کریم سرپولکی
خاتون آباد

بخش سوم

ایگورا رویال

عصر یکی از روزهای داغ تابستان که در نمایشگاه بودم جمع دوستان از باغ برگشتند معمولآ همانطور که قبلآ هم نوشتم بعد از صرف نهار در تعمیرگاه گروه حضار بستگی به تعداد میهمانان انروز دسته جمعی به خاتون اباد میرفتند و چون اکثرآ اهل دود ودم بودند برای ساختن خود همیشه همراه کاروان راهی باغ میشدند در ان عصر میهمانی همراه بود که من نمیشناختم وحاج اکبر صابونچی با خنده بازو در بازوی او وارد دفتر شد،درعین اشنا بودن چهره شخص مورد نظر اورا نمشناختم که ناگهان از صدای خنده اش دوزاریم افتاد،وی حاج قاسم کندری بود با کلاه گیس،شلوار لی در حالی که سبیلها و موی سفید دور سرش بطور وحشتناکی سیاه میزد و چون اقایان موها و سروسبیلش را با رنگ موی ایگورارویال و با دست خالی بدون برس رنگ کرده بودند رنگ سبیل مقداری از ریش نتراشیده صورتش را هم مشکی کرده بود که اثر انگشتان دست نقاش بود و تا چند روز بعد حاج قاسم هنگامی که اقایان در سایه داخل اطاق باغ و زیر سایه درختان مشغول تفریح بودند در میان افتاب داغ بعد از ظهر تابستان باغ به قدم زدن می پرداخت به امید امدن عروس خانم به پشت بام و رویت هیبت جوانانه هاج قاسم ما.

چند روزی حاج قاسم سر کار بود تا یواش یواش از خر شیطون پیاده شد و قبول کرد که دیگه کلاه گیسو کنار بگذاره و البته احتمالآ شبها که به خانه میرفت ذلف پریشانو یواشکی همسرش پنهان میکرد بهر حال ماجرا کم کم از جوشش افتاد و ایشان حتمآ پذیرفتند که مسن هستند و به همان احترام پیش کسوتی بسنده کردند،و من اکنون که در سن هفتاد سالگی خودمو با ان زمان اون خدا بیامرز مقایسه میکنم هرگز فکر بازگشت به گذشته رو نمیکنم چه فکری عبس و نشدنیست ،گرچه با یاد انچه تجربه کرده ام زندگی میکنم اما انچه گذشته دیگر باز نمیگردد،چند روز پیشتر در صحبتی که با یکی از مشتری های تعمیرگاهم داشتم وقتی گفتم من از زندگی پر لذت گذشته ام بسیار راضیم با تعجب گفت شما اولین فردی هستید که چنین حرفی میزنید،نمیدانم اما من همیشه همه را راضی میبینم،بگذریم از شخصیت های میهمان داعمی باغچه خاتون اباد مرحوم میرزا تقی زنبورک چی که پیرمردی با جثه کوچک و مسن تر از حاج قاسم کندری بود،چند سال اخر عمرش را به دلیل دوستی با بابام به کمک ما در کار حمل و نقل سنگ اهک برای کارخانجات قند کرج و قند قزوین به رانندگی کامیون و سرپرستی رانندگان وکمک رانندگان کامیونهای ما مشغول بود،در ان زمانها پدرم علاوه بر کار تعمیرگاه یک معدن سنگ اهک در ابیک قزوین اجاره کرده و با کامیونهایمان سنگ اهک به کارخانجات قند کرج و قزوین جهت احیای چغندرقند حمل میکرد و ان سالها زمستانهای سردی داشتیم طوری که چغدرها در مزارع یخ میزد و زارع که قبلآ چغندر را به کارخانجات پیش فروش کرده بود قادر به برداشت نمیشد یا حد اقل چغندر یخ زده ارزشی برای تولید قند نداشت اما از انجا که رکود چرخه تولید و توقف کارخانه ان زمان ملیونها تومان خسارت وارد میکرد بایستی ملاس یا تفاله چغندر دوباره به داخل دیگهای کارخانه برگشته و همراه سنگ اهک چرخه تولید ادامه داشته باشد و معدن وکامیونهای ما شب و روز مشغول کار بودند و مرحوم میرزاتقی هم با ان جثه کوچکش مشغول،اما برخلاف حاج قاسم کندری که معلومات انچنانی نداشت و انسانی عادی و معمولی بود میرزاتقی انسان پر تجربه و دنیا دیده ای بود که در جوانی متحول شده و نحوه زندگیش را تغییر ودر راه وارستگی به منذلتی رسیده بود که کمتر ادم عادی به ان مقام والا دست می یافت،انچنان که شنیدم در جوانی سری پر شروشور داشت،بچه تهران،زرنگ،وپولساز که در امدش رااز هر راهی میساخت،قمارباز مشهور زمانه خود که در قمارخانه طیب که بعد ها در جمهوری اسلامی قدیس معرفی شد به بازی میپرداخت و چون جوان و زیبا بود به وی لباسهای فاخر میپوشاندند،کت و شلوار مد ان روز با پالتوی مخمل و کفش اخرین مد و فکل کراوات و او را به عنوان حاجی زاده(پسرحاجی)به قمارخانه میبردند و به بازی با مشتری های پولدار و ساده میگماشتند و مشتری های ساده هم گول جوانی و سرو پوزش را خورده و سرکیسه میشدند،انچنان که برایم تعریف کرد یکروز با شخصی اشنا میشود بنام اقای دبستانی اهل شیراز که پدر وی دبستانی بزرگ اولین نفری بوده که در شیراز مدرسه احداث کرده و در مقابل ملاها و مکتبدارهای انزمان که مدرسه را تحفه فرنگ و حرام میدانستند سالها مبارزه کرده بوده،دوستی میرزاتقی با دبستانی انچنان اثری روی وی میگذارد که زندگیش دگرگون میشود و دست از همه چیز میشوید و در راه حق قدم میگذارد و بدنبال حقیقت از شهر ودیار اواره و در هرجا بدنبال چیزی میگردد که سر فلسفه خلقت را کشف کند و در راه جستجوی اسلام حقیقی تا دانشگاه الآزهر مصر میرود و انجا ارشاد میگردد و تمام بقیه عمرش را در راه مطالعه کتب مختلف و کسب اگاهی گذرانده بود،عقائدش در مورد اسلام دقیقآ خلاف رهبران اسلامی شیعه و اخوندهای مروج خرافات بود و هر مسآله ای را با دیدی باز و از راه علم ثابت میکرد،در مورد معراج پیغمبر که علما معتقدند محمد بر بال ملائک تا اسمان هفتم پرواز و بدیدار پروردگار میرود ان را به رویائی تشبیح میکرد که محمد به خلسه رفته و در ان حال حالی عرفانی یافته و خود را به خاوند نزدیک یافته و این حالت را معراج نامیده است،در مورد مثلآ شق القمر که خود داستانیست و اقایان معتدندکه محمدماه را با شمشیرش بدونیمه میکند و این جزو معجزات پیغمبر است معتقد بود شبی که ماه گرفتگی بود وی انرا به مردم نشان داده و انرا شق القمر نامید،یا چاه ویل که باز انرا برخلاف گفته ملا ها انرا خلعی در درون روح انسان توصیف میکرد که انسان را به درون میکشد،او در دوران جوانی با خانمی ازدواج کرد که از بچگی از دوچشم نابینا بود و هرگز تا اخر عمر دنیا را ندید اما وسعت فکرش در راه زندگی و حقیقت تا جائی بود که بعد از انقلاب در مسجد بازار وعاظ وقتی وی را پای منبر خویش حاظر میافتند در صحبتهایشان بیشتر مراقبت میکردند و کمتر خرافه گوئی بکار میبردند،چون در صورت تخلف مجلس را با گفتن حقائق بهم میزد و حتی مجلس فلسفی واعظ معروف تهران را هم بهم زده بود،از داستانهائی که میرزا برایمان تعریف ک

رد میگفت روزی در باغی میهمان بودیم که بسیار باشکوه بود و انواع کباب و اغذیه همراه مشروب سرو میشد و همراه ما واعظ معروفی بود که در تهران بسیار سرشناس بود و عصر ان روز در مسجد قائم در خیابان بین میدان بیست و چهار اسفند و میدان اریامهر(البته من اسم خیابان را فراموش کردم)منبر داشت و بعد از صرف مشروب زیاد واعظ والامقام با رفقا به پاسوربازی پرداخت و مرتب میبرد که بعد از بازی جهت مجلس مسجد قائم به اتفاق برخواسته و همراهش به مسجد رفتیم(ناگفته نماند که میرزای ما لب به مشروب نمیزد،نمازش ترک نمیشد اما انرا در خفا میخواند و هرگز تظاهر به تقدس نمیکرد) و در پای منبرش نشستیم و او بالای منبر خطابه اش را شروع کرد و در وسطهای موعظه ناگهان دستش را که به چپ وراست تکان میداد ناگهان به عمامه اش خورد و پاسوری از میان عمامه روی عبایش افتاد که من ناگهان پیش خو گفتم تمام شد و دست سید رو شد و الآن است که مردم وی را تکفیر کنند و جلسه بهم بخورد،اما وی با زرنگی و مهارت خاص در حالی که از امام زمان و ظهورش و حواریون ملازم و کشتن کفار و شمشیر بران وی که باعث افتادن پاسور از امامه شده بود بلا فاصله صحبتش را در حالی که ورق اس پاسور را دردست داشت عوض کرد و رساند به انجا که من امروز این وسیله لهو و لعب را اورده ام تا بشما نشان دهم که هرگز دورو ورش نروید و در مزان قمار صحبتها کرد و منبر را به انتها رساند و مامتوجه شدیم چگونه سید داعمآ برنده قمار انروز بود و احتمالآ ورق های دیگری هم در لباسهایش هنوز مخفی بود.

دایی این میرزاتقی همان میرزای خودمان است که پیش پدرجون کار میکرد و صندوقدار بود؟ من عاشقش بودم پیرمرد را. بچه بودم و گاهی که میرفتیم مغازه تا من را میدید برام میخوند: چه پسری چه چیزی، دست میکنه تو دیزی، گوشتاشو در میاره، دهن باباش میذاره...خدا بیامرزش...پدرجون همیشه و تا وقتی مغازه‌اش را داشت میگفت که زمان میرزا تنها زمانی بود که حساب و کتاب صندوق مغازه آخر شب صفر میشد و تا قران آخرش را صاف میکرد هر شب. من یادمه که عیدها همیشه میرفتیم عیددیدنی خونه‌اش و زنش که کور بود را هم یادمه که من و پویا ازش میترسیدیم...خیلی مرد بود...بابابزرگ خیلی قصه‌های جالبی از جوانیش و اینکه چطور با اون جثه‌ی ریزش دعوا میکرد و کسی جلودارش نبود تعریف میکرد که یک دفعه همه‌ی شر و شورش فروکش کرده بود و به قول بابابزرگ یکباره “فقیر” مسلک شده بوده و عمرش را به خدمت زن کورش گذرانده...یاد هردوشون بخیر...

میرزا تقی در اواخر عمر به علت کهولت وعدم توان کارهای سنگین کامیون به انتشارات پیام که مطعلق به محمد نیک دست شوهر صمیمه خانم خواهر بزرگم بود رفت و مدتها بکار مورد علاقه اش پرداخت و انجا با قشر روشن فکر ان زمان ،دانشجویان و عاشقان کتاب بسر برد،کاری که به ان به علت نزدیکی به کتاب و مطالعه علاقه مند بود.