یاری که پرید
ناگهان ابر پریشانی رسید، بادی که وزید، یاری که پرید
کوچه ها تهی از آن آمد و رفت، فقرِ احساسِ کمیّتِ اُمید
من چه اندوخته ام اصل همه عمر که سرمایه شده
به چه آید آن همه وقت که رفت، ترسِ از آن تردید
ای که با آرامشت وقت گذشتن از باغ، ترسِ خود پنهانی
من که دانم، دلِ تو میخوانم، بند تو وصل کشید
گرچه عمری که به رفت، همِه زیر و زِبَرش خوش بگذشت
ولی افسوس که خواجه همه داستان و روایت نشنید
تو مخواه، تو مگو من چه کنم من که نمی دارم یاد
درسِ صبرِ تو ندارد اثری ز آنچه که خود خیر ندید
آنچنان بر نوک پنجه گذری تا که نیفتد قدحی
خود نمیدانی ربوده دوری ات مرغی که دزدانه پرید
چمن فرش زمین تا چه زمانی سبز است
آنقدر هست که شمع شب ما نور به خورشید دمید
دور خود نیک نگر آنچه ندانی که به باغ آوردی
بوی عطرِ گلِ نسترن، نسیم، نیلوفری است و نوید
من چه می دارم پَسان، بود و نبود مهر یار
تا شب بیتوته مرغ دل به افسانه رسید
یادداشت شاعر
تقدیم به مقام شاهرخ قدیمی المشیریامیدواربودم که هرگز زمان خواندن این شعر نرسد که امروز رسید ودر مراسم یاد بودش خواندم.
نکته: یادگار های شاهرخ سه دختر بنامهای نسترن،نسیم و نیلوفر میباشند و یک پسر بنام نوید .
بنام آنها را در این شعر اشاره شده.
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۶/۱