امروز یکشنبه پانزدهم اردیبهشت نود و هشت برابر پنجم ماه مای دوهزارونوزده ساعت دوازده و بیست و چهار دقیقه ،خاطرات کوچه مشاورو مینویسم نمیدونم ذهنم چقدر منو یاری کنه البته تا اینجا با شروع هر خاطره ای بقیه جریانات خودبخود در زهنم میجوشد و اتوماتیک وار بیاد میاورم،و مینویسم البته امروز بخش کوچکی را خواهم نوشت چون بایستی به عیادت کارگرم دومینیک که در بیمارستان بخش روانی بستری است بروم،طفلکی بعد از جفای ناجوان مردانه دوست دخترش(درواقع باید گفت همسرش) که او را ترک کرد و با شخص دیگری رفت البته در همه جوامع وجود چنین اتفاقاتی امکان پذیر است منجمله کشورهای اروپائی،گرچه من در طول اقامت سی وسه ساله ام در المان کمتر به چنین مواقعی برخورد کرده ام و در بین المانیها که نظام خانوادگیشان بسیار سالم و روابط عشقی و عاطفی بسیار محکمی دارند کمتر مساهده میسود.بطور کلی روابط افراد اجتماع المان دوران طولانی همزیستی با یکدیگر را شامل میشود و براحتی بر خلاف جوامع اسیائی تن به ازدواج نمیدهند و تا اطمینان از اعتماد زوج خود نداشته باشند پیمان زناشوئی نمی بندند و باهم زیستن های طولانی بیش از چند سال طرفین را برای اینده مهیا کرده و شناسائی از یکدیگر را ممکن میسازد و پیوند چنین روابطی تا اخر خط ادامه خواهد داشت و عشق و فداکاری حتی با مرگ یکی بپایان نمیرسد و من در طول این سالیان دراز شاهد چنین روابطی بوده ام و به این نتیجه رسیده ام که این روش کمتر به شکست میانجامد بر خلاف سنت های ما که جوانان مملکتمان یا از روی هوا و هوس و یا از روی اجبار خانواده تن به ازدواج میدهند و در بیش از حداقل بیست در صد به شکست میگراید ،دومینیک که در حال حاضر حدود بیست و پنج سال دارد دو تجربه ناموفق در این زمینه دارد بار اول که مربوط به سالهای قبل از اشنائی ما مباشد و حاصلش یک دختر هفت هشت ساله است که با مادرش در لهستان زندگی میکند و تجربه دومش دختر ریز نقش کوتاه قدی که بسیار ساکت و مظلوم که خیلی خجالتی به نظر میرسید و به علت ندانستن زبان بسیار مطیع و وفادار مینمود تا به ترتیب طی مراحل ترقی یادگیری زبان و شاغل شدن در بیمارستان به دیوی تبدیل شد که با بستن چشم خود به تمام فداکاری های دومینیک که در راه پیشرفت و اسایش وی متحمل شده بود او را ترک و باعث بهم خوردن تعادل روانی او شد که در نهایت کارش به بخش روانی بیمارستان کشید، کوچه مشاور کوچه پهنی بود که از ضلع شرقی میدان شاه شروع میشد و تا خیابان شهباز ادامه داشت و دبستان سلمان در تقاطع ضلع شمالی این کوچه و خیابان شهباز قرار داشت،البته جوی اب وسط این کوچه که از میدان شاه شروع میشد تا تقاطع کوچه قبل از دبستان سلمان که فکر میکنم کوچه پوراحتشام نام داشت ادامه داشت و در کوچه ضلع جنوبی دبستان سلمان که در واقع پهن و اتومبیل رو بود جوی ابی نداشتیم و درب بزرگ اهنی حیاط مدرسه سلمان به این کوچه باز میشد،از میدان شاه داخل کوچه پس از طی مسافتی شاید پانصد ششصد متر به سرپوشیده ای میرسیدیم که بازارچه و محل دادو ستد مغازه های مختلف،بقالی،لبنیاتی و ماست بندی،نانوائی،کبابی،سلمانی،عطاری و سایر کسب های دیگر که زیاد بخاطر ندارم،این بازارچه نایب السلطنه نام داشت و کمی بعد از بازارچه شاید صد متر بالا تر در ضلع شمالی کوجه خانه بزرگ پدر بزرگ مادری من مرحوم حاج حسین جاوید تجریشی واقع شده بود،من از این خانه خاطرات زیادی دارم و با اینکه در سن هفت هشت سالگی من بعلت فوت پدر بزرگ مادری فروخته شد و ورثه ان مرحوم مرحوم مادر بزرگ (خانجان که درواقع مخفف خانم جان مباشد)،حاج اسماعیل،حاج محمد،ماشالله و حرمت سادات ،البته حرمت سادات دختر خاله بزرگم که از ازدواج اولش با مرحوم سیادت که در جوانی در تصادف اتومبیل در تهران فوت کرده بود تحت سرپرستی حاج حسین جاوید با پدر بزرگ و مادر بزرگ زندگی میکرد به دروس چاله هرز در شمیران نقل مکان کردند ،تمام گذشته انجا بصورت پرده سینما جلوی چشمانم میباشد،ورود از درب چوبی بزرگ کرم رنگ خراطی شده با شیارهای عمودی زیبا و برجستگی های درون مکب مسططیل روی دو لنگه درب شکل زیبائی داشت و با کوبه یا چکش دق الباب که فلزی و از درواقع کوبنده که با یک لولا در بالا اویزان و با بلند کردن ان و کوبیدنش روی ضربه گیر روی درکه در مقابل کوبه روی تته در نصب شده بود صدای بلندی تولید میکرد که اهالی خانه را به باز کردن در میخواند،البته ای منزل مجهز به برق و الکتریسیته بود و دارای شسی زنگ اخبار بود که از دسترس بچه ها دور بود و در قسمت بالای چهاچوب نصب شده بود،با باز شدن در و پس زدن پرده دولنگه بزرگ اویزان جلوی در که خانه را از دید نامرم محفوظ میداشت دو پله ما را به کف حیاط میبرد که در سطح پائین تری از کوچه قرار داشت و کف حیاط با موزائیک های مشبک فرش شده بود،در وحله اول حوض مستطیل وسط حیات که دورش با دیواره
سنگی کوتاهی حدود ده پانزده سانتیمتر ارتفاع که رویش با گلدانهای شمعدانی تزئین شده بود،یک تلمبه دستی که برای کشیدن اب از اب انبار مورد استفاده قرار میگرفت و این تلمبه های چدنی از استوانه ای تشکیل شده بود که روی سه پایه اهنی محکم بزمین وصل بود ودرواقع استوانه مذبور سیلندری بود که داخلش یک پیستون فلزی مجهز به صفحه چرمی که بین پیستون و جداره داخل سیلندر کار اب بندی یا رینگ پیستون را انجام میداد و در وسط پیستون سوراخی داشت که رویش را یک درپوش فلزی که کار سوپاپ را انجام میداد وتقریبا حدود دویست سیصد گرم ورن داشت میپوشاند ،روی پیستون در دوطرف سوپاپ دوزائده بسمت بالا وصل بود که با مفصل لولا مانند به میله ای وصل بود که ان هم با دو مفصل دیگر به دسته اصلی متصل میشد و در واقع با حرکت دسته بطرف بالا و پائین پیستون داخل در جهت عمودی به پائین و بالا حرکت میکرد،در قسمت انتهای سیلندر یا استوانه اصلی لوله ای ارتباط تلمبه تا منبع انبار اب که گاهی موارد اب انبار یا چاه اب بود را برقرار میکرد،جهت کشیدن اب با تلمبه میبایستی اول مقداری اب که معمولآ ان وقتها از افتابه یا پارچ استفاده میشد داخل سیلندر میریختیم(از دهانه بالای تلمبه که باز بود و داخلش قابل رویت) البته اول باید دسته تلمبه را بالا میبردیم تا پیستون داخلی پائین رفته و فضای داخل تلمبه جای ریختن اب را داشته باشد و هنگام حرکت دسته تلمبه بطرف پائین و امدن پیستون به بالا خلع ایجاد شده در لوله زیر پیستون اب موجود داخل اب انبار را بداخل لوله میکشید و هنگامی که دسته تلمبه را به بالا میبردیم پیستون به پائین میرفت و در این هنگام سوپاپ وسط پیستون در اثر حرکت سریع پیستون به پائین و وجود اب زیر پیستون و داخل لوله وصل به منبع باز میشد و اب به طرف بالا روی پیستون و داخل محفظه سیلندر میشد که با پائین اوردن دوباره دسته تلمبه پیستون حرکت عمودی به بالا نشستن سوپاپ روی سوراخ پیستون اب موجود داخل سیلندر را به بالا هدایت و از دهانه بالائی تلمبه به داخل حوض میریخت و به این ترتیب با تلمبه زرن هر روز اهالی منزل اب شرب و نوشیدنی خود را به مصرف میرساندند،طرز عمل تلمبه را اولبن بار اقا ماشالله مرحوم دائی کوچکم که در واقع اسمش در شناسنامه جلال بود و میگفتند چون در هنگام تولد بسیار زیبا بوده برای چشم نخوردن ماشالله صدایش میکردند ،به من نشان داد و بعد ها دیگر این تلمبه مورد استفاده قرار نگرفت چون اب لوله کشی زحمت ساکنین خانه را کم کرد و اب انبار کنار حیاط هم بعدها به عنوان زیر زمین و انبار مواد خوراکی مثل گوشت و میوه و سیب زمینی پیاز مورد استفاده قرار گرفت،من داخل این زیر زمین رفته بودم و چون پلکان نداشت از نردبان چوبی موجود روی دیوار جهت ورود و خروج که برای من کلی لذت بخش بود استفاده میشد و البته توسط بزرگتر ها از این کار به علت خطر افتادن منع میشدیم ،ابن اب انبار که در قسمت شرقی حیاط حد فاصل دیوار کوچه و حوض قرارداشت دارای دو لنگه در اهنی طولانی سنگین بود که بنظرم اونوقتها بسیار عظیم میامد و حدودآ احتمالآ هر لنگه نیم متر عرض و شاید دومتر طول داشت که با لولا روی اب انبار بزمین محکم شده بود و با بلند کردن دولنگه سنگین دریچه ای به طول دومتر و عرض یک متر بالای اب انبار باز میشد و من هنوز فکر میکنم سازنده این اب انبار بچه دلیل چنین دریچه ای بزرگ روی انبار اب ساخته بود که وجود چنین در سنگینی که باز و بسته کردنش بسیار مشکل بود را طلب میکرد و همان موقع ها فکر مرا درگیر، اصلآ انوقتها زندگی ها خیلی سخت بود و انسانها با کوشش زیاد به انچه داشتند می رسیدند و قدر داشته هایشان را میدانستند و از انها با تمام وجود لذت میبردند و بسادگی از هرچیز نمیگذشتند بر خلاف امروز که شکست یک امر عادی شده و انسانها به موجب برخورد با کوچک ترین مانع در زندگی منصرف شده و بدنبال چیز دیگری میروند در حالی که انوقتها هدف تا نیلش ادامه داشت و تا حصول ان تلاش میشد،
یکشنبه بیست ودوم اردیبهشت نودوهشت ،دوازدهم ماه مای دوهزارو نه دوباره فرصت نوشتن پیدا کردم هفته گذشته به علت بستری بودن دومینیک کارگرم در بیمارستان مشغله زیادی داشتم و به علت مراجعین زیاد و عقب بودن کارها اجبارآ شبها تا دیر وقت حدود ساعت ده و نیم یازده بکار مشغول بودم و با در نظر گرفتن کهولت سنی من کمی مشکل بود البته کار انسان رو جوان نگه میداره و من همیشه گفته ام که انچنان فعالم که جسمم فرصت نمیکنه پیر بشه یا متوجه نمیشه چه اتفاقی داره می افته،روز یکشنبه گذشته بعد از ظهر به عیادت دومینیک در بخش روان و اعصاب بیمارستان افن باخ رفتم ،ساختمان این بخش جدا از ساختمان اصلی بیمارستان قرار دارد و در طبقات مختلف میباشد،ورود به ساختمان از راهروی بسیار طولانی طبقه همکف که در سکوتی سهمگین که به شهر ارواح میماند و جز صدای پای عابرینی که گه گاه در حال گذرند بدور از هیاهوی سایر بخشها ارام مرا بسوی اسایشگاه برد در انتهای راهرو درب بسته دولنگه ای قرار داشت که با پنجره شیشه ای چهار گوشی داخل بخش قابل دیدن بود،کلید زنگ روی دیوار را زدم اما صدائی از طنین زنگ نشنیدم و فکر کردم خراب است ،خواستم دوباره تکرار کنم که دختر خانم جوانی پشت پنجره ظاهر شد و من متوجه شدم در و دیوار انچنان ساخته شده که صدائی از داخل به خارج و بلعکس درز نمیکند، دختر جوان که خود جزو بیماران ان بخش(بخش زنان) بود با اشاره گفت چه میخواهم یا لا چه کسی کار دارم چون زمان ملاقات و احتمالآ منتظر اقوام و بستگان بود، شماره بخش هفتصدو یازده را که دومینیک در ان بستری بود گفتم گرچه صدایم را نمی شنید اما از حرکت لبهایم متوجه شد و با انگشت طبقه بالا را نشان داد ،در طبقه بالا مسئول بخش در را برایم باز کرد و دومینیک را نشسته روی تختی در راهرو یافتم که بعلت تعداد زیاد بیماران منتظر خالی شدن اطاق بود،در کنارش برادر وی با همسر،دختر،داماد و نوه برادرش بودند،با دیدن من دومینیک مرا شناخت و من با دیدنش وی را بغل کردم و انچنان احساساتی شده بودم که حتی گریستم چه دیدن وی در انجا برایم مشکل بود ،اخه میدونید او حدودآ بیش از پنج سال است که با ما همکاری میکنه و طی این چند سال روزی ده ساعت با هم بودن و به هم عادت کردن حکم عضوی از خانواده را دارد و در واقع برای من مثل پسر دوم بحساب میاید مخصوصآ که از سن کم با من در کارگاه شروع کرده و غیر از عمور فنی اتومبیل که هر روز به او اموخته ام در راه مسائل زندگی بسیار نکات را از من اموخته که همیشه افسوس میخورد که چرا پدرش چنین چیز هائی را نمیدانست تا به او بیاموزد،و من حاصل تجربیات اموخته از بزرگان و زندگیم را در راه روابط بین انسانها،روابط اجتمائی و فرهنگی،قضاوت و مردم شناسی،گذشت در زندگی،و دوست داشتن انسانها و محبت به دیگران و انچه میدانم که حتمآ بسیار کم هم هست به او اموختم و چه خوب هم همه را بکار میگرفت زیرا مرا به عنوان ادمی صادق پذیرفته بود و یاد گرفته که ما برای کسب در امد احتیاج به تقلب نداریم و با با صدق رفتار در کار شرافتمندانه علاوه بر کسب درامد اعتماد مردم را هم بیشتر جلب میکنیم ،
دومینیک که در حال خلسه و مات بود سعی میکرد با من حرف بزند و این برای حاضرین در صحنه تعجب انگیز بود چه او قبل از امدن من از چیزهائی صحبت میکرده که قابل فهم نبوده و با داریا دوست دختر ش که وی را ترک کرده بوده صحبت میکرده که انجا نبوده و از فوت پدر خودش که زنده و در حال حاضر در لهستان است میگفته و با چند زبان لهستانی،روسی،المانی و دیگر زبانها که برای اطرافیان نااشنا بوده سخن میگفته و بطور کلی از گذشته اش جدا و اطرافیانش را نمیشناخت و من با درک این مسئله به برگرداندن وی به گذشته پرداختم و افکارش را به تعمیرگاه کشیدم ،بهترین راهی که میتوانست پلی به گذشته چند هفته قبل وی باشد و با دردسر و اشکال موتور بی ام و که خودش باز کرده بود و نیمه کاره مانده و احتیاج من که بی کمک او به علت کثرت کار قادر به اتمامش نیستم حالت چشمانش از ان بی رمقی در امد و حالت عادی گرفت پاپا من بزودی خودم میام تمومش میکنم جمله ای بود که همه اطرافیانو به حیرت انداخت و بلافاصله بلند شد از تخت پائین امد و به انتهای راهرو رفت،زن برادرش که از روبوسی ما تحت تآثیر قرار گرفته بود و چشمان خیس خود را پاک میکرد متعجب از تغییر حالت وی و دخترش که از اوهامات و ناشناس گوئی های وی قبل از امدن من و تغییر ناگهانی میگفت که دومینیک با یک فنجان چای از اشپزخانه میان کریدر برگشت و گفت بابا چای دوست داره نه قهوه،(از انجا که مهیار مرا از کودکی بابا صدا میزد و هنوز هم ،من برای همه در تعمیرگاه بابام)پس از مدتی خوش و بش با هم به اطاق سیگار کشیدن رفتیم چون در اروپا در اماکن عمومی ممنوع است ودر اطاقهای جدا از ساختمانهای اصلی که برای سیگاریها در نظر گرفته شده امکان پذیر است،در انجا اکثر بیماران که بظاهر سالم میامدند با ما برخورد بسیار دوستانه ای داشتن و بهم سیگار تعارف میکردند و صحبت های دوستانه بینشان برقرار بود،روزهای بعد فرصت نشد به ملاقات وی بروم چون کارگر کمکی دارم که در مواقع احتیاج بعد از ساعت کاری روزانه اش به من کمک میکند و با این موقعیت کمی کارگر(البته من کارگران دیگری هم دارم که یکیشان ایرانی و در حال اموزش کار تعمیر اتومبیل روزانه تا ساعت پنج بعد از ظهر کار میکند ودیگری نیکلای اهل رومانی که در مسافرت به رومانی دچار سکته مغزی و در بیمارستان انجا بستری است) امکان رفتن به بیمارستان را نداشتم،در تماس تلفنی با دومینیک به من میگفت که خوبه و میخواهد برگردد اما پزشکان طبق مقررات بایستی او را تحت ازمایش های متعدد بررسی کنند که سه شنبه گذشته با ملاقات پزشک مربوطه از سلامتی کامل وی کن باعث تعجبش شده بود از ترخیص وی در روز چهار شنبه مطلع شدیم،او را بخانه فرستادند و دیروز شنبه سر حال به تعمیرگاه امد و میگفت تنها باعث نجات من از ان برزخ فقط صحبتهای تو در مورد تعمیر اتومبیل بی ام و بود که مرا باز گرداند و پس از رفتنت از بیمارستان من بزندگی عادی برگشتم و برادرم و خانواده اش که انجا حضور داشتند ناباورانه خوشحالی میکردند چه دکتر مربوطه به انها گفته بود ممکن است لازگشت وی ماها و یا شاید سالها طول بکشد،البته دلیل بزرک این مشکل که دیروز در تعمیرگاه برایم گفت ضربه ای از ناحیه پیشانی در اثر سر خوردن روی کاشی کف حمام منزل و تماس با لبه وان حمام بوده و در تمام مدت در حال شوک،نخوابیدن داعمی حدود پنج روز و مشاهده افراد زیادی که داعمآ در اطرافش احساس میکرده،بهر حال هرچه بود گذشت،حالا برگردیم به کوچه مشاور،ساختمان این خانه دو طبقه بصورت ال(L) ساخته شده بودطبقه پائین دارای سه اطاق در ضلع شمالی بود،از کوچه که به حیاط وارد میشدیم اطاق ها رامیدیدیم که با درهای کرم رنگ و پنجره های شیشه ای مجهز به پرده های پشت پنجره ای سفید مشخص بود البته فقط دو اطاق دیده میشد سمت راستی که کوچکتر و میانی که بسیار بزرگ بود و سمت چپی از دید پنهان چون جلویش پاگرد پلکان طبقه بالا و انباری زیر پلکان که صندوقخونه نامیده میشد و معمولا خانجان (مادربزرگ) داخلش همه چیز داشت و داخل صندوقی کیسه های سبزی خشک که بوی شویدو شنبلیله ان فضای صندوقخانه را اکنده بود و هر چیزی که از انجا بیرون میامد بوی سبزی خشک میداد،سمت چپ اشپزخانه بود که در ادامه پاگرد پلکٱن طبقه بالا در ضلع غربی ساختمان قرار داشت و در ورودیش از حیاط بود،من هرگز یادم نمیاد این در چه جوری بود چون هیچ وقت بسته بودنش را ندیدم ،داخل اشپزخانه را کاملآ بخاطر دارم سمت چپ و روبرو ساخته اجری بصورت سکوهائی ساخته شده بود که زیرش با دیواره های متعدد از هم مجذا و فضا های کوچکی جهت انبار کردن هیزم،ذغال،و گوله ذغالی برای مصرف کرسی در زمستان ایجاد شده بود و انرا کته مینامیدند روی این سکو چراغهای خوراک پزی قرار داشت که همگی با نفت کار میکردند،چراغ سه فتیله ای وچهار فتیله ای که لعابی ابی رنگ بود و از سه بخش تشکیل میشد قسمت تحتانی که منبه نفت از فلز با لعاب ابی ،قسمط وست که از صفحه گردی تشکیل م
یشد که دارای هدایت کننده های فتیله پهن که بوسیله میله ای با چرخاندن دسته گرد کوڿکش فتیله به پائین و بالا حرکت میکرد و با بیرون امدن از جداره نگهدارنده فتیله مقدار شعله زیاد میشد و قسمت تحتانی فتیله داخل نفت قرار داشت و همیشه اغشته به نفت اماده شعله ور شدن و کل این قسمت با لعاب سفید اندود و بالآخره قسمت فوقانی چراغ که از استوانه لعابی ابی رنگ دارای دو دریچه گرد در جداره و جای نشستن شبکه چدنی روی استوانه برای قرار دادن دیگ و قابلمه که این قسمت روی پایه های عمودی متصل به منبه قرار میگرفت و جهت روشن کردن فتیله ها از کبریت استفاده میشد که همیشه در اشپزخانه در دسترس بود،چراغ پریموس که اسمش را از کارخانه پریموس اولین چراغهای خوراکپزی نفتی که به تلمبه دستی باد مجهز بود گرفته بود و ان تشکیل میشد از یک منبه از جنس استیل مقاوم که در کنارش تلمبهای تعبیه شده بود که قسمط اصلیش داخل منبه و دسته اش با حرکت به بیرون کشیدن و داخل فشردن با قطه چرمی انتهای دسته باد را بداخل منبه انباشته میکرد و البته این منبه مخزن سوخت (نفت)هم بود و با تراکم نفت و باد حاصله از تلمبه و باز کردن سوراخ میان مشعل که از یک لوله فلزی در هم گردانده بشکل خاص ساخته شده که وقتی این لوله بوسیله پیاله پائین مشعل با مقداری نفت مشتعل کاملآ گرم میشود مایع تحت فشار باد با سرعت از داخل این شبکه لوله ای تبدیل به گاز داغ شده و از سوراخ میانی پائین مشعل به شبکه لوله ای می پاشد و شعله موجود اولیه داخل پیاله زیرین مشعل چنان حرارتی را ایجاد میکند صفحه گرد مشبک روی مشعل انرا بطور یکنواخت پخش میکند و چون حرارت بسیار بالا است ان زمان ها جزو مدرنترین وسائل اشپزی بحساب میامد و در تسریع پخت و پز بکار میامد ،
روبروی درب ورود بالای سکوی اشپز خانه که چراغهای خوراک پزی روی ان قرار داشت سوراخ یا دودکشی روی دیوار مقابل وچود داشت که دود حاصله از پخت و پز را به بالای ساختمان هدایت میکرد و ادامه این دودکش روی سقف بصورت سازه ای چهارگوش از اجر به اسمان میرفت و احتماآ یکی دومتر ارتفاع داشت،بالای در ورودی به اشپزخانه طبقه یا بالکن کوچکی ساخته بودند که به نردبان چوبی مجهز بود و دیگهای بزرگ مسی،پاتیل سمنو که سالی یکبار مورد مصرف داشت و سایر وسائل اشپز خانه انجا انبار شده بود،(حیف این خاطرات را زمانی مینویسم که دیگرمادرم در قید حیات نیست تا مرا در این امر یاری کند چه او گنجینه خاطرات بود و انچنان اطلاعات زیادی را همواره در ذهنش ذخیره داشت که کمتر در وجود اطرافیانم دیدم) راجع به سمنو که نذر بود و سالی یکبار در صحن حیاط این خانه پخته میشد و این رسم تا فوت پدربزرگ مادری بیشتر ادامه نیافت و فرزندان وی این راه را ادامه ندادند،پختن سمنو بسیار مشکل است و من بخش گنگی از جمعیت کنار دیگ یا پاتیل مسی را که در اطراف اجاق ساخته شده از اجر روی زمین حیاط در حال رفت و امد و همزدن سمنو داخل دیگ با پاروی چوبی و دعا ها و وردهای زیرلب جهت قبولی نذر ها و نیازهایشان و اتش بزرگ زیر دیگ که از بالایش بخار به اسمان میرفت،بوی سمنو پخش شده در محیط و ناگهان سوراخ شدن ته پاتیل در اثر شدت بهم زدن محلول داخلش بوسیله بابام که بسیار قوی و تنومند مینمود و واقعآ اینچنین بود و هیاهوی حضار در رفع و رجوع و تعمیر یا مسدود کردن سوراخ ته دیگ با گل و در نتیجه تخلیه سمنو و ریختن ان به داخل دیگهای کوچکتر البته سوران انقدر بزرگ نبود تا محتویات داخل دیگ به یکباره به داخل اجاق بریزد ،این مراسم که اماده سازیش تا پخت هفته ها طول میکشید وجهت پختن سمنو از قبل گندم را خیس میکردند و میگذاشتند تا سبز شود و سنبله گندم سبز شده را اسیاب کرده و با اب در داخل دیگ میپختند و البته پختن سمنو طی مراسمی از میانه روز اغاز میشد و تا صبحگاه روز بعد ادامه میافت و در تمام مدت اجاق زیر دیگ که روی سنگفرش حیاط و روی مقداری خاک(جهت خراب نشدن موزائیک کف حیاط) با اجر ساخته میشد و داعمآ با هیزم پر میشد و هر از چندگاهی هیزمی بدان اضافه و کنترل غلظت مواد داخل دیگ و همزدن مرتب ان که ته نگیرد و میهمانان کنار دیگ که هرکدام جهت گرفتن حاجت مدتی به زیرو روکردن پخت مشغول و در ضمن پارو زدن دعا خواندن و اقوام و دروهمسایه که به ترتیب به کسب حاجت از در وارد میشدند و سینی های چائی که مرتب دور میگشت و هیاهو و سخنان بزرکترها،خستگی من و نق زدنم که در عین خستگی حاضر نبودم به اطاق رفته و بخوابم و مزاحم و دست و پاگیر مامان که با احساس مسعولیت همراه بقیه مشغول کار بود و قیافه خورسند اقاجون(پدر بزرگ مادری) که چقدر بابامو دوست داشت و بهش افتخار میکرد یاد اوری من از مراسم سمنو پزان است،بر میگردم به اشپزخانه که از بالکنش و دیگهایش میگفتم،توی این اشپز خانه هیچ چیز پنهانی نبود و تمام وسائل در معرض دید قرار داشت و بر خلاف اشپزخانه های فعلی که همه چیز پشت در های بسته،کابینت و کشوها پنهانند همه چیز قابل رویت و در دسترس بود،در میانه اشپز خانه روی زمین سوراخی تعبیه شده بود که به چاهی در زیر اشپز خانه راه داشت و این چاه مخصوص شستشوی اشپزخانه و اب چلو بود و ربطی به چاه توالت نداشت،اب چلو اب حاصل جوشاندن برنج بود که ابکش میشد و اکثرآ در زمستان کاربردش جهت شستشوی ضرفهای چرک بود که گاهآ هنگام اشپزی مورد استفاده قرار میگرفت و بعد از شستشو با این اب گرم با اب معمولی ابکشیده میشد،و اب چلو بایستی حتمآ بداخل چاه اشپز خانه ریخته میشد چه ریختنش به چاه توالت گناه کبیره بود و حرام و برکت از خانه میرفت،روی دیوار جنوبی این اشپزخانه که در سمت چپ هنگام ورود از حیاط بود غیر از ادامه سکوی مقابل که بصورت ال(L) ساخته شده بود تلمبه دیواری با دسته چوبی نصب بود که با بحرکت در اوردنش اب را از اب انبار حیاط به مخزن روی سقف اشپز خانه میبرد و جهت استفاده شستشو در اشپزخانه و حمام پشت این دیوار قرار میگرفت،که در این حمام درست نقطه مقابل انطرف این دیوار بود،حمام کاشیکاری شده کرم رنگی که شامل سربینه با سکوی لباس کن و خود حمام با شیر و دوش که من هرگز ابی در انها ندیدم و همیشه کنجکاو بودم چرا این حمام انباری زن دائی است،تا اینجا در مورد ساختمان خانه در طبقه پائین توضیح دادم که در بدو ورود به حیاط مقابل خود ساختمانی با سه اطاق مقابل ،سمت راست اطاق به عرض حدودآ چهار متر و عمق حد اقل هفت متر که پنجره های چوبی و شیشه ای به طرف حیاط داشت ،در کنار این اطاق اطاق بزرگ اصلی بود که حدود نه متر عرض و پنج متر عمق داشت و در واقع دو متر کم عمق تر از اطاق اول و اضافه محوطه خالی جلوی این اطاق با پایه ستون اجری سایه بان مسقفی را تشکیل میداد که راهرو جلوی اطاقهای طبقه بالا بود.
و این محوطه خالی ایوان نامیده میشد و اطاق کوچک سمت راست هم ورودی از ایوان داشت و هم از داخل اطاق بزرگ،یادم میاید روزی را که مرحوم حاج حسن و برادرش حاج حسین صالحین دائی های مامان به ملاقات خواهرشان خانجان مادر بزرگ من امده بودند،تابستان بود توی این ایوان روی قالیچه قرمز نشسته بودند و من هم در جمع ،حیاط اب پاشی شده با حوض چهارگوش که فواره ای وسطتش اب را به هوا میپاشید و رطوبت خاصی هوای بعد از ظهر تابستانی حیاط را مطبوع میکرد و بوی شمعدانی گلدانهای کنار حوض و ان چلچله پر زنان روی اب حوض و قطرات اب فواره و جعبه مقوائی چهارگوش توت فرنگی جلوی حاج حسن صالحین که به عنوان تحفه اورده بود و من برای اولین بار در زندگی مزه اش را چیشیدم و تخت گاز تقریبآ به نیمه جعبه رسیده بودم که حاج دائی ان را از دسترس من دور کرد و با چشم قره ای مرا تهدید کرد و دنبال کارم رفتم و همیشه از دست کارش دلخور،اطاق سوم که پنجرهای نداشت در ادامه اطاق بزرگ در سمت چپ قرار داشت و ورودیش فقط از داخل اطاق بزرگ بود،در سمت چپ این ایوان ورودی پا گرد یا پلکان طبقه بالا ساخته شده بود که سمت چپ پلکان و سمت راست صندوق خونه یا انباری زیر پله ای کوچکی بود که علی رضا پسر خاله در یکی از میهمانیهای بزرگ خانواده جهت ناخنک بن میوه ها یواشکی بداخلش رفت و ورود به انجا برای بچه ها در ان میهمانی ممنوع بود،در جواب سوال مادر که پرسید کسی داخل صندوق خانه است از ترس جواب منفی دادیم اخه اونوقتها بچه ها اکثرآ گروهی بازی میکردند و در ان جمع که شامل من و عظیم،علیرضا و فرزانه،فاطی و امیر میشد،و مامان هم در را بست که انرا قفل کند که ناگهان صدای فریاد علیرضا از داخل صندوقخانه به اسمان رفت مامان هراسان در را باز کرد و علیرضا گریان در حالی که خوشه انگوری در دست راست داشت با دست چون الود چپ بیرون زد و به کوچه گریخت و گویا هنگام مخفی شدن دستش را لای در گذاشته بود و از ناحیه انگشت زخمی شد که ناخنش سیاه و با دست پانسمان شده مورد محبت خانواده شد و اجازه داشت هر میخواهد انگور بخورد،ساختمان اشپزخانه و حمان با زاویه نود درجه نسبت به این اطاق ها ساخته شده بود،پلکان مارا به طبقه بالا میبرد ک سمت چپش ادامه پله ها به پشت بام و روبرویش ورود به بالکن اطاقهای طبقه بالا بود که سقفهای گچ کاری با گلهای رنگی داشت و لوستر سبز یشمی با پشقابهای مدور شیشه ای انرا تزئین میکرد ،اطاقهای بالا هم که مرحوم حاج اسماعیل دائی بزرگم در انجا زندگی میکرد شبیه پائین بود،ورودی اطاق بزرگ در سمت چپ بالکن از ورودی پلکان و انتهای راهرو ورودی به اطاق مقابل مثل پائین،و در این اطاق بود که وقتی گربه ای بداخلش رفت و من شجاعانه با فاطی واردش شدیم و در را پشت سرم بستم تا گربه را بگیرم که با حمله گربه قالب تهی کردم و در را باز کرده و پس از گربه از اطاق گریختم و دیگر در زندگی چنین چیزی را تجربه نکردم و همبن اطاق بود که پشت درش به انتظار تولد مرحوم الهه دختر دوم دائی نشستم و قابله منصور خانم قابله بود که همه ماهارو بدنیا اورد،و با شنیدن تولد نوزاد که بلافاصله پس از تولد توسط یکی از خانمهای حاضر در اطاق اعلام شد در را باز کردم که بداخل رفته و کودک را ببینم که مامانم بلافاصله ازداخل جلویم را گرفت و مرا که کنجکاو بودم از اطاق خارج کرد البته من چیزی ندیدم جز تشت و لگن و خیلی زود متوجه اشتباهم شدم،پلکان پشت بام هم داستانی داشت،تابستانها به علت گرمی هوا ساکنین تهران شبهارا روی بام زیر اسمان پر ستاره میارامیدند،نگاه به ان اسمان زیبا و گاهی حرکت ستاره دباله دار که از گوشه ای خطی میکشید و محو میشد و بفکر رفتن ونظاره ابن عظمت خلقت که خدا در پشتش پنهان ، قادر مطلقی که خالق همه چیز بود و خانجان خدا بیامرز مرتب از ما میخواست برای پدرومادرمون ازش ارزوی سلامتی کنیم و اون هرچه ازش بخواهیم بهمون میده و من این موضوع را همیشه در مد نظر داشتم و چون شنیده بودم خداوند همه ارزوها رو براورده نمیکنه مخصوصآ ارزوهای الکی رو این بود که خودمو تا هجده سالگی نگهداشتم و ازش ارزوئی بزرگی طلب نکردم البته در بینش کوچک هارو خواستم که نداد اما بزرگ هارو گذاشتم را وقتش و در هیجده سالگی ازش ارزوی ثصدیق رانندگی کردم که هیچ اتفاقی نیافتاد بعد که نا امید شدم به امام رضا متوصل شدم چون اون سال با مامان،صمیمه،نعیمه،اقلیمه و سلیم رفته بودیم مشهد،او هم محلمون نذاشت و از گواهینامه خبری نشد تا تصمیم گرفتم خودم اقدام کنم و موفق شدم و از ان پس،خدا و پیغمبر و دوازده امام رو از کارو کاسبی و زندگی روزمره کنار گذاشتم و دیگر رویشان حساب نکردم.
روی این پشت بام یکشب را بخاطر میاورم که هنگام خوابیدن پاهای همگیمان را از بزرگ تا کوچک با بندی بهم بستند و در مقابل سوال من که متعجب از این عمل بودم توضیح دادند که چون محمد اقا دائی وسطیم شبها در خواب راه میرود و امکان افتادنش از پشت بام هست با بندی پاهایمان را میبندیم که با حرکت وی از خواب پریده و مواظبش باشیم در حالی که احالی ان خانه فامبلی انچنان خواب سنگینی داشتند که اگر بمب هم منفجر میشد بیدار نمیشدند،بهرحال روز بعد در اثر حرارت افتاب از خواب بیدار شدم و خود را در زیر پیراهنی بزرگی یافتم که گویا دائی محمد از سر شوخی صبح در خواب تنم کرده بود که از این شوخی اصلآ خوشم نیامد چون وقتی از رختخواب برخواستم بلندی زیرپیراهنی بپایم گیرکرد و افتادم درش اورده و رفتم پائین توی حیاط سر صبحانه و یاد نان سنگک و پنیر با چای شرین که در عین سادگی چه مزه ای داشت.