کودک کار
کیان ای کودک هم سنِ من، من کودکِ کارِ به میدانم
نوش باد آن چند صباح خوشبختیِ آغوشِ مادر آنچه می دانم
گر چه تیر خصم قلبت را دریده آسمان را در نوردیده گذشتی
من هنوز در نیمِهِ شب منتظر چشمم به بازیابِ بساط سفره حیرانم
رفتن تو از کنار مهر مادر لااقل این حسن در بر داشت
تا نباشی با تنی لرزان چو من از ترس مامور در خیابانم
گاهِ گُل دادن بدست مشتری از شیشه ماشین و پرخاشش
آه سخت است عزتِ نفست رَوُد در پیش چشم و دیده گریانم
تو اگر رفتی سعادت را به بر بودی ز مهر و عاشقی سهمی گرفتی
من چه میگویم که نه مادر کند یاری نه یادی از پدر خوانم
تو اگر رفتی نمی گردی فراموش و برایت یادها مانَد
من اگر هستم چه حاصل قصه
سرد زمستانم
قایقت با لذتی نا وصف آوردی میان، آینده را طرحی کشیدی
من چه دارم بهر آینده چه چیزی آرزو خوانم
هیچ می دانی عزیزم گر چه ما با هم نکردیم کودکی شاید برآید
عاقبت صبحی که من دستی برآرم دیو آدمکش کِشَم به بند و زندانم
از میانِ اینهمه بیتوته یک شب عاقبت آمد ندا
ای عزیز دل کیان گر رفته ای من جای تو مانده به میدانم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۲/۲۹