یک بام و دو هوا
از تو چه پنهان، که در ذهنم معمایی نشسته
بین من با ایزد منان زبانم لال گویا مدتی عهدی گسسته
گشتهام مرتد دگر کج میروم از کوچهاش شاید نداند
او خودش هم بسته چشم بر سرنوشتِ من خسته
قرنها بوده کنارم دست گرمش بر سرم بوده و اکنون
میهن و ملت اسیر و دشمنش شیطان پرسته
حق بده بر من که شک کردم به تو بر آنچه در بطن دلم بود
این گناه من نباشد آنچنان باشم که از خمر تو مسته
میدَرَد دل می بُرَد سر میکُشد جانهای عاشق
با ندای نام تو آید به میدان تا بگوید ناز شسته
آفرین بر تو که دور است از عدالت آنچه با نامت برآید
گو چه اندیشی چرا مجبورِ کفرم پشت این درهای بسته
میبَرند مسلخ کِشند بالای دار هر نوجوانی را به ناحق
تا نباشد معترض بر ضد هر بیگانگانِ دسته دسته
آورند فاحشهها را در صفوفی ضد هر آزاده خواهی
بی حجابی گر حرام است از چه رو از جرم جسته
آن شنیدستی به یک بام و هوا دو، این چنین است
در شب بیتوته گر با پا کشی پیش پس زنی، آن کار دسته
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
26.04.2026