنون کاشته شد که بعدها بزرگ شده و شاخه هایشان روی استخر سایه بانی بس زیبا تشکیل داده بود،موتور برق امریکائیه زرد رنگی کنار استخر قرار گرفت که ژنراتورش شبها لامپهای بیست و چهار ولت اطراف باغ را روشن میکرد و پمپ ابش نیز اب را بصورت نه فواره بلکه ابشار از استخر گرفته و درباره به داخل استخر میپاشید ،روشنائی چراغهای اطراف باغچه در شب های تابستان ناجی سکنه خاتون اباد بود چه که دیگر جهت دفع پشه های مزاحم احتیاجی به دود کردن پشگل الاغ نداشتند زیرا تمام پشه های ده به سمت باغ ما پرواز میکردند و ما شبهای تابستانهائی را که در باغ میگذراندیم تا صبح به مبارزه با پشه ها بودیم،در خیابان شمالی جنب دیوار کنار جاده مشهد که حاشیه ای پهن تر از راهروهای شرقی غربی و جنوبی بود یکدستگاه سرسره و یک تاب بزرگ با پایه های فلزی نصب شده بود که قبلآ در متل قو در پارک بازی بکار گرفته شده بود،صاحب متل قو مرحوم جمشید جوانشیر از اشنایان پدرم بود و کامیونهای متل قو را که در امر حمل ونقل درختان جنگلی مورداستفاده قرار میگرفت در تعمیرگاه ما تعمیر میشد،و این تاب و سرسره هم که از کار افتاده شده بود به تعمیرگاه ما با کامیون متل قو امده بود و پس از تعمیرات به باغ خاتون اباد امد،البته پدرم در ابتدای کار با کدخدای ده اقای محسنی ارتباط برقرار کرده بود و باغ را به عنوان پارک خاتون اباد ساخته بود که اهالی هم در ان مشارکت داشتند البته بیشتر طرح میدادند و تا زمان اتمام پارک اکثرآ بچه های ده به بازی میامدند تا بعدها که باغ دروپیکرش تمام شد دیگر به علت بسته بودن در باغ پارک خاتون اباد هم تعطیل شد،یواش یواش درختان بزرگ و بزرگتر میشدند ام به علت گرمی منطقه ورامین بیشتر درختان چنار رشد میکردند،درختان زرد الو و میوه جات به علت گرما و کمی اب کمتر میوه میدادند،انجیرها روی شاخه ها خشک میشد،زردالو وگیلاس بار ندادند زیرا اباری به موقع نمیشدند البته این زمین که قبلآ زراعتی بود سهم اب داشت و از چاه عمیقی که مطعلق به اهالی ده بود هر ده پانزده روز یک سهم یکی دوساعته اب داشت که اکثرآ چون کسی جهت دریافت اب در محل نبود هرز میرفت و با اینکه راه ابها طوری اماده سازی شدهبود که جوهای هدایت کننده اب موتور بعد از ورود بداخل جوی های باغ خود هدایت شده و تمام چهار باغچه را سیراب میکرد اما وقتی کسی جهت دریاف اب جلوی در نبود انرا منحرف کرده و بزمینی دیگر میرفت،تنها میوه ای که خوب بار میداد انگور بود و کمی هم انار،با درست شدن باغ یواش یواش میهمانی های خانوادگی و فامیلی و دوستان و اشنایان رواج پیدا کرد و مامان که سرش برای میهمانی دردمیکرد بهر بهانه ای میهمانی میداد،سیزده بدرها اش شله غلم کار میپخت که نذر سلامتی من بود و گویا چون من در دوران کودکی خیلی ضعیف و بیمار بودم طوری که امیدی به بهبودی من نداشتند نذر کرده بوده در صورتی که سلامتی خود را بدست بیاورم هرسال اش بپزد،ابن بود که سیزده بدر ها از روز قبل ما در خاتون اباد اسکان میگرفتیم و منتظر میهمانان میماندیم،در ضلع شرقی باغ در همسایه گی ما خانه کدخدا قرار داشت که بخشی از حیاتش را خریدیم و به باغ اضافه کردیم و در داخلش یک اطاق برای سرایدار،و پشتش طویله ای با سقف ساخته شد و گاوی هم تهیه و شیر خانواده از ان تآمین میشد و از ان شیر ها مادر،ماست و پنیر هم تهیه میکرد،در کنار دیگر این قطعه زمین توالت بزرگی ساخته شده بود.سرایداری داشتیم که اسمش مش حسین علی بود و همه معمار صدایش میزدند مرد ازاده ای بود و بسیار مغرور و اخلاقهای مخصوص خودش را داشت،مثلآ اگر هنگام میهمانی غذایش را دیر میبردم پس میداد و انتظلر داشت که بیشتر بهش توجه بشه،تریاکی بود و در اطاقش رختخوابی داشت که اکثرآ پهن بود،چایش را با کتری روی منقلش کنار بستر روی زمین تهیه میکرد،و روی همان منقل شام و نهار میپخت،داستانهای زیادی میدانست و صحبتهایش هنگام نشئه گی گیرا بود،گاومان را که حامله بود تروخوش میکرد و در وضع حمل کمکش کرده بود و از گوساله کوچک زیبا مثل فرزند خودش مراقبت میکرد،حیوان بیچاره کور بدنیا امده بود و از بینائی محروم به همین دلیل بابام انها را رد کرد و دیگر دنبال خرید گاو نرفت چون در فکر گاوداری بود،سیزده بدری رو بخاط