گشایش
سنگ پرتابی که بشکسته سری
از کجا دانی هدف را سرسری
شاید آنکس که رها کرده یکی دیوانه است
یا نشان نگرفته و پرتابهاش از خودسری
ماندهام بین همه مردم این شهر بزرگ
من یکی تنها هدف باشد سرم زین توسری
هیچ میدانی اگر دردی برآید بر تو در دور زمان
در طبیعت میشود جبران به نحوی داوری
نظم دنیا را روندی ثابت و بر پایه عدالت است
ردخورِ آن را نشاید بی هدف اما نباشی تو، بری
عشق من گویا همان سنگ است که آمد بر سرم
گرچه بشکسته سرم اما نشسته در دلم از برتری
تیشه برداشته روم بر کوه سنگی بشکنم
تا بیارایم به سنگ آن چهره را همچو پری
ناگهان آیم برون از هاله رویای شیرین خودم
من کجا تیشه کجا کو کوه و فرهاد و سرای آخری
ما به اندیشه نشسته در دل بیتوته شب در گوشهای
ناگهان سنگی شکافد زآسمان سقف و گشاید زان دری
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
03.11.2024