توی خیابان شهباز اون قدیما که ما کوچک بودیم روبروی خیابان غیاثی یک کوچه پهن کوتاهی بود که در انتها به کوچه پوراحتشام ختم می شد سمت راستش ضلع شمالی کوچه یک زمین محصور با دیوار آجری قرار داشت که تنها در ورودی آن به همین کوچه پهن کوتاه باز میشد که داخلش زمین والیبال،فوتبال،بسکتبال،بارفیکس و پارالل ژیمناستیک برای محصلین قرار داشت ،در ضلع جنوبی این کوچه پهن مدرسه پسرانه سلمان بنا شده و به زمان خود با آن آجرهای قرمز رنگ و ساختمان دوطبقه اش بسیار مدرن می نمود.زمین بنای مدرسه که بصورت مربع مستطیل بین خیابان شهباز کوچه شمالی که اسمش یادم نیست، و با وجود پهنایش که امکان تردد اتومبیل را داشت و به علت احتمالاًحفظ جان و سلامت محصلین این مدرسه اصلاً روی جوی کنار خیابان شهباز حتی پلی تعبیه نشده بود تا امکان عبور و مرور وسائل نقلیه امکان پذیر نباشد و انتهای این کوچه یا خیابان پهن که طولش به اندازه درازای زمین مدرسه بود و به کوچه پوراحتشام ختم می شد که مقابلش با کوچه ای با عرض معمولی چهار پنج متری آسفالته با جوی آب در وسط کوچه بطرف غرب و خیابان زیبا امتداد داشت در جنوب دبستان ما خیابان کوتاه ماشین رو که با دیوار آجری با درب آهنی بزرگی مرز حیاط مدرسه بود و مقابلش آنسوی این خیابان کوچک یک مصالح ساختمان فروشی قرار داشت که همه گونه وسایل ساختمانی از سنگ و آهک گرفته تا ماسه و سیمان و سایر مایحتاج خانه سازی می فروخت و بیشتر آنها با الاغ هایی که در حیاط همین مصالح فروشی زندگی می کردند که در واقع طویله شان یا بهتر بگوییم پارکینگ خرها درهمین بنگاه قرار داشت و این خیابان جنوبی نیز در تقاطع با کوچه پوراحتشام و کوچه مشاور به خیابان زیبا و نایب السلطنه ختم می شد و در ادامه به آب منگل و خیابان ری و میدان شاه می رفت، من امیدوارم بتوانم مکان ها را آنچنان که بودند برای عزیزانم به ترسیم بکشم تاحق مطلب ادا شده باشد. در اصلی ورودی مدرسه چوبی و به رنگ طوسی مایل به آبی و چهارلنگه بود و درظلع شمالی ساختمان و هر روز از ساعت هفت صبح محل ورود و خروج مدیر،ناظم،معلمین،محصلین اولیائشان و بالاخره مراجعین فرهنگی و دولتی و سایر اقشار بود ،با گذشتن از این در وارد راهروئی می شدیم که در انتهای سمت چپش پلکانی با پاگرد میانه به سمت راست ما را به طبقه بالا می برد، ورودی ازدر اصلی ساختمان که سمت چپ وراستش کریدر اصلی با در های ورودی به کلاس های درس قرار داشت فضای باز میانه طبقه پائین را تشکیل می داد که دو طرفش ردیف کلاس های درس و ورودی تقریباً پهن به حیاط که چوبی و مشبک بود و اتاق اول سمت راست دفتر مدیر مدرسه و سمت چپ اتاق استراحت معلمین و دفتر ناظم با آن چوب دستی و هیبت ترسناکش که پشت آدم رو به لرزه در می آورد و ما حتی هنگامی که سر موقع به مدرسه می رسیدیم و یا هنگامی که تمام تکالیفمان را انجام داده بودیم و سرمان اصلاح شده،یقه سفید کت مان که بارچه کرباس سفید روی یقه کت کوک زده شده بود و ناخن های دستمان گرفته و صورت شسته و لباس مرتب باز هم ایرادی پیدا می کرد تا آن چوب را بر سرو رویمان بکوبد،قرار گرفته بود که با گذر از آن به حیاط مدرسه می رسیدیم که با در بزرگ چهارلنگه تخته ای و شیشه های مشبک ساختمان را از گرما و سرما حفظ می کرد و از سطح حیاط یک پله بالا تر بود ،ورودی کلاسهای درس از داخل همین کریدور ها از شمال به کلاس باز می شد که شامل دو سری کلاس های شرقی و غربی بطور قرینه بنا شده و پنجره های چوبی شیشه ای نور گیر به حیاط باز می شد که ارتفاعش از قد من بلند تر و برای دیدن بیرون باید روی صندلی یا نیمکت می ایستادم،کنار در ورودی هرکلاسی بخاری فلزی ذغال سنگی قرار داشت که هر روز صبح توسط فراش مدرسه روشن و در طی روز یکبار دیگر توسط وی کنترل و اگر لازم بود تجدید سوخت و تخلیه خاکستر ذغال سنگ انجام می شد و بعد ها به بخاری نفتی تبدیل گردیده هرروز بین ساعات درس و در زنگ تفریح دور این بخاری ها می ایستادیم و دستهای کوچک خود را رویش گرم می کردیم،دستانی که همیشه خیلی ظریف و بین انگشتانم باز و هرگاه آن ها را جلوی نور خورشیدمی گرفتم تلالو نور آفتاب بین انگشت سبابه و انگشت وسطی دستم را می دیدم و همیشه آرزو داشتم مانند سایر بچه ها دست خود را زیر شیر آب گرفته و آب را از کاسه مشت خود بنوشم که تمام آب داخل دستم از بین فواصل انگشتان می ریخت و همیشه از این مقوله دلخور و این ضعف خود را از دیگران پنهان می کردم و حتی به مادرم هم نمی گفتم،اصولاً تقریباًخیلی از معایب ساختاری جسمی ام را که به نظرم می رسید از بقیه می پوشاندم و در خفا به آن ها فکر می کردم که شایداصلاً چنین چیزهائی وجود خارجی نداشتندومولود ذهن و شنیده های طی سالیان دوران کودکیم بود که گهگاه بین بزرگترها در حضور کودکان ردو بدل می شد ونمی دانستند چه اثر مخربی روی کودک دارد.