گردش دوران
گشته اندر گردش دور زمان تا بر رهیم
سرنوشت خود کشیم از دست شیطان رَجیم
این چنین بخت دگر پیش نیاید هرگز
ما همه بر سر آنیم که بنیاد تَفَرُق فِکنیم
آمدم صبحِ سحر هاتف غیبم گفتا
مفتخر باش ترا در ره جانان ببریم
گرچه فریادرسی کو نکِشد درد مرا
هیچ پیدا نکنیم گر تک و تنها برویم
بهر کشتارِ دلِ عشق به مسلخ حاشا
آنچنان آیی که ما مست و غزل خوان بدویم
کودکانِ شهر من بر سرِ هر کوی و گذر
جملگی فریاد دارند گرچه ارزان نخریم
این ببین مرد و زن و کودک و پیران و جوان
دست در دست همه آتش مقصود به مقصد ببریم
تو میندیش اگر نیمه راه چند عزیزی نرسید
انتها بین کِه دِل جمله فدای راه یاران بکنیم
شاهدِ پیروزی خلقِ بپا خاسته را
شود آیا که ببینیم و نوایش شنویم
بار الها چه شود در شب شیرین سخنان
ما در آن جمع بچرخیم و سماعی بزنیم
گویدم پیر برو راه برای دیگران باز گذار
کو جوانان وطن بیدار باشند تا که ما بی ثمریم
آید آن روزی که در آنسوی آزادی بهاری نورس است
همره خیل عزیزان نغمه شور و نوائی بزنیم
ما به آرامش پسِ پیروزی خود میرویم
تا بیاد رفتِه جانان سر به کوی خفتهِ یاران بزنیم
تو ببین بیتوتهِ امشبِ ما بیادِ تو
آنچنان هست که ما فال به فردا بزنیم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۲۳