یادش نبود
نیمه شب دزدانه آمد صبحدم یادش نبود
من خدا را شاکرم گر ظهر میآمد چه بود
تا توانست بر حقایق رنگ پنهانی کشید
آن، چه میشد، گر گواهی بین ما هرگز نبود
بر سر کوی و گذر فریاد برآوردا که دزد
هرچه خود دزدیده بود با نام سرقت در ربود
راضیام من آنچه آرد بر سرم حقم بُود
نیک میدانم ارزش دل آنکه داند کرده سود
هم که مغبونم کند هم خواهدش ممنون شوم
کو عدالت این چه بیقانونی و سردرگمیِ بیحدود
ماندهام در کار این بد خُلقی دوران که هرچه آیدم
آنچه رِشتَم بُگسلد از بیخ و بن تا تار و پود
گرچه تقصیر همه مشکل فرستم سوی ناملایمات
خود ولی دانم مقصر، این منم جوابگو بر دیر و زود
بگذریم بیهوده شکوه برنیارد حاصلی بر حال ما
دم غنیمت روز دیگر کِی ضمانت بودنش را در نبود
میشود آیا که در شبهای بیتوته به رسم یادگار
آنکه آمد مانَد و باشد سرانجامش ودود
یادداشت شاعر
ودود = مهربانی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
20.11.2025