گاهی که من هستم
اگر زین مرحله جَستم نیندیشم که بَر رَستم
دوباره میشود مشکل اگر گویم که من هستم
همیشه آدمی خواهد که بر طاق سما باشد
نمی گویم مرو بالا نگر جائی که من هستم
امیدم آن بود گاهی بیادم آوری بگذشته را هر دم
اگر در راه خود راسخ وگر فاتح که من هستم
چه آنانی که دلها را ربوده ثروتی دارند
چه بی حاصل کسانی که چنین باشند که من هستم
منم آن تک پسر زادِ سراسر کبر و خود بینی
منم آن حاصل معنی که تا باشم که من هستم
منم آن مرد آزاده که تیرش رفته تا توران
جهد بر بام آزادی رسد جائی که من هستم
به تاریخ جهان بوده بنام من حکایتها
سفیر نغمه دادم همین رمز ست که من هستم
ز خود گفتن اگر همراه با افتادگی باشد
من آن را می پسندم گر رسد آنجا که من هستم
بپوشم آنچه من آنرا برای دیگری دوزم
نبیند مدعی هرگز به غیرِ آنچه من هستم
زمان رفت و نصیحت ها مانده بر یادم
نگر پیچ و خم ره را رسد آنجا که من هستم
نکوهش مر نخواهی دید از آن معبر که من رفتم
شب بیتوته را بنگر به آرامی که من هستم
یادداشت شاعر
افسانه مپندارپیش آی و بِرِیز آب به آتش شدِهِ دل
خاموش نما شعلهِ سوزانِ جگر سوز مرا
در فکرِ که بودی که همه در پِیِ ترویجِ گناهت
مجبور بکردی به خرابم به شب و روز مرا
تو خود نشدی آگهِ حرفی که همه پشت سرت بود
درمان چه بُوَد جایی که حجران شده هر روز مرا
من تا بِه بَرَت باشم و بوی تو مرا مست نماید
هیچم نبُوَد فکرِ دگر جز گذرِ روز مرا
شکوه چه نهان دارم و گویم به تو اِی آفت جانم
افسانه بپا کن بنشان آتشِ گُل کردهِ افروز مرا
ما را چه نهان است چنان تا که گذشت و گذرد هم
آن را که ندانم چه گذشته بَرِ دیروز مرا
دوشم به برم بود عزیزی که لبم بست به بوسه
دادم خبر از باد صبا نغمه بلبل گلِ نوروز مرا
من در عجبم تا به کجا رسم وفاداری نیاموزی و رَدّی
تدریس برای تو حرام است توئی مهر نیاموز مرا
امشب که بَرِ یار نیامد خبر دلشدگان را
فردا سر بازار نگر منتظران فتنه برافروز مرا
دارا و سکندر شده اند خاک و دگر رفته حکایت
افسانه مپندار، نگر آب شود شمع شب افروز مرا
من منتظرت مانم و دورانِ هزاره پی آن شب
بیتوته روان باشد و جانان به بَرَم سینه پر سوز مرا
بیتوته های شبانه سرپولکی۱۴۰۱/۹/۱۳
موی اَبرو
ابروانم آخرین نقشِ جوانیِ من است
کو سیاهیش همیشه از قدیم پا در ره است
اولین تارِ سفیدی که میانش رسته است
همچنان بالای چشمِ بی قرار بنشسته است
این نشان از زندگیِ سر بسر افسانه است
تو میندیش که پیری آخر هر زنده است
گرچه هر کس راه خود را میرود شاید بفکر
زندگی آنجا به آخر میرسد کو صاحبش دل مرده است
عشق اگر در زندگی نقشی به تو ایفا نکرد
مرده ای اما نمی دانی گُلت پژمرده است
این مهم نیست چه طولانی شود این زندگی
آنقدر باشد که در پایانِ کار دل
برده است
فلسفه ناید بکار از بهر چون ساده منی
این بکار من نِگر با معرفت بُر خورده است
گرچه از خود نیک گفتن رسمِ نادانان بود
تو به من خرده مگیر گرچه مَنیت برده است
بین کجا بودیم کجا آمد سخن از ابتدا
موی اَبرویم ببین مارا کجاها برده است
خود فراموشم بشد آنچه به آغازش شدم
در شب بیتوته هم اَبرویِ یار دل برده است
بیتوته های شبانه سرپولکی ۱۴۰۱/۹/۱۳
شه بیت
میکنم فریاد از دست زمانه می کِشم دردی که درمانش تو باشی
آرزو عیب نباشد بر جوانان گفته اَندم در جوانی
میکنم جنگ به میدانی که تک مردش تو باشی
می کِشی با نازِ خود هم می بری تشنه به مسلخ
میشود آیا مگر پرهیز کرد تیغی که بی رحمش تو باشی
گفته بودی من بگویم تو فقط می گوش داری
میشود آیا سخن گفت گر چه هر حرفش تو باشی
تیره بختی شور بختی سهم هیچ آزاده ای نیست
گر بدین جسم نحیفِِ این بدن دستش تو باشی
کوه های سر به افلاکِ سراسر مانده از دوران و اعصار
میدهد اِستادگی رسم و رهِ ما گرچه آن پندش تو باشی
آب گردد روز و شب جان عزیزی زیر دست غصه و غم
میرود هردم به پایان آن زمستانی که تک برفش تو باشی
من نگویمنا خلف باشد هر آنکس بسته پیمان
آنقدر دانم که سودا نا کند بیگانه گر صَرفش تو باشی
داده ایزد درد و درمان نوش دارو بهر جانان
می کشم ناز عذابی که به جان دردش تو باشی
هر کسی از بهر سودی میکند سودا به میدان
من چه بُردی کرده ام جائی که هر نفعش تو باشی
بین ماه من تفاوت بوده تا نورانیِ سیمینِ تاقِ آسمانت
این تو میدانی تفاوت را هزارش بوده و فرقش تو باشی
اَمر اَمر ست گرچه از بالا و یا از هر مقامی میرسد
بهر ما نیکو بود جائی که صاحب منصبِِ اَمرش تو باشی
هر چه ما از سوره و آیه تلاوت کرده بودیم و شنیدیم
حاصلش تنها یکی یکدانه ای باشد که آن حمدش تو باشی
در گذر پیمانه را وارونه کن جام می یم را در شکن
در شب بیتوته ام خوانم نوائی را که شه بیتش توباشی
بیتوته های شبانه سرپولکی ۱۴۰۱/۹/۱۵
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۱۰