یاد آن
نفسی آید و چشم بیند و دل خواستهها دارد از آن
ای که چشم بسته به خود در پی اموال کسان
سحری خواب نیامد دگرم گفت به پاخیز که ما
می بریم تا بزداییم لِردِ ته مانده افکار زمان
گر بشویی به کنار جوی آب هرچه تباهی ز دلت
نقش آئینه ببینی نورِ رخشانِ درونت فوران
ای که فریاد تو همسایه شنیده نگزد کک به تنش
رَوِشت را بگذار راه جدا کن که بُود ره گذران
آنچه مانَد ز تو آن نیست که جمع آوریش بهر دلت
اثری مانده ز تو؟ هیچ شود ساده دلی وقت نبودت نگران؟
ما چه دانیم، خبر جنگ فقیران سر ته مانده چراست
آنکه از سیری برآرد هر چه خورده نکند فکر بدان
اختلاف دو هوا بر سر یک بام شنیدی که مراد
اولی فقر و فلاکت دیگری سعادت هر دو جهان
ای خدا هرچه مرا عزت دنیا میدهی شکر بر آن
چه شود سفره فقری بدهی سهمی ز خوان بیکران
ما که در بیتوته شب ها به جز از دعا نداریم ثمری
تا برآید اثرش بر سر دورانی که مانَد یاد آن
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
26.08.2024