کریم سرپولکی
سروده‌ها
یادی که بر آنیم
گاهی بوجد آییم گاهی به رعد مانیم
گاهی گِلِ تَه ماندهِ هر جویِ خیابانیم
نمیگوئیم نمی دانیم چرا در پیش داور ها
زبانِ بستهِ در کامیم رَهِ نارفته اندر هر بیابانیم
تو گوئی ما همیشه دعویِ پیغام میداریم
که هرگَه فرصتی یابیم نشانِ رنگِ ایمانیم
کجا کرده اثر دین در رگ و خون و نهادِ ما
کجا مانده به نادانی که سوی آخرت هر دم شتابانیم
اگر محشر بود آخر به پایانِ تمام کار
چرا خلقم کند خالق دهد عقلم،  ستاند زانکه نادانیم
خدایی را که من دانم نه می خواهد  جهنم آتشی باشد
نه میخواهد که من امساک ها ورزم، در این دنیا که در آنیم
اگر باشد مقرر جان من گیرد گشاید بستری آرام
چنان من را بخواباند که هرگز آن نباشد درد و درمانیم
مگر ما را نباشد عاقبت جنت
کنار حوریان در هم
چرا از مرگ می ترسیم چرا ما این چنین از آن هراسانیم
تو گوئی شیخ میخواهد درین دنیا همی ماند
ترا بر آسمان راهی بسوی رب که رازش را نمی دانیم
هر آن چه حاصل کار و تلاشت را بگیرد تا کند پاکش
چرا شب را گرسنه سر کنیم چون اهل پیمانیم
بیا بشنو پیامم را بگو بر خلق تا آیند در راهش
فراخوانم کنون داده بساطِ سرنگونی گر نمی دانیم
تَوانِ فهم هر کودک که مکتب میرود اکنون
بسا بیش از تَوانِ فهمِ شیخ و حاکِمِ شیشِ دبستانیم
تو گوئی این پلیدِ پیرِ خَر فهمِ نگون در چاهِ جمکاران
به روزن هیچ نظر ناکرده از درز درون بر آنچه بر آنیم
من از دنیای زیبایی برایش نغمه ها خوانم
ولی او همچنان خواهد کنم من ناله و شیون عذابانیم
بیاور دستِِ بَر سنگ خوردهِ خود را، سرآغازِ جهادِ عشق
به زن بر تیرِ جلادان به کن جانا تو قربانیم
امیدوارم اگر روزی به آرامش رسید خلقم
شبی آید به بیتوته همی یادی که بر انیم
*
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۲۲