کریم سرپولکی
کوچه مشاور

کوچه مشاور — بخش دوم

در شرح کوچه مشاور بخش اول از بازارچه نایب السلطنه نام بردم که در دوران قدیم ادامه اش از خیابان ری فعلی بالاتر از بستنی فروشی اکبر مشتی به موازات خیابان بوذرجمهری نو که بعدها ساخته شد تا خیابان مولوی و محله سرپولک و بازار اهنگرا میرسید ،خیابان بوذرجمهری نو در قدیم بورس فروش اتومبیلهای سواری تهران بود و از جمله نمایشگاه های معروفش اول از همه نمایشگاه ادیب که مطعلق به مرحوم ناصر خان ادبب (کرباسچان)رئیس اتحادیه نمایشگاه های اتومبیل تهران بود،نمایشگاه های دیگر مثل دادرس که بیشتر فروشنده لندرور بود،نمایشگاه بهشتی و دیگران که در زمان خود بروبیائی داشنند و کارشان پر رونق بود،برگردیم به کوچه مشاورمن پول را در سن چهار پنج سالگی در کوچه مشاور شناختم و از قدر تش مطلع شدم و ان هنگامی بود که اقاجون مرحوم حاج حسین جاوید تجریشی به همه بچه ها نفری ده شاهی که یک سکه برنزی زرد رنگ کوچک بود داد و من همراه علیرضا پسر خاله،عظیم برادر کوچکم،فاطی دختر دائی و امیر پسر دائی دهشاهی های خود را به بقال محل داده و هرکدام ابنبات کشی گرفتیم(ابنبات کشی ابنباتی بود قرمز رنگ و چهارگوش که در کاغذ سلوفن بیرنگ پیچیده شده بود تا از الودگی حفظ شود و هنگامی که این ابنبات را در دهان میگذاشتیم با بذاق دهان مخلوط و شروع به شل شدن میکرد و با گاز زدن بین دندانها کش میامد و فرد مصرف کننده قادر به صحبت نبود تا تمام ابنبات جویده و اب شود و اثری از ان در دهان نباشد،همه بچه ها اب نباتهای خود را گرفتند جز من که پولم توسط بقال پس داده شد و گفت این پول پنج شاهی است و برای خرید اب نبات کافی نیست و از شانس بد من پدر بزرگ انرا بجای ده شاهی بمن داده بود و احتمالآ پول خورد دیگری هم نداشت زیرا با مراجعه و اعتراض من به وی جواب منفی گرفتم و چون همه بچه ها با اب نبات کشی خود مشغول جویدن و کلنجار بودند شروع به نق زدن کردم که یک پس گردنی نصیبم شد و فریاد من، متعاقبش سر رسیدن مامان،اقاجون با ناراحتی گفت منیرجون (اخه مرحوم مادرم منیره نام داشت)من کاری نکردم و او بهانه میگیرد و مادر هم انچنان گوش مرا پیچاند که دردش را همچنان حس میکنم و از اینکه من از کسی پول بگیرم بسیار خشمناک بود چون تا ان موقع من هرگز پول را نمیشناختم و اجازه نداشتم خرید کنم در حالی که سایر بچه های فامیل روزانه سهمیه داشتند و برای خود خرید میکردند ام ما تافته جدا بافته بودیم و اجازه نداستیم مثل سایر بچه ها رفتار کنیم.

مبحث پول انزمان که عصر طلائی تمدن و پیشرفت بود و مدرنیت در ارکان اجتماع رسوخ کرده بود،خانه ها به پنکه،و چراغ پریموس مجهز شده،و مردم به سینما و تئاتر میرفتند،مبحث ساده ای بود،پول انچنان زیاد نبود و ارقام پولی انچنان تا بینهایت نمیرفت،کمترین واحد پولی که من شناختم و ددم همان پنجشاهی بود که بخاطرش از دو عزیز کتک خوردم و ان اشنائی برایم گران تمام شد،پول رایج انزمان ریال بود که قران هم گفته میشد مثلآ یک ریال البته بیشتر یک قرون یا بطور عامیانه یققرون نامیده میشد،به دوقران یا دوریال دوزار گفته میشد و سکه های دوریالی که بیشتر در استفاده باجه های تلفن عمومی کاربرد و همه سعی میکرندبرای مواقع اضطراری تلفنی همیشه یکی دوتا همراه خود داشته باشند،سکه های رایج انزمان ده شاهی که یکدهم یققرونی و پنجشاهی که نصف ده شاهی بود،کمتر از ان هم بود مثل سنناری و یک عباسی که در عهد تمدن انزمان ما منسوخ و دوره اش بپایان رسیده بود و من انهارا ندیدم،غیر از سکه های نامبرده بالا سکه دیگری هم رایج بود که از دوریالی بزرگتر و پنج ریالی بود و پنجزار نامیده میشد،بعدها سکه ده ریالی یا یک تومانی در امد و تا اخر زمان پهلوی در دسترس بود و قدرت خرید داشت،قیمتهای انوقتها بسیار ناذل بود مثلآ با دو سه هزار تومان میشد خانه ای کوچک در جنوب شهر خرید،نان سنگک دوزار،نان تافتون ډوزار،پنیر سیری پنج ریال یا پنجزار،گوشت گوسفند کیلو شاید سه چهار تومن،حقوق کارمند دولت چهارصد پانصد تومان،میوه کیلوئی پنج شیشزار،ماهی سفید بسیار بزرگ دانه ای دوتومان که خانجان دوتای انهارا روی زمین اشپز خانه روی روزنامه با چاقو فلس هایشان را میگرفت و شکمشان را که پر از تخم ماهی که شمالی ها به ان اشپل میگویند بود و انرا در ماهیتابه بزرگ علاوه بر کوکوی سبزی کوکوی خاویار میپخت و همراه سبزی پلو سر سفره میاورد،اسکناسها هم پنجریالی یا پنجزاری ،ده ریالی یا یکتومانی،بیست ریالی یا دوتومانی،پنجاه ریالی یا پنج تومانی،صد ریالی یا ده تومانی،دویست ریالی یا بیست تومانی،پانصد ریالی یا پنجاه تومانی و هزارریالی یا صدتومانی،پنجهزار ریالی یا پانصد تومانی و بالآخره ده هزار ریالی یا هزارتومانی بودند،پیرترهای فامیل از ارزانی های دوران گذشته تعریف میکردند و اینکه گرانی سرسام اور فعلی را دوره اخرزمان میدانستند و از گرانی شکایت میکردند،اونوقتها فصلهای سال سرموقع شروع و سرموقع تمام میشد،زمستانها واقعآ زمستان بود برف بموقع میبارید،روزهای بارش برف صبحهای زود برف پارو کن ها در کوچه ها فریاد برف پارو میکنیم سرمیدادند،در خانه ها باز میشد و با تعیین قیمت برفها را از روی بام بزیر میکشیدند،ساکنین خانه پای کرسی عدسی داغ که از عدسی فروش دوره گرد با دیگ مسی که رویش را جهت گرم نگهداشتن با پارچه حوله ای شکل پوشانده بود یا حلیم بوقلمون و یا کله پاچه که از تباخی محل تهیه کرده بودند به عنوان صبحانه میخوردند و بسر کار خود میرفتند،پائیزو بهارو تابستان هرکدام میوه ها و غذاهای فصل خود را طلب میکرد و مثلآ بعد از گذشتن هرفصل برای خرید میوه ان فصل بایستی تا سال اینده صبر میکردیم تا دوباره ان میوه به بازار بیاید و سر هرفصل با خوردن میوه نوبر خدارا شکر میکردیم که یکسال دیگر زنده مانده و سعادت خوردن میوه نوبر قسمتمان شده،

بریم توحیاط خونه اقا جون(بابا بزرگ) که تازه با خانجون از مکه برگشته بودند و تو خونه هیاهوی تدارکات میهمانی شب جمعه قوغا میکرد هرکسی گوشه کاری را گرفته و مشغول فعالیت بود اکثر اقوام نزدیک که در اطراف همین محله زندگی میکردند جهت کمک حضورداشتند اشپزها در کنار حیاط اجاق های بزرگی اماده میکردند،کارگران ضروفچی مشغول اویزان کردن ریسه های لامپهای رنگی قرمز و ابی و سبز روی درخت و در و دیوار بودند و من کنجکاو که همه نکات ریز و درشت را زیر نظر داشتم و کنجکاوانه به ذخیره دانسته های نو مشغول و برای هر چیزی دلیلی می جستم و نتیجه تمام مشاهداتم را بعدها در زندگی بکار گرفتم باری انروز میزها و صندلی های کرایه ای را موقتآ در کنار حیاط گذاشته بودند تا شب میهمانی در جای خود جهت پذیرائی از مدعوین چیده ۺود و چند صندلی را روی میزها طوری قرار داده بودند که دو پایه جلوئی روی میز و دوپایه عقبی که ادامه پشتی صندلی بود رو به بالا قرار داشت و محل نشستن صندلی بطور عمودی قرار گرفته بود،نحوه قرار گرفتن صندلی مرا وسوسه کرد و خود را با استفاده از یک صندلی دیگر به بالای میز رسانده و سرم را از داخل پشتی صندلی که حالا یک سوراخ چهارگوش رو به اسمان بود بیرون اورده و به محل نشستن صندلی تکیه دادم و در مقابلم پشتی صندلی بصورت کاپوت اتومبیل فرضی من جلوه گر شد که در عالم خود به رانندگی پرداختم و باجنون سرعت به دور دستها راندم و خورسند از دست فرمان خود و مقرور مالکیت اتومبیل شیک شخصیم در حال سیرو سفر و بی مهابا به چپ و راست میپیچیدم که ناگهان در اثر تکانهای شدید و ویراژ های من ناغافل صندلیهای روی هم چیده شده پشت سرم واژگون و من و ماشینم را به قعر دره پرتاب کرد در واقع با صندلی از روی میز روی سنگفرش حیاط افتادم،خوشبختانه در ان تصادف خسارت منجر به جرح نداشتیم ودردش زود خوب شد و خسارت ماشین هم جزعی بود و بارهای بعد هنگام رانندگی اطراف و مخصوصآ پشت خود را بیشتر مراقبت میکردم،اشپز باشی این میهمانی حاج حسین که متآسفانه اسم فامیلشو فراموش کرده ام یکی از معروف ترین اشپزهای تهران بود و غذاهایش بگفته بزرگترها که با هم صحبت میکردند بی نظیر بود و بقولی درباری،من غذاها را یادم نیست اما چون اونوقتها کسی از ژلاتین در اشپزی استفاده نمیکرد که بعدها توسط همین حاج حسین اشپز در میهمانی ها و چند جشن عروسی ژله های خوشمزه و رنگارنگی با کرم کارامل تهیه شد که بسیار مدرن مینمود ،دسر میهمانی ان میهمانی از نشاسته تهیه شده بود که برنگهای مختلف در مجمعه های بزرگ (سینی های گرد بزرگ با لبه گنگره)و بصورت لوزی لوزی بریده شده و در کنار میز بزرگ پذیرائی بطور جداگانه قرار گرفته بود و من در تمام مراحل پخت تا ریختن مایع بداخل مجمعه و سردشدن و برش با چاقو بطور عرضی طوری که حاصل برش اشکال لوزی شکلی تشکیل میداد بودم و تمام روز انتظار کشیدم که کی شب میشه تا بوصل یار برسم که دیگر جز همهمه میهمانان در طبقه بالا ،سالنی با سقف گچ کاری رنگی،لوستر اویزان از سقف با حبابهای چهارگانه ابی رنگ و رفت و امد پذیرائی کنندگان و میهمانان و دبگر هیچ،

روز میهمانی که اشپزها از صبح مشغول پخت شام بودند از نهار خبری نبود و چون اشپزخانه هم توسط اشپزها اشغال شده بود گویا اهالی منزل با حاضری سرو ته قظیه را هم اوردند تا شب که شام اماده شود،اما گویا اشپزها هم حاضری خورده بودند اما حاضری انها برخلاف اهل منزل که نان و پنیر سادهای بود ماستو خیار با کشمش و سبزی و مغز گردو و نیم کیلو خامه که جزو سفارشات تهیه غذای میهمانی بوده تناول شده بود که جسته و گریخته بین اهالی خانه گفته میشد و من کنجکاو هم همه را میشنیدم و ظبط میکردم،یکی میگفت پس بگو برای چی تو لیست سفارشات خامه و کشمش و مغز گردو سفارش داده شده بود در حالی که چیزی از انها در ساخت و پخت شام میهمانی استفاده نشد اما کسی جرآت نمیکرد به سراشپز اعتراضی بکند.

در زمان برگزاری اڻ میهمانی خانواده ما شامل پدر مادر و سه فرزند بود من پسر بزرگ،عظیم برادر کوچک تر و اقلیمه خواهر نوزاد که در جریان این میهمانی شدیدآ بیمار و دچار دیفتری شده بود و مادر داعمآ در حال مراجعه به پزشک که متآسفانهپس از چندوقت منجر به فوت خواهر کوچکمان شد،دیفتری در ان زمانها با سرماخوردگی شروع میشد و از عوارزش گلودرد شدید و چرک کردن گلو بود که درنهایت اگر بموقع اقدام نمیشد منجر به مرگ بیمار میشد و به علت عدم وجود انتی بیوتیک ها در انزمانه تعداد زیادی از کودکان از دست میرفتند،پدر و مادرمن قبل از ان یک پسر بنام ممد رضا و یک دختر دیگر بنام مهناز را هم از دست داده بودند،زندگی در کوچه مشاور ادامه داشت و ما ازمنزلمان در گلوبند که ملک پدر بزرگ پدری حاج علی سرپولکی بود با خرید خانه ای بطور شریکی با عمو ایرج در خیابان شهباز نقل مکان کردیم،و به علت نزدیکیمان به کوچه مشاور اوقات بیشتری را انجا میگذراندیم، در این خانه ماهی یکبار روضه خوانده میشد و اکثرآ تعدادی اقوام دور و نزدیک به بهانه روضه به میهمانی بعد از ظهر که تعدادی روضه خوان به ترتیب می امدند و در میان اطاق بزرگ میانی طبقه پائین روی یک صندلی عسلی چوبی که برای روضه خوان در نضر گرفته شده بود می نشستند روضه میخواند و مزدش ڔا از توی نعلبکی اضافه که همراه چای برایشان اورده میشد برمیداشتند و خداحافظی میکردند،در بین این روضه خوانهاتعدادی با الاغ می امدند که همیشه جوانی همراه بود و افسار الاغ را در دست داشت و به روضه خوان در سوار و پیاده شدن کمک میکرد و الاغها بجای زین پالان داشتند که پوششی از جنس نمد کلفت بود که با تنگ (بند پارچه ای)بزیر شکم الاغ بسته میشد و ملازم اقا در تمام مدت که وی مشغول خواندن روضه بود مراقب الاغ در کنار کوچه به انتظار میماند و اکثرآ این ملازمین فرزندان اقایان بودند که بعدها شغل پدری را ادامه میدادند،مدرن تر هایشان هم مجهز به دوچرخه بودند که ترکبند داشت و چون لباس روضه خوانی شامل لباده( پیراهن سرتاسری بلند تا زیر زانو،عبا و عمامه و در بیشتر موارد بجای عمامه که همه نداشتند فینه یا کلاه قرمز با منگوله) که مرسوم مداحان بود هنگام دوچرخه رانی دست و پا گیر بود انرا در اورده و روی ترکبند دوچرخه می بستند و پشت در خانه انها را بتن کرده و داحل خانه میشدند،داستانهای زیادی از چشمچرانی و سوئ استفاده این افراد نقل میشد و در یکی از این میهمانی ها بابام که اعتقادی به این مراسم نداشت گویا با چادر زنانه به اطاق میرود و روی خود را کیپ میگیرد و روضه خان مربوطه خیلی کنجکاوانه او را برانداز میکرده و شاید هم شک برده بوده که بهر حال مدتها داستان فوق نقل مجلس خانواده بود و مرحوم اقاجون انرا با خنده برای همه تعریف میکرد،سالهای اخر بعضی از روضه خوانها به موتور سیکلت مجهز شدند(بیشتر موتور رایج ان زمان موتور رکس،یا هوندا بود) که یا خود میراندند یا راننده داشتند و خود ترک موتور مینشستند،بعدها که اقا جون دیگر نبود مراسم روضه خوانی در ان منزل تعطیل شد و مادر ما جهت برقراری راه پدر مراسم را در منزل ما در خیابان شهباز ادامه داد اما هرگز در تمام مدت هرگز میهمانی نداشتیم و شاید اوائل که من یادم نیست چون خانواده پدریم اصلآ اهل ذوضه خوانی نبودند و مادرم هم همیشه مشغول کارهای خانه فقط روزهای روضه خوانی که تعداد روضه خوانها بیش از دونفر نبود پس از ورود روضه خوتن وی را ما بچه ها به اطاق هدایت میکردیم و او روی صندلی مینشست و برای خودش می خواند و در اخر هم به پول انزمان دو تومان در نعلبکی میگذاشتیم و من یا عظیم بداخل اطاق برده و روی زمین کنار صندلی قرار مدادیم و اوهم هنگام در حال خواندن پول را برداشه در جیب میگذاشت و نکته جالب اینکه نظر بچه های محله ما نسبت به انها زیاد خوب نبود و هر از چند گاهی باد لاستیک دوچرخه یا موتور انها را خالی میکردند که باعث عصبانیتشان میشد و من شاهد فحشهای رکیکی بودم که از دهان یکی از انها در میامد و بچه هارا که انطرف تر ایستاده بودند مورد شماتت قرار میداد و از نطر من از یک فرد روحانی بعید میامد،این مراسم که در ادامه راه و یاداوری مرحوم اقاجون بود مدت زیادی دوام نیاورد چون نه مامانم حوصله مهمانداری داشت و نه کسی حوصله شنیدن روضه و با ورود تلویزیون به زندگی مردم و روشنگری ها دیگر کسی به عقب باز نمیگشت و مراسم اتفاقیه هزارو چهارصد سال پیش برای کسی جالب نبود،و اخرین اسکناس دوتومنی را که به اطاق خالی روضه خوانی بردم طبق توصیه مامان وی را جواب کردم و گفتم دیگر نیاید،

اقا جون همراه خانجان ،پسر بزرگش اسماعیل اقا و همسرش خانم فخر اعظم خانم که هنوز در قید حیاتند با بچه هایشان فاطی و امیر سفری ذیارتی به قم داشتند، سال هزاروسیصدوسی وچهار اواخر تابستان و اوائل پایز که شرحش را از زبان خان جان شنیدم،اصولآ بیشتر وقایع جاری داخلی این خانواده را من از وی میشنیدم که همیشه در شکایت از عروسش حکایت داشت و من ناخود اگاه در ذهنم دیوی از وی ساخته بودم که همیشه در حال عناد و دشمنی با سایر اعضائ فامیلو بود،و برخورد خانجون که روابط مسالمت امیزی با عروسش داشت مرا به تعجب وا میداشت که چرا انسان با دشمنش چنین نرم برخورد میکند در حالی باید قاطعانه وی را سرجایش نشاند،انموقع ها من روابط بین انسانها را نمیشناختم و اگاه نبودم که هرکسی دنیارا از دریچه چشم خویش میبیند و انچه برزبان میراند امیال و خواسته های قلبی وی است نه واقعیتهای جاری و تعصبات فردی افراد بدون درنظر گرفتن خصوصیات دیگران همیشه دردسر ساز است، باری سخن از سفر ذیارتی قم و گلایه خانجون و خرید یک مجسمه بزرگ سنگی از محله سنگ تراش های قم که حدود دومترو نیم ارتفاع داشت و مجسمه مردی بود که با شمشیری درحال نبرد با اژدهائی ایستاده در حالی که شمشیرش تا نیمه در قلب اژدها نشسته و دهان باز رو به اسمان اژدها ،خانجان از خرید و مشکلات بسته بندی و حمل ان به تهران و منزل شکایت میکرد و اینکه دائی جون اسماعیل اقا و اقاجون اونجا (در قم)چقدر بزحمت افتاده بودند تا این مجسمه که توسط دائی جون خریده شده بود برای مامانم تعریف میکرد و همیشه هنگام شکایتهایش از دیگران مراقب بود که کسی نشنود و مخصوصآ چون دائم از عروسش شکایت داشت او را سرمنشآ تمام مشکلات میپنداشت داعمآ مراقب بود که وی سرنرسد البته هنگامی که به منزل ما میامد دیگر احتیاجی به یواشکی صحبت کردن نداشت و ازادانه پشت سر عروس خانم داد سخن میداد و تکیه کلامش این زنیکه بود،مجسمه تاریخی به خانه کوچه مشاور حمل شد و کار اسکان ان کنار حوض اب و لوله کشی اب داخلش که از دهان اژدها فواره ابی به اسمان میپاشید تمام شده بود و اقا جون هر روز بعد از ظهر که از اداره به منزل میامد سرگرم رنگ امیزی ان مجسمه ساخته شده از سنگ مرمر سفید با روغن جلا بود که انرا هرچه براق تر و رخشان تر کند و با عشقی غیر قابل وصف بکارش ادامه میداد و عدم رضایت خانجون که اصلآ این مجسمه را دوست نداشت و از اینکه بعد از ظهرها حتی زودتر بخانه برمیگشت تا کار مجسمه را بپایان برساند دلخور بود،احتمالآ اقاجون از انجا که مردی سفره دار بود و از میهمانی دادن لذت میبرد در نظر داشت برای رونمائی از مجسمه جشنی برگذار کنه و تمام اعضای فامیلو دعوت کرده و دوباره بساط شادمانی راه بیاندازه،اقاجون در ژاندارمری کار میکرد و درجه اش استوار بود که من همیشه سرهنگش میپنداشتمش،شخص خالصانه ای بود که مورد اعتماد تمام اقوام و اشنایان و حتی غرببه ها بود،خیرخواهی وی مشکل گشای بیشتر دعواها بود و اشنائی وی با قوانین جاریه مملکتی باعث پادرمیانی و حل اختلافات زیادی شده بود و در یک مجری بزرک(جعبه چهارگوش حدود بیست سانت در سی سانتیمتر که در کشوئی ان در قسمت بالا قرار داشت و برای باز کردنش باید دستگیره چوبی را بموازات طول جعبه میکشیدم تا در ان از بالا باز میشد و این جعبه حاوی مدارک و مستندات حل اختلافات،قراردادهای بین افراد مختلف با امضائ و اثر انگشتها و مهر های گوناگون و یک سری وسائل شخصی مثل تصبیح،مهر نماز گلی کربلا،قوطی فلزی پلمب شده اب زمزم مسافرت مکه(سفر حج) البته زمانی که من این جعبه یا مجری را در صندوقخانه خانجان در حانه خیابان شهباز کوچه خاقانی که از زیر زمین خانه کوه باغ بینش ما راههی به یکی از اطاقهایش باز کرده بودیم باز کردم دیگر نه از اقاجون اثری بود و نه از تمام صاحبان ان اثرانگشتها و مهروامضا ها.

یکروز ظهر که مدرسه تعطیل شد مطابق معمول هر روز سری به تعمیرگاه بابام (تعمیرگاه رکورد)واقع در خیابان شهباز بین محل مدرسه و منزلمان در کوچه باغ بینش زدم و عمو ایرج هم که در گاراژ اسکوئی در ضلع شمال غربی میدان خراسان که سالها بعد به تعمیرگاه مجاز ایذان ناسیونال تبدیل شد دکان مکانیکی داشت انجا بود و با رسیدن من به اتفاق عمو ایرج و بابام با یک مرسدس بنز صدوهفتاد دیزل که من برای اولین بار میدیدم و عموایرج رانندگیش را به عهده گرفت حرکت کردیم،من در صندلی عقب نشسته بودم اما از روی کنجکاوی از بین دو صندلی مراقب رفتار عموایرج بودم،اولین چیزی که برایم بسیار جالب بود پس از باز کردن سوئیچ فشردن دستگیره کوچکی به جلو بود که نگهداشت و پس از چند ثانیه به سمت راست چرخاند و اتومبیل استارت زد و من برای اولین بار در زندگی صدای موتور دیزل را شنیدم،که بلا فاصله با لبها و دهانم ان را تقلید کردم و مایه خنده عموایرج شد،اتومبیل راه افتاد و از شهباز به میدان خراسان خیابان خراسان شرقی خیابان زیبا و کوچه مشاور وارد شد و این اولین باری بود که من حرکت اتومبیلی را در پیاده رو کوچه مشاور میدیدم،جلوی در منزل اقاجون اینا از ماشین پیاده شدیم و بر خلاف همیشه که در منزل بسته بود ازدر باز حیاط وارد شدیم ومستقیمآ از زیر طاقی جلوی اطاقها وارد اطاق سمت راست شدیم البته من همراه بزرگتر ها بودم و کسی به من توجه نمیکرد در کنار در بزرگ بین این اطاق و اطاق بزرگ میانی ختمان رختخواب اقاجون روی زمین پهن و او در حال اغما با دهان کف کرده و نفسهای بلند که شاید به نظر من فریاد میرسید و صدای خرناس نامرتب که این هیبت در روحیه من اثری گذاشت که شاید باعث مشکلات روحی و ترسهائی شد که در بعضی از مواقع دوران کودکی دست از سرم بر نمیداشت،مرا بلافاصله از اطاق خارج کردند اما یادش هنوز با من است و ان صحنه همچنان زنده،دکتر حاضر از دیگران میخواست که خویشتن داری کنند و در کنار بستر از گریه زاری خودداری کنند چه بیمار هوشیار است و همه چیز را احساس میکند،طبق گفته خانجان و بقیه اعضائ خانواده شب قبل پس از صرف شام دور هم به بستر رفته و در سحرگاه از صدای ناهنجار تنفسش دیگران متوجه سکته مغزی وی شده و دکتر خبر کرده بودند،در اطاق سوم طبقه پائین هنگامی که دائی جون (اسماعیل اقا)جهت اوردن حوله برای پاک کردن کف دور دهان بیمار در جستجو بود شاهد گریه و دست دعا به اسمان برداشتنش شدم که به درگاه خدا استغاصه میکرد و طلب سلامتی پدر را داشت و این بر خلاف دانسته های من از وی بود چه می اندیشیدم او دشمن خونی پدرش است و بر اساس شنیده های من از خانجان که همیشه برای مامان تعریف میکرد و روی روحیه من اثری بس بزرگ داشت سردرگم شده بودم و اینگونه اسردرگمی ها همیشه باعث اشتیاه محاسبهای روابطم با مردم بود که شاید هنوز هم ادامه دارد و مرتب عجولانه قضاوت میکنم و ساده لوحانه هر شنیده ای را واقعیت میپندارم،ان روز چگونه بپایان رسید را بخاطر ندارم ولی میدانم مامان خبر نداشت و انجا نبود و احتمالآ بعدآ خبردار شد،مراسم عذاداری و شیون و ذاری مامن و عزیز جون را در جمع زنان داخال اطاق یا سالن بزرگ را بخاطر دارم و تمام خانمها سیاه پوش بودند و بیهوش شدن عزیز جون خاله ام که ساکن دماوند بود،لحظه خاکسپاری در باغ طوطی شاه عبدالعظیم کنار صحن و بروی خاک افتادن خانجان پس از ریختن خاک روی سنگ لحد و پرکردن گور و گریه زاریش با ان چادر سیاهش که تمام گوررا پوشانده بود و او زیران چادر با شوهرش وداع میکرد،مراسم شب هفت را هم خوب بخاطر دارم که بسیار باشکوه در سرمزار و پس از ان پزیرائی از مدعوین که بسیار زیاد بودند د سالنی در کنار باغ طوطی انجام شد،و من تا سالها ارزو داشتم تا از خواب برخیزم و همه ان ماجراها رویا باشد تا دوباره اقاجونو داشته باشیم،چه اهمیت وجودش را پس از گریه زاری های مامان یافتم و فهمیدم چه وجود نازنینی بوده و من از ان غافل،گرچه تا هفت سالگی بیشتر اورا نداشتم اما از انجا که پدر مادر پدرم هنگامی فوت کرده بودند که من انهارا بخاطر ندارم ،مادر بایام احتمالآ قبل از تولد من و پدر بزرگ پدری در دو سه سالگی من که مت او را بیاد ندارم اقاجون را بابا بزرگ میدونستم و برایم جایگاه خاصی داشت،اورا بخاطر میاورم که در خانه گلبندک در اطاق طبقه بالا مارا ملاقات کرد صبحی بود پس از رفتن بابا به سر کار امد با مامان گفتگوئی داشت وسط اطاق کرسی داشتیم من و عظیم از سروکولش بالا میرفتیم،بسیار شوخ بود،دندانهای مصنوعیش را در میاورد و دوباره در دهان میگذاشت و عظیم هم میخواست دندانهای خودش را از دهان بیرون بیاورد و چون نمیتوانست از اقا جون میخواست اینکارو براش انجام بده،اقا جون هم میگفت قندشکن لازم داره (قندشکن چکشی بود که یکسرش که تیغه پهنی بود جهت شکستن قند و سر دیگرش جهت کوبیدن میخ بکار میرفت) و من در همان سه چهارسالگی میدانستم که امکان پذیر نیست اما عظیم اصرار میکر

د و اقاجون میگفت چون قندشکن نداریم نمیشود که ناگهان عظیم قندشکن را یافت.

با رفتن اقاجون بخش تلخ زندگی را شناحتم و اون اولین تجربه دردناک زندکیم بود که دریچه سیاهی را که همیشه ازش خودم را پنهان میکردم به من شناساند و اوائل فکر میکردم دیگر برویمان باز نمیشود اما گذشت زمان خلاف انرا ثابت کرد و پیوسته این دریچه باز شد و یکی یکی همه بزرگترانم را بداخل خویش کشید و انچه هرگز فکرش را نمیکردم اتفاق افتادم،اما زندگی همواره ادامه داشت،مرحوم اقاجون خیلی بابامو دوست داشت او سه پسر و سه دختر داشت فرزند اولش دختری بنام پری بود که سالها پیش در اثر سکته در عنفوان جوانی فوت کرده بود،او همسر سرهنگ رسدی اهل رشت بود و من داستانهای زیادی از مادرم در باره انها شنیده ام و چون میدانم کسی از بستگانم یا نمیدانند و یا اگر میدانند انرا ننوشته اند و یا نمینویسند در اینجا شرح میدهم البته همه چیز را هم نمیدانم،طبق تعریف مامان سرهنگ رسدی فردی بسیار باهوش حساس و عاشق بود که همه گونه امکانات اسایش و ارامش همسرش را فراهم میکرد ازدواج انان همزمان با دوره کشف حجاب اتفاق افتاده بود،اشنائی و ازدواج انها احتمالآ با عشق شروع شده بود چه سرهنگ رسدی از عالیمنصبان ژاندارمری بود که در برخوردی با پری اشناشده خواسته گاری و ازدواج کرده بودند و را اینکه اقاجون نمیخواسته پری را به رسدی بدهد او با اصرار و پافشاری زیاد و بقول مامان پاشنه در خونمونو در اورده بود بسکه مراجعه میکرد که ناچار اقاجون به این ازدواج تن در میده و به حق رسدی هم در مورد زندگی همسرش سنگ تموم گذاشت و تا اخرین لحظه عاشقانه در کنارش زیست،خاله پری که من فقط اسمش را شنیدم زندگی بسیار مدرنی داشت و به علت روابط شغلی اش که در سطوح بالای اجتماع انزمان با اعیان اشراف جریان داشت زندگی مدرنی را طلب میکرد که بنیانش را رهبر انزمان مملکت بنیان گذاشته بود،پری همواره دو نفر گماشته همراه داشت(گماشته ها سربازانی بودند که در اختیار امرا و عالی رفتگان ارتش و ژاندارمری قرار داشتند) و هر روز به ورزش و اسب سواری میپرداخت و جهت بروز بودن با اجتماع متجددین انزمان دوره های زیادی میگذرانده و در راه تحصیل علم کوشا بوده تا دوشادوش زنان متجدد ان زمان حرکات کند،در ماموریتی که اقاجون به بندر عباس همراه سرهنگ رسدی برای مدت بسیار طولانی رفته بوده ،خانجان،خاله پری،خاله عزیز جون،مامان من و دائی جون محمد که ان موقع طفلی شیرخوار بوده به سفر و زندگی در بندر عباس میروند،در این سفر به علت ممنوعیت چادر و پوشش حجاب اجبارآ خانجان و خاله پری از پالتو و کلاه استفاده کردند،انها در مرحله اول با وسائل نقلیه انزمان و اتوبوس به جنوب میروند و از انجا با کشتی راهی بندر عباس میشوند که در انږمان بزرگترین بندر ایران بوده البته جهت سوار شدن به کشتی که به علت عدم وجود اسکله برای کشتی های بزرگ که با فاصله ای از بندر در دریا میایستاده از قایق هائی استفاده میشده و تلاطم دریا هنگام جابجا شدن از قایق به کشتی بسیار ترسناک بوده مخصوصآ برای خانجان که مسعولیت سه دختر و یک پسر را داشته و به عت نامحرم بودن ملوانان و قایق رانان دستش را جهت کمک وبالا کشیدنش به انان نمیداده که در نهایت این اتفاق می افتد و اسمان به زمین میرسه،در بندر عباس مدتها زندگی کردند و در کوی کارمندان خانه ای به اقاجون تعلق داده شده بود که انجا زندگی میکردند البته رسدی و خاله پری منزلشان بسیار بزرکتر و در بخش دیگری قرار داشته،خانجان به علت نوع تربیت و فرهنگ غالب ان زمان تهران همیشه سبک زندگیش را حفظ میکرده و این سفر گویا هیچگونه تغییراتی در خلق و خوی وی نمیدهد و در باورهایش همواره پافشاری میکرده،مثلآ در انزمان همیشه شیعیان با سنی ها در تضاد و موعتقد بودند عمر حق علی رو خورده و جای او را اشغال کرده و وی را تف و لعنت میکردند که هنوز هم ادامه داره،روز وفات عمر را جشن میگرفتند و عید عمر مینامیدند،مجسمه ای به عنوان سنبل عمر درست میکردند از پارچه و برایش ریش و سبیل درست میکردند و در پاره ای از مواقع از نی غلیان بجای الت تناسلی وی استفاده میکردند و با جشن و سرور و پخش اجیل و شیرینی و شربت به سرور میپرداختند و اشعاری در باره عمر میخواندند مثلآ میواندند

عمر عمرو وایوای

سگ پدرو وایوای عمرنگو بلا بگو ‌

سنگ در خلا بگو و از اینگونه حجویات که بسیار در سطح پائین بود و متآسفانه امروزه هم شاهد رشدگیریش هستیم،و در نهایت در اخر جشن مجسمه را با ریتختن نفت به اتش میکشیدند،در بندر عباس اکثرآ به علت سنی بودن محلی ها که با انان در ارتباط بودند خانجان مرتب سوتی میداده مثلآ در تهران اگر کسی در مورد نجاست و فضولات انسانی و حیوانی صحبت میکرددر تآیید صحبتهایش کلمه به کله عمر را بکار میرد و خانجان اکثرآ در روابط و صحبتهایش با کارگر خانه و پرستار دائی محمد که ان موقع طفل کوچک نوپائی بوده و هنگام راه رفتن توی منقل اتش میافتد و باسنش میسوزد و چه مشکلاتی پیش میاید از ا

ین نوع کلمات استفاده میکرده و رفع و رجوع کردن گفته هایش بوسیله عزیزجون و خودش بسیار مشکل میشده،این مآموریت به پایان میرسد و انان دوباره به تهران برمیگردند،از خاطرات مامان که از محیط انجا میگفت و اینکه درختهای تمر و میوه های گرمسیری مثل عنبه که انرا گارامزنگی مینامید و بعدها که در دوران نوجوانیم در تهران بفروش رسید و مادر با مشاهده اش گفت این که عنبه نامیده میشود همان گارام زنگی است،در دوران بازگشت از مآموریت زندگی ادامه اشته و روزی ناگهان خاله پری که چندماهه حامله بوده ناگهان سکته مغزی میکند همانچنان که بر سر اقاجون امد ،مامان میگفت خاله پری در اثر سکته سرش برگشته بود و فوت کرد،یکی دو سه سال بعد رسدی با خانواده رفت و امد داشته و در اخر از خاله عزیزجون که تازه نوجوان شده بوده خواستگاری میکند و با شنیدن جواب رد اقاجون یواش یواش ارتباطش را قطع میکند بعدها مامان میکفت مطلع شدی در رشد ازدواج کرده و صاحب فرزندانی شده و دیگر هچ.داماد دوم اقاجون مرحوم علی محمدی بود که با برادرش ماست بندی معروف سیادت در چهار راه سیدعلی در خیابان سعدی تهران بود که متآسفانه قبل از تولد حرمت سادات در اثر تصادف دوچرخه اش با کامیون در خیابانهای تهران درگذشت،عزیز جون بعدها با مرحوم امرالله اسماعیلی از اهالی محل درویش دماوند ازدواج کرد و به دماوند رفت و اقاجون سرپرستی حرمت سادات را به عهده گرفت ،داماد سوم بابای من بود که اقاجون واقعآ دوستش داشت و عاشق اواز خوندن بابام بود و در تمام میهمانی ها و دور همهائی ازش میخواست که براش بخونه،خانواده ای بنام جلیلوند دوست خانوادگی اقاجون اینا بودند زن و مردی که پسری بنام فریدون داشتند مرد خانواده به شغل تانک سازی کامیون اشتغال داشت و با بابام دوست بود و من او را با نام حسن تانک ساز میشناختم،در یکی از سفرهای به دماوند با اتوبوسی که مطعلق به بابا بوده و خود رانندگیش را به عهده داشته البته اتوبوسهای اونوقتها کوچکتر از حالا بوده و ضرفیتش بسیار کمتر از امروز،در سرازیری هزار دره جاده دماوند که با شیب بسیار شدید به ده جاجرود در کنار رودخانه جاجرود میرفت ترمز خالی میکند و برای متوجه نشدن خانواده و نترسیدنشان بابام به حسن اقا که در کنارش بوده ندا میده و اورا در جریان میزاره و او هم میزنه زیر اواز تا حواس دیگرانو از دور برداشتن اتومبیل پرت کنه و مرحوم بابام با دنده معکوس و ترمز دستی به اشکال اتوبوس رو به پائین جاده میرسونه،جاده های اونوقت ها اکثرآ ادامه راه های مال رو و پیاده رو بود که پهن شده و امکان تردد وسائط نقلیه رو امکان پذیر میکرد و چون مهندسی نبود بسیار از نظر ایمنی خطرناک بود،در پائین جاده هنگامی که اتوبوس به سطح صاف میرسد حسن اقا به پائین میپرد و دنه پنج را که تکه گوه مانندی بود تا هنگام تعمیر جهت حرکت نکردن اتومبیل قرار میدادند زیر چرخ عقب میاندازد و اتوبوس متوقف میشود و تازه مسافران متوجه جریان میشوند،این داستانو مامانم با افتخار تعریف میکرد و همیشه از ان شب یاد میکرد البته انشب بابام همانجا با وسائلی که داشته ترمز را تعمیر و به سفر ادامه میدهد،(چون اتومبیلهای انزمان همگی سه دنده به جلو و یک دنده به عقب داشته گیربکسها چهار دنده نامیده میشدند و قطعه فلزی نگهدارنده زیر چرخ را دنده پنج مینامیدند) پس از انشب دیگر حسن اقا اواز نخواند در واقع او هرگز بلد نبود اواز بخواند و همان یک بار در زندگی خواند که باعث تعجب مسافرین هزاردره شده بود.

بعد از فوت اقاجون همه تقصیرها بگردن مجسمه هلاهل افتاد که نحسیش باعث مرگ اقاجون شده بود و جهت جلوگیری از اتفاقات بعدی تصمیم گرفته شد مجسمه فوق از خانه خارج شود و از انجا که خیلی سنگین بود واحتمال میرفت خانواده ای دیگری را هم داغدار کند انرا با پتک تکه تکه کردند تا هم حملش اسان تر و هم با نابودیش بشریت از شرش خلاص شود،و بدین گونه بود که یادبود با عظمت و زیبای اقاجونو که به ان عشق میورزید از صفحه روزگار محو شد اما زیبائیش همیشه با یاد اقاجون در زهن من نقش بسته و فراموش ناشدنیست،از زمانی که شروع به نوشتن خاطراتم کردم مدت زیادی نمیگذرد و مدام در افسوسم که چرا چند سال زود تر شروع نکردم ،هنگامی که مادر در قید حیات بود و میتوانستم اطلاعات زیقیمتی از وی بدست بیاورم او که تا اخرین لحظه فکرش کار میکد و همواره گنجینه خاطرات بود و هیچ چبز را فراموش نمیکرد،اما افسوس که دیگر نیست ومن برانم تا از این نظر افسوسی برای دیگران بجا نگذارم و تا انجا که بخاطر دارم بیان کنم،مهم نیست که غلط و نازیبا مینویسم مهم اصل مطلب است که در موردش احساس مسعولیت میکنم شاید یکروزی کسی انرا غلط گیری و مرتب کند تا کسانی بخوانندش و شاید شبیه گذشته دیگران نیز باشد و خود را در ان سهیم بدانند که قطعآ چنین خواهد بود چه اکثر زندگی ها شبیه هم بوده و هست و نکات مشترکی مارا به هم مرتبت میکند،عزیزی بر من خرده گرفت که مزخرف و مسخره و توخالی مینویسم و غلط، که گفتم من بیش از سی و سه ساله کتاب فارسی نخواندم ،در جواب گفت تو تو ایران هم کتاب نخواندی و نوشته های مرا با نویسندگان ایران مقایسه میکرد که حرفه ای مینویسند،من چون ادعائی ندارم چیزی به ایشان نگفتم اما احساس وظیفه مرا مصرانه تر در این راه به جلومیراند چه میدانم زمان سریع است و عمر انسان کوتاه،

ایکه هفتاد رفت و در خوابی

مگر این چند روزه دریابی

من هرگز تلاشی در راه شهرت ومعروفیت ندارم و بر خلاف برخی که سعی میکنند با روابط با ادمهای سرشناس جایگاهی در اجتماع بیابند راه خود رامیروم و بی اعتنا به تمام شهرتها و مشاهیر در گوشه خود از ارامشم لذت میبرم و گاهی هم که برخیشان در مسیرم قرارمیگیرندبا احترامی که برای داشته ها خصوصیاتشان دارم انچنان فرقی با دیگران برایم ندارند و تلاشی در جذبشان نمیکنم، بگذریم،زندگی در کوچه مشاور بسرعت میگذشت وما بزرگمیشدیم حالا دیگر غیر از من و عظیم و صمیمه خانم نعیمه خانم هم پا به عرصه گذاشته بود و پس از وی اقلیمه خانم دختری که اسمش را مامان بیاد اقلیمه فوت شده رویش گذاشت نمیدانم شاید هم تصمیم پدر یا هردو انان بود بهرحال اقلیمه خانم هم امد و در خانواده دائی جون اسماعیل که سه فرزند داشتند فاطی خانم(فاطمه) که سالها بعد با ازدواج با اقای جهانشاهی نامش به هایده تغییر یافت،امیر پشر بزرگ،محمود پسر کوچکتر و الهه دختر دوم که سه چهار سال پیش فوت کرد و با نقل مکان این خانواده به شمیران اول خیابان یخچال بعد چاله هرز در دروس و سپس قلهک و در عاقبت تجریش اول خیابان نیاوران که اسامی دختران بعدآمتولد شده بهمناسبت رشد حرکت به شمال شهر به ترتیب سهیلا خانم،فلور خانم و هلن خانم ارتقا یافت،دائی جون اسماعیل اوایل در بازار حضرتی میدان مولوی فروشگاه قماش فروشی داشت(پارچه فروشی) و دائی جون محمد اقا هم برای وی کار میکرد و از انجا که اسماعیل اقا افکار بلند پروازانه ای داشت بکار ملک و خریدو فروشش هم میپرداخت،بیاد دارم خانه ای در خیابان بیسیم میدان خراسان خریده بود که مستآجر داخلش بود و نه اجاره ای دریافت میکرد و نه جرآت داشت به انجا برود چون مستآجرینش جزو خلاف کارهای معروف جنوب شهر بودند که در ان خانه بساط قماربازی و خانمهای ازما بهترون راه انداخته بودند که بکمک پدرم تمام ارازل و اوباش بیرون انداخته شدند و خانه تخلیه شد که چنگیز سردسته انها با دارو دسته اش بعد از ظهری که من از مدرسه به تعمیرگاه امده بودم دم دمای غروب به گاراژما حمله کردند تعدادشان حدود ده نفر بود که با چوب و چماق و پنجه بکس وارد صحن گاراژ شدند و یکراست بطرف پدرم که در حال بستن موتور بود حمله ور شدند که نفر اولشان با دریافت ضربه اچار و تایریور نقش زمین شد و با شکافتن سر دومین نفرشان کارگران تعمیرگاه به کمک پدرم امدند و چنگیز سردمدارشان توی لجن جوی بزرگ شهباز از زیر کتک بابام گریخت و من هم که گریه کنان شاهد ماجرا بودم در گوشه ای ایستاده و نظاره گر ان جریانات و چنگیزو دارو دسته اش که ماشینهایشان دورتر پارک کرده بودند گریختند و دیگر مزاحمتی برای ما و ان منزل نداشتند،با رونق خرید و فروش ملک که انوقتها هنوز شروعش بود اسماعیل اقا ابی زیر پوست انداخت و دکان بزازی یا قماش فروشی را احتمالآ با محاسبه سهم الارث به محمد اقا برادر کوچک تر واگذار و بکار ملک پرداخت.

دیری نپائید که دائی جون اسماعیل ما واجب الحج شدو بقول اسلامیون مستطیع و اماده رفتن به مکه، روز مشایعت را خوب بخاطر دارم که همراه همه فامیل به فردگاه رفتیم فرودگاه انزمان از یک باند کوچک پرواز و یک ساختمان ساده تشکیل میشد که مسافرین،جهت امور گمرکی و پرواز بداخل ان طاختمان میرفتند و بدرقه کنان بیرون کنار حصار سیمی که با باند فرودگاه چندان دور نبود شاهد سوار شدن مسافران بودند و بخاطر دارم یکی ا مسافران داخل پنجره گرد کوچک هواپیما با دوشیع رنگی قرمز و یک رنگ دیگر که یادم نیست حرکات موزونی را اجام میداد که به اینطریق احتمالآ با فامیلش که این اشیاع را میشناختن خداحافظی میکرد و یکی در ان میان میگفت انها شانه است اخر انوقتها رسم بود اقایان همیشه اکثرآ شانه همراه داشتند و داعمآ مو های خود را مرتب میکردند مو هائی که با روغن پارافین چرب میکردند و این روغن علاوه بر خانه و سلمانی در سربینه حمامها هم در دسترس بود و اقایان کلی زحمت میکشیدند تا چربی موهایشان را در داخل حمام با صابون بشویند و هنگام بیرون رفتن از حمام دوباره ان را با پارافین چرب اغشته میکردند و با شانه به ان فرم میدادند و در کنار خیابان با گذشت اولین اتومبیل گردو غبار خیابان روی موهایشان می نشست ،انروز بعد از بدرقه دائی جون به خانه برگشتیم و در طول مسافرت وی که ماه ها طول کشید شاید سه ماه بارها به خانه کوچه مشاور رفتیم و هرگاه نامه ای از دائی جون میرسید انجا میرفتیم و مامان نامه را میخواند و هم او،هم خانجان و هم عزیزجون گریه میکردند و من نمیدانستم چرا انها میگریند ،اونوقتها احتمالآ من نه ساله بودم و در کلاس سوم دبستان سلمان درس میخواندم معلممان خانم خاک پور بود خانمی به نسبت بزرگ یا حد اقل در مقابل من که جثه ای کوچک داشتم چنان عطیم مینمود،اونوقتها اکثر معلمین بی حجاب بودند و کمتر معلمی ا روسری سر کلاس درس حاضر میشد ا حداقل در مدرسهما چنین بود،ایشان معلمی سختگیر بود مخصوصآ در مورد تکالیف شب که من از ان بیزار بودم و چون اکثرآ درس را همان سرکلاس با شنیدن یاد میگرفتم لزومی نمیدیدم دوباره شب انرا تمرین کنم و مشق بنویسم و اکثرآ روز بعد مورد مواخذه و تنبیه قرار میگرفتم و با خطکش چوبی به کف دستمان نواخته میشد و از انجا که من بسیار ترسو و نازک نارنجی بودم موقع ضربه خط کش دستم را مبکشیدم و در برخی موارد ضربه به خطا رفته به ران و زانوی معلم ررخورد میکرد که باعث خشم بیشترش میشد و شاید ضربه ای هم بسرمان میزد،بیاد دارم هربار در چنین مواقعی با خدای خود ارزو میکردم که هرچه زود تر بزرگ شوم تا از دست این دیو نجات پیداکنم و اکنون ارزو مبکنم دوباره او برگردد مرا تنبیه کند تا دوباره نه ساله شوم.

بازگشت از مکه

بالاخره زمان مراجعت دائی جون از مکه رسید و از یک هفته قبل بساط سوروسات و میهمانی مهیا میشد،دوباره شادمانی به ان خانه بازگشته بود و خنده به لبها نشست،اقاجون دیگر فراموش شده و همه به دائی جون میاندیشیدند،مامان ما بچه هارو جمع کرد ودستور داد دیگر دائی جون رو حاج دائی بنامیم که برای من یکی خیلی نامآنوس بود و هرگز از دهانم خارج نشد حتی یکبار،روز موئد فرارسید و صبح زود همه با اتومبیل به سوی کرج حرکت کردیم اخر بازگشت وی از راه زمینی بود و چون احتمالآ از مرز بازرگان با اتوبوس وارد میشد اجبارآ سر راه از تبریز ، زنجان،قزوین و کرج میگذشت تا به تهران برسد،اتومبیلی که من در ان بودم یک اتومبیل فورد استیشن امریکائی کبریتی بود،اتومبیلهای کبریتی به اتومبیلهائی اطلاق میشد که اطاقشان از تخته درست میشد البته بسیار سیک بود و امروزه بسیار با ارزش است این ماشین مطعلق به پدرم بود و البته ایشان برای پیشواز حاج اسماعیل خود همراه مادر با یک اتومبیل سواری دیکر در جلوی کاروان حرکت میکرد،داخل ماشین ما غیر از عمو تیمور که رانندگی میکرد وعزیزجون که روی صندلی جلو نشسته بود بقیه ما بچه هابودیم،من عظیم،فاطی،امیر،محمود،علیرضا،فرزانه و حرمت سادات،در بین راه ان موقع که تنها راه به کرج بود و بعدها راه قدیم کرج نامیده میشد در کاروانسرا سنگی هنگامی که عموتیمور جهت ویراژ امتناع از افتادن داخا چاله وسط جاده به چپ فرمان را براست گرداند فرمان ازاد شده بود و از کنترل خارج و هنگامی که وارد گودال سمت چپ کنار جاده میشدیم عمو تیمور ترمز کرد که قسمت ته ماشین بلند شد و معلق زدیم،انها که در صندلی های عقب بودند به جلو پرتاب شدند اما من با انکه در اخرین صندلی بودم خودم را سفت گرفته بودم و پرت نشدم و صدای برخورد اتومبیل به دیوار کنار جاده در گودال و فراد و گریه زاری بچه ها و هیاهو و گردو خاک حاصل از برخورد صحنه وحشتناکی رارقم زده بود و اتومبیل روی شانه چپ خوابیده بود عمو تیمور سعی میکرد ود را از زیر عزیز جون که رویش افتاده بود نجات دهد تا در سمت راست را که در انحال بالای سرش قرار داشت باز کند و مدتی طول کشید که درهای بالا باز شد و ماشینهای دیگر ناظر صحنه به کمک ما بیابند ،عظیم و فاطی که از ناحیه سر و صورت زخمی شده رودندبلافاصله با اتومبلی به کرج برده شدند،حرمت سادات که از همه ما ها بزرگتر بود گریه میکرد،کاروان رفته بود و تنها یکی از ماشینهای عقب کاروان که جلوی ما حرکت میکرد در اینه ناظر صحنه تصادف بود که نگهداشته و به کمک امده بود،مارا نیز به بیمارستان بردند در انجا کمی استراحت کردیم تا کاروان بازگردد و ما نیز با ماشینهای فامیل به طرف تهران حرکت کردیم در ضمن جهت عدم نگرانی حاج اسماعیل چیزی در مورد تصاف به او نکفتند و امیر پسر بزرگ وی که شاید ان موقع شش سال بیشتر نداشت را به ماشین حامل وی منتقل کردند و در اغوش پدر که حدود سه ماه از وی دور بود قرار کرفت،امیر که زبانش میگرفت سعی میکرد راجع به تصادف و زخمی شدن فاطی خواهرش به پدر اطلاع رسانی کنه که حاضرین در ماشین حرف تو حرف میاوردند و موضوع را عوض میکردند تا در راه برگشت به صحنه تصاذف میرسند و امیر صحنه را نشان میدهد و میگوید این ماشین ما بود که حاج دائی فریاد میزند و اتومبل متوقف میشود و اجبارآ فاطی را که در اتومبیل دیگری بوده میبیند و با اطمینان سلامت باقی فامیل راهی تهران میشود،در چند روز پس از بازگشت چمدانهای سوقاتی باز شد و چه سخاوتمندانه هدایائی گرفتیم که رویائی بود و تمامشان هنوز در مد نظرم هست و شرح بعضیشان را در کوچه باغ بینش داده ام،دوباره جشن و چراغانی و حاج حسین اشپز با تیمش و میهمانهای رنگ و وارنگ فامیل و دوست و اشنا و همکاران و حمد و ثنا و صلوات و اطاقهای مجزای زنانه و مردانه که ما به علت کودک بودن در هردو اجازه تردد داشتیم،و اینبار بجای مسقطی برای دسر از ژله میوه با رنگهای سبز و کرم و قرمز و غذاهای جورواجور از میهمانان پذیرائی شد،