گردِ راه
آنقدر باش که وقت آمدن سفره برایت گسترانند
ورنه در آخر هزارانت بهانه آورند ناجور دارند
یاد ایام گذشته که صفا بود و همه وابسته بودند
آن زمان دیگر نیاید نازنینان را صدا از گور دارند
گرد راهی، گاه بر رو و سر و دستی نشینی
تا که احساست کنند شویند تو را تا دور دارند
تا نبینی هر اهانت از همانی که به جان پروردهای
راه خود رو بی صدا آرام باش تا عزتت پر شور دارند
نیمه شب کابوس وحشت خواب و رویایم شکسته
که ز ترسش لرزه بر جان آنچه را منظور دارند
ما که بر پیران خود بر احترام و مهربانی شهرهایم
پس چه شد اجر محبت این دم آخر چرا منفور دارند
ایکه تنها میروی وقت نماز شام غربت سوی محشر
هیچ میدانی چرا، خالی ز عشقی زین سبب مقهور دارند
دست بردار این دم آخر تهی نوش آن بجا مانده شراب
کهنگیِ مِی بها دارد، چه سود وقتی ترا مقبور دارند
من در این بیتوته شب غوغا بهپا دارم ز خشم
داد خود از خود ستانم دیگران نقشِ بسی کم نور دارند
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۲/۱۶