کوله بار
دوستی دستش بِشُست و کوله بارش را ببست
راهِ رفتن برگرفت از کوره راهِ زندگی مَستانه رفت
گر چه او دستش نباشد بر جهان یادش ولی
نزدِ هر صاحبدلی تا جاودان خواهد نشست
هرکسی در زندگی افسانه سازد عاقبت پایان برد
آنچه از روز ازل در کارنامه آورد با خود بدست
ای که در دور زمان بر آسمانِ روزگاران غَرّه ای
فکر آن روزی نما در خاک باشی دیگران گویند که هست
من نمیگویم که خوبی یا بدی ای نازنین
حرف من آنجا زنند مردم زمانی که ره میخانه رفت
آنکه در میخانه با مستی ندا سرداده و آوازه اش باشد رسا
گرچه گوید مدعی اما نباشد قصهِ اصل قضایا در ره باده پرست
تو بیا از چشم من بین این همه رنگ و صدا و ساز و دف
از چه فریادت بلند است میشود آیا بدانی آنچه را بر من گذشت
دردِ هرکس در نهانِ دل نهفته، آنچه بینی ظاهری آراسته است
میکنی فریاد و خود آگه نباشی جای بد، فرزانه است
ای جماعت ما همه گمراه باشیم هر چه بوده رفته است
کس نیارد آگهی از آنچه آنسو بر کسان خواهد گذشت
دست برداریم بر آنچه تا کنون خودداوری
بهر یاری کرده ایم با دیگران با ناز شصت
در شب بیتوته من بر خود همی عهدی برم
تا دگر پشت سر یاری نگویم، هر چه بوده هر چه هست
یادداشت شاعر
به مناسبت وفات شمس طباطبائیفرانکفورت 12.01.2023
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۰/۲۲