کریم سرپولکی
آموزش و کار مکانیکی

بخش چهارم

بالا و پائین رفتنش از خط کش برای رسم خطوط افقی نقشه استفاده مبشود و چهت کشیدن خطوط عمودی از بالا به پائین و برعکس با قرار دادن ضلع پائینی یک گونیا روی خط کش امکان رسم خطوط را بدست میاوریم،در شرح ماجرا سخن پراکنی ها و تعاریف رفقا انچنان مهیج بود که دوری راه را فراموش کرده بودیم و غرق وصف العیش نصف العیش،و منصور خان دون ژوان انچنان در باب مهارت هایش سخن میراند که از هیجان بوجد امده بود و تقریبآ به نزدیکی های میدان ژاله رسیده بودیم و در این پیاده رو ضلع غربی شهباز  روبروی ایستگاه حمام هیچ مغازه ای وجود نداشت و فقط یک دیوار ممتد طولانی که هرگز به ان توجهی نداشتم خانمی در جلوی ما در حرکت بود که احتمالآ از روی کنجکاوی و تعاریف قهرمان داستان قدمهایش را اهسته تر کرد و من هم بی توجه بین دو دوست در حرکت طوری که به وی رسیدیم و دست منصورخان با خط کش بالا رفتن همانا و نشستنش روی باسن قربانی همان که چند لحظه ای سکوت برقرار شد و هر چهار نفر مسخ شده ایستادیم با یک حرکت چرخش سریع دختر خانم که چه زیبا هم بود مرا در مقابلش دید  سیلی بصورتم خورد که خط کش را دست منصور دید و من متآسفانه ناخوداگاه جواب سیلی را داده بودم

و چه دیر متوجه اشتباهم شدم ،جریان با عذر خواهی من از وی و اعتراضم به منصور و ترک انها فیصله پیداکرد،با منصور دیگر ارتباط برقرار نکردم و در زندگیم سعی کردم با افرادی نشت و برخاست کنم که تعادل اخلاقی و متعهد به اصول باشند اما شرمندگی حرکت ناشایستم را در مورد ان دختر خانم هرگز فراموش نکردم و همیشه در این مورد عذاب وجدان دارم.

سال ۱۳۴۸ کافه تریای هنرستان .با آقایان رحیمی نژاد ،محمد خواجه نوری (هنوز دوستی با ایشان ادامه دارد) و بنده

۱۳۴۸ جلو نماد هنر سرا

راهرو های سقف دار با آقای رحیمی نژاد . خرداد ماه ۱۳۴۸

جلو ورودی کافه تریا

یادباد ان روزگاران یاد باد، با دریافت عکسهائی که دوروز قبل تورج ایزدیار از ان دوران برایم فرستاد اقایان محمد خاجه نوری و رحیمی نژاد را در صحنه هائی از چند زاویه داخل مجموعه مشاهده میکنیم گر چه کیفیت عکسها غیر حرفه ای و بیشتر از شخصیت های داخل عکس گرفته شده ام با وجود این بخش هائی از محیط انزمان هنرستان و هنرسرا را نشان میدهد،از بچه های دیگر میتوان ساسان مقامه،رضا چگینی،حسن بلور را نام برد تعداد نامها بسیار زیاد است و پس از گذشت حدود پنجاه و چند سال بیاد داشتنشان بسیار مشکل و تازه همین هارا هم که بیاد دارم غنیمته شاید بعدآ با فکر کردن بیشتر بیاد بیاورم،کافه تریای مجموعه یا رستوران منو صبحانه و نهار داشت و در تمام طول روز از میهمانان پذیرائی میکرد،منو نهار در طول هفته متغیر بود و شامل سبزی پلو با ماهی.خورشهای مختلف.چلوکباب،کباب کوبیده با اش و سایر خوراک های ایرانی که کوپون انرا هفتگی تهیه میکردیم و فکر میکنم مبلغش ده تومان بود البته نهار خوردن الزامآ فقط در تریا نبود و ما حق انتخاب داشتیم و رستورانهای دیگری در بیرون هنرستان هم بود که گاهآ در انجاها به صرف نهار مراجعه میشد یکی از انها تعاونی شرکت واحد بود که در رستورانش هر روز ضهر ابگوشت سرو میشد و قیمت ارزانی داشت و برخلاف قهوه خانه های معمول شهر که ابگوشت در دیزی ارائه میشد و مشتری خود گوشت ابگوشت را با گوشتکوب میکوبید سوپ ابگوشت جداگانه در کاسه های استیل و گوشت کوبیده شده اماده در بشقاب جدا ارائه میشد و در انجا در جمع کارگران و رانندگان شرکت واحد وقت استراحت نیمروز را میگذراندیم،یا به خیابان سیمتری نارمک میرفتیم و انجا کله پزی وجود داشت که با دریافت نان سنگک و یک کاسه اب کله پاچه (ابگوشت کله) بعنوان پیش غذا و سپس با پرداخت چند ریال گوشت کله پاچه سیر میشدیم یکی از بچه ها که قد بلندی داشت و فکر میکنم اسمش منوهر بود و احتمالآ غیر مسلمان،اخه اونوقتها دین و مرام مسلک معنی نداشت و همه درکنار هم ارامش داشتند و هیچ کندوکاوی و سرک کشیدن به حریم خصوصی دیگران رسم نبود همیشه یک نان کامل سنگک را سه بار کاسه سوپ کله پاچه میخورد و در نهایت با پرداخت دو ریال گوشت شله صورت سروته انرا هم میاورد که باعث اعتراض کله پز قرار گرفت و از ان ببعد قبل از سفارش توسط کله پز تآکید میشد که کمتر از پنج ریال سرویس داده نمیشود و به اذای پنج ریال گوشت فقط یک کاسه سوپ سرو میشد،رستورانها،چلوکبابی و ساندویج فروشی های دیگری هم بودند که  بچه ها به انجا مراجعه میکردند.اصغر علیداد که در پایان سال اخر هنرستان با هم در منزلشان درس میخواندیم انها ساکن خیابان ری بودند توی کوچه باریکی روبروی سینما رامسر پدرش رستورانی در خیابان یا میدان شوش داشت و شبهاتا دیروقت کار میکرد من هرگز اورا ندیدم اما روزهائی که درمنزلشان بودیم حدود طاعت ده صبح در طبقه پائین که احتمالآ سرویس حمام و توالت و دستشوئی قرارداشت صدای سرفه های بلند و فین کردنش چرت همه را پاره میکرد،گاهی نهار نگهم میداشتند و خورس الوی خوشمزه ای که انجا خورم هنوز زیر دندانم است اصغر را دیگر ندیدم و هم اوبود که تولد هجده سالگیس را در شهر نو جشن گرفت و ما را به چلوکبابی داخل قلعه برد،سالها بعد که عظیم برادر کوچکم برای اوردن اتومبیل از اروپا که ان وقتها رواج داشت و تجارت پردرامدی بود به لندن رفته بود اصغر را در هایدپارک لندن دیده بود  و چند ساعتی با هم بودڻد و او در لند مشغول تحصیل بود،منصور نیک پی که فامیل مهندس نیک پی شهردار ان زمان تهران بود جزو بچه های خوش برخوردو خونگرمی بود که میشناختم،مهدی مناجاتی را در یکی از روزهای سالهای اول هنرستان در سالن ورزش شناختم پینگ پنگ بازی میکرد و ما هم که در زمان استراحت میان روز پس از صرف نهار برای گذراندن وقت به سالن ورزش میرفتیم همراه داود فلاحی،امر اسداللهی و بیژن سندسی بسالن ورزش رفته بودیم و به بازی پینگ پنگ مشغول بودیم بیژن خیلی خوب بازی میکرد ،من قبلآ بازی کرده بودم و مغرور از مهارتم و با اعتماد به نفس زیاد اما در مقابل بیژن ناتوان،امیر اسداللهی برای اولین بار راکت بدست میگرفت و داود هم که بازی میکرد اما استیل بازیش بسیارابتدائی بود و در بازی با من همیشه مرا میبرد و لجم در میامد ،بیژن حکم مربی مارا داشت ودر راه تعلیم ما زحمت کوشا بود،مهدی مناجاتی هم درکنار ما روی میز دیگری مشغول بازی بود او بعدها عضو تیم ملی پینگ پنگ شد و بازی فوق العادهای داشت که رو نمیکرد و دون میپاشید و یواش یواش به ما نزدیک شد و با رئیس ما که بیژن بود مشغول بازی شد دست اول را باخت و پیشنهاد بازی شرطی در مقابل دوزار(دوریال) برای هردست داد و بیژن قبول کرد و شروع به باختن کرد هردست بیژن تا بیست میرسید اما مهدی از پانزده شانزده خودش را بالا میکشید و میبرد و با تمام شدن پولهای بیژن به قرض کردن از ما رسید و پولهای ماهم تمام شد ،روزهای بعد مهدی به بیژن پنج پوآن

ده پوآن و حتی تا پانزده پوآن هم رسید و هنوز بیژن در فکر تلافی بود و او تنها کسی بود که با مهدی مناجاتی سر پول بازی میکرد و غرورش را زر پا نمیگذاشت و ما هم دیگر به او پولی قرض نمیدادیم،بیژن یکروز گم شد و دیگر از خبری ندارم،بعدها با مراجعه به خانهشان هم اطلاعاتی بمن ندادند،علی حیدری پسر قد بلند ژولیده پولیده ای که هر روز او را در ایستگاه خرابات با صورت نشسته و پیراهن و لباس چروکیده در حال سوار شدن به اتوبوس دوطبقه ایکه من یک ایستگاه جلوتر ایستگاه خاقانی سوار انبودم و معمولآ در طبقه بالا که همیشه جا برای نشستن داشت مخصوصآ صندلی جلو که تمام خیابان مقابل زیر نظرم بود میدیدم و خیلی ناراضی انچنان که بزوربه مدرسه فرستاده میشدمینمود،وی در سالهای اخر هنرستان پایش بسالن بسکتبال باز شد و در این راه دچار دگرگونی عجیبی شد که ناگهان به عنوان بسکتبالیست تیم ملی عکسش راروی جد مجله جوانان یافتم و بشهرت رسید اورا نیز دیگر ندیدم.

امروز چهارشنبه هفدهم اپریل دوهزارو نوزده برابر با بیستو هشتم فروردین هزاروسیصدونودوهشت ساعت حدودآ یازده شب تازه از کار بازگشته و روی مبل راحتی جلوی تلوزیون خاموش لم داده و در صفحه سیاهش بدنبال اسامی تمام همشاردیهای هنرستانم میگردم و با خیره شدن به این سیاهی تا اعماق ذهنم سیر میکنم تا شاید در گوشه کناری نام های فراموش شده را دوباره بیابم،ادمهائی که دچار الزهایمر میشن معمولآ حافظه نزدیک حود را از دست داده و حافظه دور  خود را بدست میاورند و همه گذشته را کاملآ بیاد میاورند و حالا من نمیدانم چکاره ام ایا دچار الزایمر شدم یا نه بعضی وقتها هردو را از دست میدهم و گاهی به تناوب دور یا نزدیک را،بگذریم فعلآ دم رو غنیمت و انچه را فعلآ یادمه شرح میدم ،از شخصیت های هنرستانی معمولآ بچه ها در گروه های کوچک دوسه نفره باهم در رفت و امد بودند،در پاره ای از مواقع موقعیتهای صنفی و رشته کارگاهی،در پاره ای از مواقع مسیر ایاب وذهاب،اتوبوس های شرکت واحد که از نارمک تا میدان فوزیه که به نسبت تعدادی در مسیر نارمک،تهران نو،خیابان دماوند پیاده میشدند و بقیه در میدان فوزیه با اتوبوسهای خطوط مخطلف بطرف شرق ،خیابان شاهرضا،پل چوبی،پیچ شمرون،دروازه دولت،میدان فردوسی،ویلا،پس از طی چند ایستگاه که یادم نیست میدان بیست و چهار اسفند و بعد از ان هم که ایستگاه هارا اصلآ نمیشناسم چون خیلی کم از اتوبوسهای این مسیر استفاده کرده بودم فقط فکر میکنم ایستگاه جیحون و سرسبیل و پپسی کولا که اولین کارخانه نوشابه مدرن ساخته شده توسط ایلقانیان بود و در انتها به میدان شهیادمیرسیدیم که ان موقع ها هنوز در حال ساخته شدن بود و ساختمانش در سالهای دهه پنجاه به اتمام رسید و مسیر های دیگر که معمولآ همسفرهای این مسیرها هم بنوعی در راه با هم وابسته میشدند و پایه گذار روابط نزدیک تری میشد،حمید صادقی یگانه پسر سرهنگ صاذقی یگانه با گروهی همراه بود که حسن علاقه بند و محمد شعله و یکنفر دیگر که اسمش یادم نیست با هم در رفتو امد بودند ،این گروه رفتار خود را داشت مثلآ ورزش تنیس را انتخاب کرده بودند و در کلاسهای پرفسور هشترودی شرکت میکردند و به مطالعه در مورد رآکتور اتمی ایران میپرداختند،شطرنج بازی میکردند،تمام ماه رمضان را روزه میگرفتند و هر ظهر در نمازخانه هنرسرا نماز میخواندند و بالآخره با تظاهر و رنگ امیزی مذهب در قالب مدرنیته حرکت میکردند و بعدها در در حسینیه ارشاد ارشاد شدند،حمید پس از انقلاب جزو هیآت کنترل و سانسور فیلم و سینما بود و احتمالآمحمد شعله نیز،حسن علاقه بند را که از خانواده سنتی و بازاری بود بعد ها دیدم و چندباری اورا ملاقات کردم ،وی در دوران هنرستان جزو عشاق سینه چاک فرامرز اصلانی گیتاریست و خواڻنده خوش صدا موزیک پاپ بود که پس از انقلاب در بازار به شغل پدری مشغول بود و در این اواخر اسم وی را جزو اختلاس گران بزرگ دیدم که مطمعن نیستم که تشابه اسمی بوده یا واقعآ خودش بوده زیرا عکسی در اخبار اختلاس نبود،