کهنه قبا
از کتاب زندگانی برگهای را تا زده برای یک روز مبادا
تا بخاطر آورم هرگه که لازم شد بدان مرجوع ما را
تو می دانی به دردت میخورد این خط نوشته
که لابد وا رهد یک روزگاری از خطر بار شما را
چه افکاری به سر دارم من یک لاقبا در وقت پیری
که هردم آرزو دارم به مال و ملک و مکنت آن خدا را
یکی از بچههای هم محله صبح زود پشت خرابه
به دنبال نوایی زیر و رو ته ماندِه شب، زباله ها را
عجب رنگین کمان باشد در این گوشه که تا چشمت ببیند
تفاوت بین، چه ثروت های بیحد داده آن گشنه گدا را
از این قصه اگر بگذشته تجدید نظر کن تا که شاید
بگیری دست مستمندانِ شهرت آنچه بی برگ و نوا را
یکی از دوستان خندیده بر من از صداقت های ساده
که گوید آنچه تو بخشی شود خرج شبی پای بساط آشنا را
ز شیر مرغ تا جانِ آدم می شود پیدا به بازار مکاره
فقط مظلوم نمایی می شود سهم تو از این بازی خلق دو پا را
اگر بیتوته شب آنطور که باید پیش میرفت تا سحرگاه
کنون یارم بدون دغدغه پوشد مزین یادگار کهنه قبا را
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۹/۲۰