هرروز صبح ساعت هفت و نیم اخرین اتوبوس دوطبقه نارمک را سوار میشدم که به موقع قبل از ساعت هشت جلوی هنرستان پیاده میشدم و اگر به این اتوبوس نمیرسیدیم بایستی اتوبوس بعدی را نیمساعت دیگر سوار میشدیم که کمتر اتفاق میافتاد،ایستگاه اتوبوس در گوشه ضلع جنوب غربی میدان فوزیه نبش خیابان شهباز در کنار میدان بود که دو سه باجه بلیط فروشی مرکز فروش بلیط اتوبوس بود،قیمت بلیط دوزار (دوریال) بود که همیشه ثابت بود و یادمه زمانی که یکبار دولت قیمت ان را کمی افزایش داده بود و ان هم برای مسیرهای سراسری تهران دانشجویان تظاهرات کردند و در تمام تهران شیشه اتوبوسها را با سنگ شکستند و قضیه گرانی بلیط فیصله پیداکرد،در پیاده رو تین طرف میدان فروشگاه های مختلف از جمله لباسفروشی،کف فروشی،فروشگاه لوازم برقی مثل رادیو ترانزیستوری که انوقتها بسیار متداول بود و رادیو های جیبی بسیار مدرن بود،عکاسی،قڻادی و شیرینی و اجیل فروشی،و مغاذه بستنی فروشی که در تابستانها بستنی و فالوده شیرازی و در زمستانها فرنی داخل دیگ بزرگ درواقع پاتیل بزرگ مسی سفید شده که روی اتش قرار داشت و فروشنده با ملاغه کاسه های چینی سفزد را پر میکرد و با پرداخت پنجزار(پنج ریال) انرا در داخل دکان پشت میز میخوردیم و در مقابل پرداخت دو ریال میتوانستیم یک قرص نان شیرمال هم داشته باشیم(فرنی را از پختن شیر،نشاسته،شکر و گلاب و احتمالآ ارد برنج تهیه میکردند) و خود بعد از مدرسه هنگام مراجعه به خانه یک وعده غذای کامل بود و دیگر میلی به شام نداشتیم،مسافران هرروزه اتوبوس نارمک بجز تعداد زیاد هنرستانیها بخشی هم مسافران هرروزه تقریبآ دائمی بودند و بخشی دیکر مسافران غریبه که چهره های نو و غریبه داشتند،یکی از مسافران که مدت نه چندان زیاد بلکه شاید ده پانزده بار از میدان فوزیه به نارمک امد و وی خانم سیما بینا خواننده فولکرولیک موسیقی ایران است که ان وقتها در رادیو میخواند و ان روزها صبح از ازاموزشگاه رانندگی سراج برمیگشت که در اول خیابان دماوند که انموقع ها خیابان تهران نو نامیده میشد سمت راست با اتومبیلهای فولکس واگن مدرن(فولکس قورباغه ای) جزو اموزشگاه های مدرن ان زمان به حساب می امد که در واقع جزو بزرگترین در تهران بود،خانم بینا دختر سرهنگ بینا ساکن نارمک کوی کالاد بود و روزی در اتوبوس یکی از بچه های هنرستان که همشاگردیم بود و اسمش را کاملآ بیاد ندارم شاید انوشه کوشانفر بهر حال بیاد ندارم شاید یه روزی بخاطر بیاورم نامه ای را به وی داد که او هم خیلی ساده پذیرفت و در داخل کیفش قرار داد هر کدام روی صندلی خود نشستند و برای ما شاهدان جریان هزاران سوال بی جواب همراه داشت معمولآ اون وقتها عشق ها کلاسیک بود و اگر پسری از دختری خوشش میامد و میخواست طرح دوستی بریزد یکی از راه هایش ردو بدل کردن نامه بود و هر دختری به این راحتی نامه نمیگرفت و اگر حتمآ در خفا و نه در حضور چشمان غریبه ها و مادامی که خانم بینا از اتوبوس پیاده نشده بود همه سکوت کرده بودند و از سرو صدای روزانه بچه ها که معمولآ در مورد اتفاقات روز قبل و ماجراهای اتفاقیه کارگاه و مدرسه و موضوعات روز بود خبری نبود و بمحض خروج ایشان دوست عزیزمان توضیح داد که نامه مربوطه از طرف پدرش برای سرهنگ بینا بوده و ربطی به وی ندارد و چیزی بینشان نیست،و این ردو بدل نامه شاید یکی دوبار دیگر اتفاق افتاد، در یکی دیگر از مسیرهای برگشت از هنرستان به میدان فوزیه مابا شوخی و هیاهو و شرح ماجراهای طول روز کارگاه و کلاس درس با داود فلاحی و تنی چند از بچه ها مشغول بودیم که سرو صدائی ازپشتسر خودشنیدیم در واقع صدای اعتراض خانم جوان زیبائی که باپرخاش به امیر دوستی که بهتره اسم فامیلش را فاش نکنم میگفت که من یک لیسانسه این مملکتم و تو با این سرو کله چطور بخودت اجازه بی احترامی روبمن میدی با مداخله ما و عذر خواهی محترمانه من از ان خانم از او پرسیدم دوستما چه بی احترامی در حق شما کرده و او گفت دوست شما باورود من از در عقب اتوبوس و ایستادن در راهرو و گرفتن میله عمودی از جای خود بلند شده و در کنار من ایستاد و میله عمودی را درست پائین دست من گرفت و اهسته اهسته دست خودرا بطرف بالا حرکت داد طوری که دستمرا لمس کند،من اول انگشت کوچک و سپس در اثر حرکت دست وی به بالا بقیه انگشتانم را از میله جداکردم تا جائی که در اثر تکانهای اتوبوس تعادل خود را از دست دادم ،و پایش را توی یک کفش کرده بود که دوست ما را به مآمورینانتضامی تحویل بدهد که با پا درمیانی ما و عذر خواهی دوست مورد نظر جریان ختم بخیر شد.
بیستو چهارم اپریل ساعت دو بامداد دوباره بیخوابی مرا به نوشتن وا میدارد،یاد اولین کلاس ورزشی به معلمی اقای رایگان وخواندن نام یکی یکی هنرجویان، برخاستن شخص نامبرده تا همه با چهره و نامش ٱشنا شده و گهگاه چمله ای از طرف معلم مربوطه و دوباره نشستن هنرجو روی صندلی،کلاسهای هنرستان برخلاف دبستان و دبیرستانهای ان
زمان نیمکت نداشت بلکه مانند کلاسهای انجمن ایران و امریکا در ساختمان الومینیوم در خیابان شاه و کلاس های زبان شکوه در خیابان شاهرضا روبروی خیابان لاله زارنو که من در هر دو این کلاسها زبان میخواندم دارای صندلی های فلزی یکنفره با میز سرخود بود که بصورت دسته تخته ای صندلی از سمت راست به جلوی صندلی امتدادداشت و ارنج دست راست همیشه روی تکیه گاه سمت راست قرار میگرفتدودست چپ وراست ازادانه روی میز مقابل به انجام تکالیف میپرداخت،زیر نشیمنگاه صندلی طبقه ای تعبیه شده بود که معمولآ محل کیف و نوشت افزار و لوازم اضافه همراه هنر جو بود و من سر امتحانات مخصوصآ امتحانات ریاضی تقلب های خود را با انشائ فارسی اما حروف انگلیسی مینوشتم و زیر صندلی نفر جلوئی خود قرار میدادم طوری که قابل رویت باشد و چون نوشته ها به انگلیسی بود معمولآ کسی شک نمیکرد و فرمولها و مسائل مشکل درس ها را بصورت تقلب از روی نوشته ها که معمولآ روی جلد کتابها مینوشتم استفاده میکردم و ممتحن ها هم با دیدنشان به فرض دروس انگلیسی شک نمیکردند و مانع انها نمیشدند چون زیر صندلی ها را میدیدند و جزوه های مربوط به درس امتحان مربوطه را از دید و دسترس دور میکردند، من در بعضی دروی به علت علاقه بسیار خوب بودم مثل نقشه کشی و رسم فنی که همیشه بهترین نمراتو داشتم و در پاره ای هم بسیار کودن و با تمام تلاشی که میکردم باز سر امتحان توی گل میماندم،باز از مسیر خارج شدم و به بیراهه رفتم از ساعت اول ورزش میگفم یکی از بچه ها ئی که با خاندن نامش از جا برخاست مهمود مهرجو فردی ریز نقش با کت و شلوار کرم،پیراهن اطوکرده و دستمال گردن و در هیبتی ژیگول و پاکنویس کرده برخاست و خود را معرفی کرد،اقای رایگان که بنا بر تجربه حتمآ چندساله دبیری در موقع معرفی هرکدام از ما جمله ای میگفت که گاهآ با طنز هم همراه بود و وی یکی از مخالفین سرمسخت سیگاری ها بود ودر باره مهرجو گفت پسر مواضب خودت باش و جملهای دیگر که من متوجه نشدم و خنده سایر هنرجویان را به همراه داشت،مهرنوش بعد ها یک فولکس قورباغه ای کرم رنگ داشت که با ان به مدرسه میامد من چند بار با این اتومبیل در مسیرهای مختلف؟همراه مهرنوش بودم،دریکی ازگردش هائی که همراه دوستان در شهر داشت یکی از دوستان همرا نقل میکرد برای رانندگی که همه ما انزمانها عاشقانه طالبش بودیم باید پول بنزین میپرداختیم و من با پرداخت پول بنزین و خرید ساندویج موفق به اجازهرانندگی شدم و هنگام ورود به میدان شهیاد در روز بارانی و صدای بلند صفحه گرامافون رادیو اخه اونوقتها ضبط صوت اتومبیل کشف نشده بود یا ببازار نیامده بود و غیر از رادیو مدرن ترین وسیله موسیقی گرام بود که اکثرآ مارک فیلیپس داشت و زیر داشتبورد نصب میشد و با روشن کردن رادیو و گرام صفحه چهل و پنج دور ها را که در اتومبیل داخل کتابچه های پلاستیکی بنام البوم با دقت نگهداری میکردیم تا رویش خش نیافتد داخل گرام قرار میدادیم و با تآمل صبر میکردیم تا موزیک پخش شود و معمولآ از تنها بلند گوی اتومبیل که روی صفحه داشتبورد قرارداشت قابل شنیدن بود و چه دنیائی بود بدون شناخت استریو و سیستمهای دولبی و هزاران متد های جدید امروزی با تنها بلندگوی موجود با صدای زیر اعصاب خوردکنش به عرش میرفتیم،و سرعت زیاد جهت کم کردن سرعت ترمز زدم که اتومبیل دو دور دور خود چرخید و خوشبختانه ان وقتها به علت وجود کم اتومبیل و تردد بدون برخورد به مانعی سروته بطرف خلاف مسیر از حرکت باز ایستادیم و مهرجو که مشغول خوردن ساندویج بود هنگام قورت دادن ساندویج از ترس تصادف لقمه در گلویش گیر کرده بود و راه تنفسش بند امده بود و کلی طول کشید تا وی را بحال طبیعی بیاوریم و بعد ز ان دیگر کسی موفق به رانندگی ان اتومبیل نشد،
کارگاه ذوب فلرات
کارگاه های ذوب فلزات در دو بخش کارگاه هنرستان و کارگاه هنرسرا قذار داشت که بین ما کارگاه پائین و بالا نامیده میشد، رئیس کارگاه پائین اقای صبوری ،انبار دار اقا عزت و دستیار کارگاه اقای حسنی بود ،اقای صبوری به عنوان رئیس کارگاه جذبه مخصوص خودشو دٱشت و بچه ها ازش حساب میبردن کم تر لبخند میزد و خیلی جدی بود اما در زیر چهره خشنش شخصیت مهربانی داشت که پی بردن به ان زمان زیادی برد تا بدان واقف شوم،کارگاه بالا که مجهز تر از پائین بود در قسمت هنرسرا قرار داشت که مدیرش اقای عمادی بود،در میانه کارگاه کوه ماسه جهت الب گیری وجود داشت،و علاوه بر یکی دوکوره با سوخت ماذوت کوره بلندی در ضلع جنوبی کارگاه داشتیم که نمونه کوچکی از کوره بلند کارخانجات ذوب اهن بود و عینآ کاربردش مثل ان بود با این تفاوت که خوراک کوره بلند کارخانجات زوب اهن که ارتفاعش سی و دو متر و دارای حجم عظیمی بود سنگ اهن و کوره ما که حدود پنج شش متر ارتفاع داشت یا هفت هشت متر شمش چدن ویا چدن قراضه که معمولآ از شکستن بدنه موتور های خراب اتومبیل و با سایر قطعات مستعمل
صنعتی غیر قابل مصرف که با پتک می شکستیم بود و در قشرهای مختلف ذغال سنگ و مواد چدنی و دوباره چدن ومواد افزودنی احیای چدن و پر کردن کوره از بالا و بدست اوردن حجم عظیم مواد مذاب گداخته که پس از ذوب شدن و اماده بودن با باز کردن درب خروجی کوره مقدار زیادی چدن گداخته مذاب را بوسیله بوته بزرگ عظیمی که با جرثقیل متحرک نصب روی تیراهن های افقی عرضی و طولی توسط زنجیر قابل تنظیم ارتفاع نسبت به زمین حمل میشد و روی قالبهای اماده شده از قبل اورده شده و فلز مذاب درون قالبها ریخته میشد،این اتفاق یکبار افتاد و ما این کوره را روشن کردیم و از یکهفته قبل قالب ها را اماده نموده بودیم برای روشن کردن کوره بیصبرانه روزشماری میکردیم تا موعد مقرر که انچنان هیجان کار با کوره و ذوب کردن چدن ما را بخود مشغول کرده بود که هیچ کس به قالبها که همگی اماده اما جدا از یکدیگر روی سطح کارگاه قرار داشت توجه نکرد در حالی که بایستی قسمت های فوقانی قالبها که در کنار قسمت تحتانی انها در کنار یکدیگر روی زمین قرار داشت روی هم منتاژ شود تا اماده ریختن مواد مذاب باشد و ان را هنگامی در یافتیم که فلز مذاب بسیار زیادی را که داعمآ از کوره خارج میشد درون بوته ها بالای سر قالبهای منتاژ نشده اوردیم و یاده محمد رجبی،مرحوم حسن بلوری و سایر هنرجویان با عجله مشغول جفت کردن و قرار دادن قالبها روی هم که باعث ریختن ماسه و خراب شدن تعدادی از انه شد و علتش بخشی خشک شدن ماسه های درون قالبها بود که ما از یک هفته قبل اماده کرده بودیم و میبایستی همان موقع قالبها را روی هم قرار میدادیم تا نریزد در صورتی که باز ماندن قالبها در فضای باز باعث خشک شدن ماسه های نمناک شده و با بلند کردن نیمه بالائی قالب میریخت و وجود حجم زیاد فلز مذاب موجود که بایستی از کوره تخلیه میشد و عدم تخلیه ان از کوره و سفت شدن باعث خرابی و خسارت جبران ناپذیر بود میشد که اجبارن روی تل ماسه تلنبار شده وسط کارگاه با بیل جویهائی نسب کردیم و مابقی فلز مذاب را در این جویها ریختیم که بصورت شمش در امد و تغریبآ بیشتر زحمات ما به هدر رفت اما با احتساب تجربه کار کوره که تقریبآ تمام سالیان تحصیل دوره ذوب فلزات منتظرش بودیم برایمان تجربه بزرگی بود و رضایت همگیمان را به همراه داشت،کارگاه بالا بر خلاف پائین که مجموعه کارگاه ها در یک سالن بزرگ و بوسبله دیوارهای کاذب و در برخی موارد فنز یا توری های سیمی سبز رنگ چهارگوش از هم مجزی میشد کارگاه های تفکیک شده از هم ودارای دیوارهای اجری و در بعضی جاها کلاسهای درس د طبقات بالا بوډ،در میانه کارگاه تل ماسه انبوه جهت قالب گیری انباشته و در کنار کارگاه قالبهای فلزی دو تکه روی هم بطور مرتب چیده در میانه سالن سرندی فلزی از زنجیری اویزان بود که حول سه محور عمودی ،طولی و عرضی کارگاه با کلید کنترل الکتریکی اویزان از سرند قابل کنترل حرکت سرند(غربیل) بطور بالا و پائین،چپ و راست و جلو و عقب بود که ان را در تمام جهات و گوشه و کنار کارگاه به حرکت در میاورد و موتور الکتریکی مولد ان روی تیرهای عمودی افقی به سقف و دیوار ها نصب بود،و روی کنترل دستگاه دکمه دیگری جهت لرزش سرند قرار داشت که انرا با روشن کردن میلرزاند و ماسه های داخل سرند در اثر لرزش از توری سرند خارج و نخاله های درشت داخل ان میماند و هر از چند وقت این عمل انجام میشد،این سرند کاربرد دیگری هم داشت و ان حمل یواشکی بچه ها که با شیطنت سوارش میشدند و به ارتفاع بالا برده شده و در اطراف کارگاه به حرکت در میامدند که در یکی از این سفر ها رئیس کارگاه سررسید و یکی دونفر مسافر داخل سرند را در حالی ا بالا یافت که از شخص هدایت کننده کنترل خبری نبود و او با ورود رئیس از کارگاه گریخته بود
امروز هشتم اردیبهشت هزارو سیصدو نود وهشت مطابق بیست و هشتم اپریل دوهزارو نوزده با مراجعه به پنجاه سال پیش و زیرو روکردن جعبه خاطراتم که همه چیزهای درونش درهم و برهم و بی نظم مثل زندگی خودم شلوغ و پلوغ روی هم طلمبار شده سعی میکنم بخشی را بیرون بکشم و با تجسم ان دوران دوباره خودم را در ان محیط قرار بدهم و بخشهائی را به تحریر بکشم ،من اکثرآ با شروع نوشتن دوران گذشته بیشترشان را شاید بخشی را هم خود فراموش کرده ام بیاد میاورم و منویسم،امیدوارم امروز نیز چنین باشد چه در نوشتن خاطراتم از رویا بافی و فانتزی پرهیز میکنم و انچه تا کنون شرح داده ام بر مبنای حقائق و اتفاقاتی است که من انها را تجربه کرده ام و هرگز از وقایع سوئ استفاده نکرده ام البته این امکان هست که بخشهائی را که من شرح میدهم از نظر یکی دیگر از عزیزانی که با من در انها شریک بوده اند طوری دیگر توضیح داده شود که اختلاف از زاویه دید افراد مختلف نسبت به موضوعات مشترک در بعضی موارد وجود دارد که به نظر من امری طبیعی است،در پنجاه سال گذشته با زندگی و کارو مشغولیات و مخصوصآ من که در اثر مهاجرت به یک کشور بیگانه با
زبان،فرهنگ،سنت و قوانین سخت موشکافانه زندگی که کلآ با سیستم زیستن ما در محیط اشنای اماده شده رشد توسط خانواده و اجتماع تفاوت فاحشی داشت و یافتن راه و کار و سوار شدن به قطار سریع السیر زندگی که بی توجه به انسانهای نابلد و مبتدی براحش ادامه میداد و سوار شدن بر این قطار خود علاوه بر شهامت توجه بسیار و احساس مسئولیت بینهایت داشت مخصوصآ با در دست داشتن سرنوشت خانواده تحت تکفل همراه که ان ها را همراه داشتیم یاداوری بسیار مشکل است و من انرا مدیون ذهن کنجکاوم هستم که مرتب در عرض هفتاد سال گذشته در حال تمرین حفظ یادواره هائی است که از انها لذت ررده ام و همیشه از یاد اوریشان مسرور.دوستی در هنرستان داشتیم که اگر فراموش نکرده باشم اسمش شاکری و یا در این حدود بود و اگر یادم امد اصلاح میکنم،او علاوه بر همکلاس بودن با من چون در حدود میدان ژاله زدگی میکرد در روزهائی که در اثر نداشتن پول بلیط اتوبوس از میدان فوزیه تا منزل پیاده میرفتم هم مسیر پیاده روی بود و دوست مشترکی داشتیم بنام منصور حاتمی با قد بلند و سر کوچک،موهای صاف مشکی و همیشه در مورد اختراع پرگار چهار گوش داد سخن میداد که ما هرگز این پرگار را ندیدیم
شاکری دوست دیگرمان قد کوتاه و جثه ای کوچک داشت و کمی خجالتی و ساکت،در اوخر دوره تحصیلی چهل وهشت پدرش را از دست داد و ما در مراسم شب هفت در ابن باب ویه شرکت کردیم اخر ان وقتها هنوز از بهشت زهرا خبری نبود و قبرستانهای تهران بیشتر اطراف حرم شاهزاده عبدالعظیم مثل ابن باب ویه،باغ طوطی و خود صحن و غیره بود البته در جاهای دیگر تهران نیز مثل امامزاده صالح تجریش،و قبرستان ضهیرالدوله که مخصوص هنرمندان و مشاهیر بود خاکسپاری انجام میشد،انروز بعد از مراسم که دوست پدر از دست داده ما مغرور از بدست اوردن یک اتومبیل اشکودای ابی رنگ بسیار قدیمی باما به منزل محمد سلطانی پتک چی امد که در کوی راه اهن تهران قرار داست و جزو خانه های سازمانی راه اهن بود،خانه ای بسیار کوچک و محقر که در عین کوچکی بسیار ساده و با صفا بود و حیاط کوچک با باغچه و چند درخت میوه داشت،فکر میکنم دارای دو یا سه اطاق بیشتر نبود،کف حیاط با اجرهای چهارگوش که به اجر خطائی معروف است مفروش بود و این اجر ها قبل از اجر های موزائیک بتونی متداول بود،انشب در ان منزل بسیار خوش گذشت و از ما با چای و دلمه برگ مو پذیرائی شد و خاطره ای بس خوش از ان شب دارم،تعدادمان حدود هشت نه نفر بود و فضای دوستانه انشب زیبا بود،برمیگردم به پیاده به منزل رفتن از میدان فوزیه،نداشتن بلیط اتوبوس من نه که فقر بی پولی بلکه شکمو بودنم بود و اکثرآ بیش از پول توجیبی روزانه خرج میکردم و هرچه میدیدم میخریدم و گاهی پول بلیط را که فقط دوزار بود(دوریال) خوراکی میخوردم و مسیر منزل از میدان فوزیه تا ایستگاه خرابات یا خاقانی را که خانه ما در کوچه باغ بینش بین این دو ایستگاه بود و حدودآ هشت نه ایستگاه بود پیاده میرفتم،البته ناگفته نماند که من گاهی بلیط های اتوبوس را نقاشی میکردم و در واقع جعل میکردم و بارها با ان ها سوار اتوبوس شدم و اکثرآ شاگردهای اتوبوس که بلیط را گرفته و پاره میکردند توجه به ان نمیکردند و در جعلی بودنشان شک نمیکردند مخصوصآ که من برای نقاشی کردنشان از خودکارهای رنگی همرنگ بلیط ها استفاده میکردم و کاغذ هائی شبیه بلیط های اصلی،در یکی از مسیر های مراجعه به خانه همراه شاکری و منصور حاتمی از میدان فوزیه بطرف میدان ژاله مشغول صحبت بودیم و از موضوعات مدرسه و درس و غیر صحبت میکردیم ،من معمولآ از انجا که ادم محافظه کاری بودم همیشه صحبتهائی نمیکردم که بعدآ دستم رو بشه و معمولآ در دوران جوانی لاف زدن بین جوانان بسیار متداوله و بزرگ نماعی امری طبیعی،دوستان در داد سخن به مسائل مختلف از جمله جنس مخالف رسیدند و هرکدام در باب اشنائی با دوست دخترانشان و مهارت در جذب نسوان صحبت میکردند و من هم از دست و پا چلفتی و پپه بودن خود در افسوس همراه میان دو دوست میرفتم،ان روز در هنرستان درس رسم فنی داشتیم و من وسائل رسم فنی خود را در گنجه لباس خودم قرار داده و به منزل نیاوردم امامنصور با همراه داشتن یک کیف بزرگ مشکی چرمی که بسار سنگین مینمود طوری که گوئی دست حمل کننده کیف دراز تر از دست دیگر است خطکش تی نقشه کشی خودرا هم همراه داشت.خط کش تی که بصورت T انگلیسی میباشد تشکیل شده از یک خط کش مدرج حداقل یک متری مدرج و به پهنای حدود پنج شش سانتیمتری که در ابتدا وصل به یک دسته تقریبآ ده سانتی متری میباشد که با خط کش زاویه نود درجه میسازد و کاربرد این خط کش روی تخته رسم یا میز نقشه کشی به این صورت است که دسته خط کش را روی ضلع سمت راست عمودی تخته رسم طوری قرار میدهیم که بدنه مدرج خط کش بطور افقی روی کاغذ نقشه ی رسم چسبیده روی تخته قرار گیرد البته دسته خط کش که ذخیم تر از خود خط کش میباشد در ضلع سمت راست تخته رسم از بیرون تکیه کرده و با حرکت