✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
یکرنگ
من نمی دانم چرا قافیه هایم تنگ می آید همی
شعر من گرچه روان اما بدون رنگ می آید همی
هر چه دارم در سر و بر نقش آن تصویر دل
آخر کارم نباشد حاصلی کم رنگ می آید همی
هر نوشته در مچاله کاغذی یابم به چشم دل نهم
هر ترانه می‌سراید دیگری پُر رنگ می آید همی
من بدان نیت ببندم چشم خود هرشب بخواب
بوته شعرم میان سختی هر سنگ می آید همی
ترسم آخر با همه کوشش نیابم قله شهد و شکر
پس بسنده کرده ام در دامنه آنچه شرنگ آید همی
گر چه یاران رفته اند دیگر ندارم یاوری
یاد آن جانان کمک همچون پلنگ آید همی
می سرایم آنچه در فکرم رسد بی هیچ پیرایه که گفت
گفته ات باد هوا هر گوشِهِ شعرت جفنگ آید همی
برگ سبزیست تحفه درویش ندارم بیش از این
تو، به خوبیت ببخش آنچه ازین یکرنگ می آید همی
ترسم آخر هر چه شب بیتوته کردم در ره عبادتم
مدعی آن را به خدعه گیرَدَم بس تنگ می آید همی
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۷/۱