دکتر هنربخش اولین رییس علم و صنعت
این چره اشنای دکتر مهندس هنربخش است که من میشناختم و بارها در سالن امفی تآتر برایمان به مناسبتهای مختلف و جشنها سخنرانی کرد و امید به اینده بهتر و پیشرفت را در دل دانشجویان و هنرجویان ان دوره زنده نگه میداشت ،یادش گرامی.
بچه های هنرستان
معمولآ بچه هنرستانی ها نخاله های سرندکرده قشر دانش اموزان دبیرستانهای ان زمان بودند که اکثرآ با تحصیلات کلاسیک روحیه سازگاری نداشتند و در پاره ای موارد پرخاشگر و تغیانگر شناخته میشدند هزاران از چنین دانشاموزانی از چرخه تحصیل باز مانده و جذب کسب و کار و بازار و صنعت سنتی شده و شاید هم در اجتماع بسیار موفق اما استعداد های نهفته بسیاری هرگز شکوفا نشد که میتوانست راه گشای اینده بهتری برای بشریت باشد ،و هنرستان صنعتی جوابگوی نیاذ چنین هنرجویانی بود که میتوانستند با تلفیق حرفه عملی و درس کلاسیک راه خودرا یافته و اثار بسیار با ارزشی را با قرار گرفتن در مسیر درست از خود بجا گذارند که چراغی فراروی نسلهای اینده باشد،یکی از ان بچه ها حسین شاهین نژاد بود پسری موآدب خوش برخورد با روحیه ای بسیار شاد،عاشق هوا پیما با اطلاعات غنی در امور هواپیماهای جنگی و شکاری نیروی هوائی ارتش شاهنشاهی ان دوران ،شوهر خواهر وی افسر خلبان نیروی هوائی و ساکن پایگاه شاهرخی همدان بود و حسین هر از چندگاهی تعطیلات را نزد انها میگذراند،عاشق شوهر خواهرش بود و او را میستائید و وی را سنبل راه اینده اش میدانست،از مدلهای کوچک هواپیماها که از او گرفته بود تا مدل های کوچک اسباب بازی موجود در بازار همه در فرودگاه های کوچکی که در گوشه و کنار اطاقش روی زمین مقوائی و یا تخته ای ساخته بود و با ساختن ماکت چوبی تآسیسات فرودگاهی کوچک بسبک پایگاه شاهرخی که انرا در زهنش نمونه برداری کرده بود و قراردادن هواپیماهای مدل کنار یکدیگر در این پایگاه ها با برج دیدبانی وپرچمها و اشیانه ها و گرفتن عکس با دوربین عکاسی که ان موقع متداول بود انچنان که گوئی عکسها از محیط های حقیقی گرفته شده ، ویکی از ابتکاراتش بستن هواپیماهای کوچک مدل با نخ به پنکه سقفی اطاقشان بود که چند فروند هواپیما را با هم با دوران پنکه به پرواز در میاورد،او در سال چهل و هشت دیپلم گرفت و دیگر خبری ازو نشد ،مدتی با من بعد از مدرسه به تعمیرگاهمان میرفتیم و طرح ساختن هواپیمای بدون موتور (گلایدر)را ریخته بودیم و برای پراندنش هم باغچه ما در خاتون اباد و بیابانهای اطرافش در نظر گرفته بودیم که هرگز عملی نشد،یادش بخیر اطلاعات وسیعی در امر هواپیما از او کسب کردم که در زندگی بعنوان اطلاعات عمومی بدردم خورد و شناخت هواپیماهای داکوتا وC130 باربری و نفربر نظامی،اف پنج که ده تانک بصورت زائده روی سر دوبال خود دارد و اف چهار که بالهایش بدون زائده میباشد و من در سر کلاس درس نظامی شناسائی هواپیمای شکاری با افسر معلم مربوطه که اشتباها اف پنج را فانتوم مینامید حال انکه فانتوم اف چهار میباشد که بعد از اف پنج پا به عرصه وجود گذاشت و توضیح من افسر مربوطه را که فکر میکرد اول باید اف چهار و بعد اف پنج ساخته شود از کوره بدر برد و مرا توبیخ کرد و حتی برایم زندان نوشت که زیر بار نرفتم و در دانسته هایم اصرار ورزیدم و افراد گروهان هم که روی بیلچر(صندلیهای نیمکت وار که از ردیف جلوبه ترتیب بصورت طبقات بسوی بالا قرار داشت و کل گروهان حدود حداقل هشتاد سرباز وضیفه ده بیست نفر استوار،گروهبان کادر،معمولآ یکی دو افسر وظیفه،پنج شش نفر گروهبان وظیفه و معمولا یک افسر کادر،که شاهد مناظره ما هاج و واج و برخی غر و لند کنان که تو گرهبان وضیفه بهتر میدانی یا یک افسر معمور تدریس که کار بالا گرفت و مرا به ستاد فراخاندند و در مور این مسئله متهم به اغتشاش کردند و من رسمآ شکایت کردم اما روز بعد با روشن شدن موضوع افسر مربوطه دیگر به تدریس باز نگشت و من دیگر نزد کادری ها احترام خاصی داشتم.
امروز روز یکشنبه بیست و یکم اپریل مطابق با اول اردیبهشت میباشد روز عید پاک که متآسفانه در سریلانکا بخون کشیده شده و مایه ننگ انسانیته ،در ادامه دوره هنرجوئی بیاد تمام دوستان همدوره ام که نامشان را فراموش کرده ام و داعمآ در حال جستجوی انها در اعماق ذهنم هستم بیاد مرتضی مهدوی ظفرقندی افتادم ،دوستی که گرچه در دوران هنرستان جز همجواری و دوستی گذرا نبود در دوران خدمت در مشهد عمیق تر شد البته قبل از دوره هنرستان هم با هم در دبیرستان علمیه همکلاس بودیم،از مرتضی بعد از پایان دوران خدمت در سال پنجاه و دو دیگر خبری نداشتم و گرچه با عموی وی حاجی ظفرقندی صاحب تعمیرگاه شماره چهار پیکان در خیابان شهباز بالا تر از ایستگاه ورزشگاه در رابطه با تهیه و لوازم یدکی ایران ناسیونال گاهآ در تماس بودم و هم نامیش با مرتضی وابستگی فامیلیشان را محرز میداشت اما هرگز فرصتی نشد تا از وی در مورد مرتضی سوال کنم،در تابستان سال شصت و چهار روزی خانم پورسعید (پیروی لطیف)مادر همسرم به من در تعمیرگاه تلفن زد و خواهش کرد بدیدارشان بروم و ان هنگامی بود که ایران با عراق در جنگ و هر روز در اخبار شاهد کشت وکشتار و فجایع جنگی و روحیه ها خراب بود و در واقع کسی حال و حوصله ای نداشت و
همه مثل ادمهای مسخ شده سرنخشان بدست ذعمای قوم بهر سو هدایت میشدند و کسی جرآت ابراز نظر و عقیده نداشت و هر نظر مخالفی سرکوب میشد و بنام ضد انقلاب ببند کشیده میشد،در انجا از من خواسته شد تا برای فرار از هیاهوی تهران وگرمای تابستان محل سکونتی در یکی از ییلاقات اطزاف تهران برای تابستان اجاره کنیم و در ظمن لواسان را پیشنهاد کردند که بوی توصیه شده بود،من لواسان را که جاده اش پس از پائین رفتن از گردنه قوچک (گردنه قوچک در کوههای شمال شرق تهران قرار دارد که قبلآ راهش در انتهای تهران پارس و تآسیسات استخر قایق رانی،رستوران و محل تفریحی تهران پارس بسوی کوه های شمیران و بدون پیچ و خم و با شیب بسیار زیاد میرفت و بعدها در بالای گردنه راهی بسمت شاداباد و نیاوران باز شد که احتمالآ جاده مال رو بوده و سا لیان زیادی محل تردد شمیران به لواسانات بوده،از گردنه که باشیب فراوان و جاده پر پیچ و خم مهندسی شده به پائین میرفتیم به دوراهی لشکرک و زرده بند میرسیدیم ،رستوران مرحوم حسین زرده بندی یکی از قدیمی ترین رستورانهای رودبار قصران میباشد،منطقه کوهپای های شمال شرق تهران که شامل منطقعه کوهستانی وسیعی میباشد که شامل لواسانات،لشکرک،زرده بند،تلو،اوشان فشم،زایگانیا زاگون ،لالان یا لالون،میگون،شمشک،خاتون بٱرگاه،گاجره ،و خیلی دهات بزرگ و کوچک که بعضی را فراموش کرم و خیلیها را نمیشناسم،در لشکرک قبلآ پادگان ارتشو داشتیم که در حال حاضر خبری از ان ندارم) و من قبلآ در تابستان سال پنجاه و چهار در ده لشکرک هفته ها با ایرن میهمان خانه اجاره ای روح الله وین که با مرحوم فخری خانم همسر اولش زندگی میکرد بودیم و دیگر تا سال شصت و چهار به انجا نرفته بودم و هرگز فکر نمیکردم چنین ساخت و سازهائی در این منطقه اتفاق افتاده باشد که بکلی دگرگون شده باشد با خیابان عریض اصلی و ویلاهای رنگ و وارنگ که در دل این ده کوچک سر براورده و دفاتر معاملات ملکی مختلف که با مراجعه به یکی از انها در مقابل پرداخت مبلغی مستآجر ویلای بزرگ دو طبقه مشرف به رودخانه جاجرود که از روی تراس بزرگ طبقه بالا منظره ای بس رویائی داشت شدیم و اخر همان هفته با مقداری وسائل ساکن ان ویلا شدیم و در طول تمام بمباران هایهوائی هرشب فامیل و بستگان خود در تهران بودیم،انجا بود که جریان مهاجرت و مسافرت بخارج بگوشم خورد و رفتن تعدای از جوانهای فامیل و مهاجرتشان اهسته اهسته در بین اقوام جا افتاد اما من هرگز فکرش را هم نمیکردم و هیچگاه پاسپورت هم نداشتم تا بعد از سفر پوری خانم خواهر همسرم که جهت رفتن به اروپا همراه رویا خانم خواهر کوچکترش با سعید داوری همسر وی به ترکیه رفتن و پس از تماس با قاچاقچی های مسافر بر و غیر اعتماد بودنشان و بازگشتش به تهران تصمیم گرفتم همراه همسر و دو کودکم و ایشان به سوئد نزد تعدادی از اقوام ساکن انجا مهاجرت کنیم،در راهرو وسط هواپیمای ایران ایر در حالی که خسته و کوفته و ناراحت و نگران از سفری نامعلوم،احساس مسئولیت،گذشتن از تمام گذشته،وطن،خانواده،شهرم،دوستانم و گذشتن از هفت خان رستم کنترل بار و کنترل و نخستوزیری و بلیط و پاس کنترلدر حالی گلبهار دختر دختر دوسه ساله ام با ان پالتوی پوست گوسفند با پشمهای سفید بلند را در بغل داشتم و همزمان با دست دیکر ساکی را حمل میکردم سینه به سینه مرتضی مهدوی شدم که سر میهماندار پرواز بود و ازدیدنش یکه خوردم که بلافاصله مارا به قسمت عقب هواپیما در قسمت صندلی های خالی عقبی که بدون مسافر بود برد و تا فرودگاه فرانکفورت از ما پذیرائی کرد و در طول پرواز هرگاه فرصتی داشت با ما بود.
از ان روز ببعد دیگر مرتضی را ندیدم تا روزی در تعمیرگاهم در فرانکفورت یکی از میهمانداران ایران ایر را که اتفاقی جهت تهیه قطعات دست دوم اتومبیل به ما مراجعه کرده بود ملاقات کردم و در مورد مرتضی پرسیدم و تلفن و ادرسش را گرفتم و ارتباطمان دو باره برقرار شد و در هر پروازش به فرانکفورت که الزامآ شب را هتل هالیدی این میگذراند او را میدیدم و چندباری یکی دو روزی با ما بود چون کمتر اتفاق میافتاد بیش از یک شب در فرانکفورت بماند و گاهی با تقارن زمان استراحت در فرانکفورت در احر هفته چون روز یکشبه پرواز نبود میماند،مرتضی برای بار دیگر از دست دادم ،زمانی که در قرعه کشی گرین ڮارت امریکا برنده شد و به انجا مهاجرت کرد پس از ان یکی دوباری با من تماس گرفت و از اظهار نارضایتی همسرش از زندگی درخارج گفت اما پس از ان تماسش کلآ قطع شد و دیگر خبری از وی ندارم.
تو دوران تحصیل بارها اتفاق افتاد از مدرسه جیم شدم و با بچه ها بدنبال تفریح رفتیم بارها پیش اومد که من اجازه داود فلاحی رو از کارگاهی که در ان کاراموزی میکرد گرفتم و با هم به سینما رفتیم،اکثرآ هرموقع فیلم جدیدی اکران میشد،مثل اشکها و لبخند ها با شرکت جولی اندروز،کریستوفرپلامه و یا ساعت بیست و پنج با شرکت انتونی کوئین یا قطار سریع السیر از راین با شرکت
فرانک سیناترا و فیام اتش بر فراز تلمارک و لورنس عربستان با شرکت پیتر اوتول و عمر شریف،توپهای ناوارن با سوفیالورن،ایرینه پپارت،انتونی کوئین و فرار بزرگ با استیو مک کوئین و صدها هنر پیشه ریزو درشت که بسیار در دنیا سرشناس بودند و شناختن انها خود یکنوع دانش اجتمائی روز بود هرکه از این غافله عقب میماند کلاهش پس معرکه بود ،روزگار خوشی بود هر روز صبح لباسهایمان را اطو میکردیم و کفشهایمان را با واکس براق و با زلف شانه کرده سر ایستگاه اتوبوس حاظر میشدیم و در انتظار دختری که دوست داشتیم می ایستادیم تا از راه برسد و قدم هایمانرا طوری تنظیم میکردیم که هم زمان با وی و در کنارش به اتوبوس برسیم و بد وی همسفر باشیم البته من همه دختر ها را دوست داشتم و عاشق همه شان بودم و نمیدانم این دل حریص من چقدر جا داشت ،گر چه اکثرشان محل نمیگذاشتند و ارتباط با انها انقدر هم ساده نبود،با یکی از انها در مسیر پارک فکر میکنم کورش سر چهارراه پهلوی شاهرضا که بعدها تآتر شهر در این پارک بنا شد اشنا شده بودم و من برای درس خواندن و اماده شدن برای امتحانات به این پارک میرفتم ،این پارک جدیدالتآسیس دارای ابنماها،گلکاری و درختان نونهال، سنگواره بدلی منشورکورش نیمکت های گوناگون در نقاط مختلف بود،پائین تر از این پارک در خیابان پهلوی ساندویج فروشی معروف اندره قرار داشت که بنوبه خود بسیار مدرن و معروف بود و انواع ساندویج های کالباس،سوسیس،مرغ،کتلت،کوکو،مغز،زبان وغیره را با قیمتی ارزان که هر قشری توان خریدش را داشت،ان طرف خیابان ضلع غربی خیابان پهلوی مقابل پارک بستنی فروشیی بود که بعدها در تابستان پنجاه ودو روزی هنگام صرف بستنی(اخه من از بچگی عاشق بستنی بودم و هر وقت فرصتی میشد و جیبم اجازه میداد بستنی را به هر خوراکی ترجیح میدادم) در این مغاذه به افشین شاهرودی از هم دوره ای های امۋزشی فرح اباد ژاله(پادگان فرح اباد)برخوردم که همراه چند پسر و دختر دانشجو یکی از مدارس عالی می امدند با سلام و احوال پرسی سر میزی نشستند و من هم به رسم احترام دوستی میزشان را حساب کردم و چون وقت زیاد داشتم و تا قرار ملاقاتی که داشتم وقث زیاد بود نشسته بودم و مدارک و کاغذ های مربوط به ان ملاقات را اماده میکردم که دوستان جهت پرداخت به صندوق مراجعه کردند و با جواب صندوغ دار که پرداخت شده از مغازه بیرون رفته خندان پا بفرار گذاشتند شاید فکر میکردند که اشتباه شده وحتی اقای شاهرودی که طبع شعری داشت و در دوران خدمت به شاعر اسایشگاه ما معروف بودنفهمید که چه کسی میزش را حساب کرده بگذریم از اینکه در ان دوران یکبار صابونش به تنم خورده بود و ان هنگامی بود که در اسایۺگاه کلاه سربازی من گم شد من این کلاه را که در روز اول خیلی شق و رق بود از روز اول خدمت از پادگان سپاه ترویج و ابادانی که معروف به هتل وحدت چون فرمانده پادگانش تیمسار وحدت بود بر سر داشتم و یواش یواش در اثر عرق کردنهای مکرر در تمرینات نظام جمع و صبهگاهی و روزانه که بوسیله فرمانده گروهان در روزهای داغ میدان مشق زیر افتاب سوزان اردیبهشت ماه طوری که گوشهای برهنه بیرون از کلاهمان تاول میزد و بسیار دردناک بود و هر شامگاه مجبور به چرب کردن با روغن زیتون بودیم شروع به تغییر شکل دادن شد و مقواهای داخل دوره کلاه و تیغه افتابگیر جلویش نرم شده بود و خیلی جمع و جور خوش فرم شده بود،هرکدام از افراد روی وسائل شخصی خود علائمی درج میکردند تا مشخص باشد و من هم زیر استر کلاهم را امضا کرده بودم که مخفی بود و با یافتن کلاهم که همه طالبش بودند روی سر افشین و تقاضای برگشت ممانعت ورزید و گفت مطعلق بخودش است و علامت خودکاری را که ناشیانه در داخل کلاه کشیده بود در اثبات حقانیتش به دیگران نشان داد ومن ازش خواستم تا استر زیر لبه کلاه را برگرداند و او اینکار را نکرد و من بزور کلاهم را گرفته و علامت ریر استر را به بچه ها نشان دادم و از ان روز ببعد دیگران بیشتر در حفظ وسائل خود کوشا بودند،داشتم از جیم شدن از هنرستان میگفتم ببین از کجا سر دراوردم ،همه فرار ها از هنرستان هم بقصد سینماهای درجه یک و دختربازی نبود گاهی وقتها هم به قصد تماشای فیلمهای تکراری قدیمی خارجی معروف زمان خود به سینما البرز میرفتیم که با یک بڸیط میتوانستیم تا احر در سینما بمانیم و هر روز دوفیلم پشت سر هم اکران میشد و این سینما در یکی از کوچه های لاله زار قرار داشت و در واقع سینمای درجه دو بود وبلیطش دو تومان و لژ مخصوص هم نداشت و روی هر صندلی میشد نشست.