کریم سرپولکی
سروده‌ها
گاهی به یک ترانه
بگذار تا بگوید حرفِ دلش زمانه
بر مَحرمان نهانی بر عاشقان بهانه
گوید هر جوانی در کوچه های شهرم
گاهی به شعر و آوا گاهی به یک ترانه
عیبش مگیر که او را فریاد گر بلند است
جمعی به کوی و برزن جمعی میان خانه
با مدعی مگویید گر جور خود نهان کرد
برخی چه بی اراده برخی خود عامرانه
القِصِه این حواشی در شهر شهره گشته
شیخی کِشَد بِه سَر بَند زِ عماّمه پرانه
چه میکند آدمی دمی که بر مسند است
تیرش خورد بر هدف یا که کند کمانه
همیشه آن چنان ست به وقت بر گرفتن
دهانِ خود گشاید به نفع مردمانه
خَرَش وگر روان شد زِ رویِ پل گذر کرد
دگر نباشدش گوش به خلق عامیانه
به فکر کیسه باشد خزانه ها بسازد
پالون خود عوض کرداما خرش همانه
اگر کسی بر آید بداد خواهی عدالت
هزار ماده و طرح قانون چه  ظالمانه
نوشته ها به مجلس به صحنِ گفت و گوها
زبانِ عدل گشاید نویسد و بکوبد به دربِ آستانه
او را اگر بپرسی چه شد عدل و عدالت
ترا قِصاص خواهد به کُشتنت شبانه
چنان ترا کِشاند به صحنهِ تا بگوئی
خَرَم نداشت به خود دُم ز کُرّه بچه گانه
بیتوته ای به پاشد که من بدان رسیدم
اگر چیزی عیان است چه حاجتش بیانه
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۲۱