کشتی شکسته
آمد آنچه نباید، تو گفتی شد آنچه رفت
ای داد از زمان که نَرد تاسش
بد نشست
گرچه در روز جزا ما همه یک جا میرویم
دست زمان بین چه گذشت چه ها نرفت
هشدار جوانی را کنون می آورم بیاد
تو گوئی مرگی نبود و دیگر کسی نرفت
این زندگی که ما آنرا دو دستی گرفته ایم
ربطی به ما نیست اگر خوب یا
بد برفت
کنون بیا فکر آینده را به زندگی چنین بساز
که روز نبودنت همه اشاره کنند چه زود برفت
شمار روزهای زندگی که ما مفت داده ایم
بیش و کم مگو شمارش مکن به شیش و هفت
تو گوئی از اول طلبکار به دنیا آمدیم
دیگر خدا را بنده نیستیم به تاج و تخت
روزی که ما از درون خاک به بالا نظاره کنیم
دیگر چه حاصل عزیزی گریست یا دلی شکست
چو دامن از دست ما کشیدی و
گریختی
دست از دلم بدار که تنها به غم نشست
زین بعد زندگانی بدون تو چنان سخت بگذرد
کان کشتی شکستهِ ساحل که به
گِل نشست
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۵/۲۷