کریم سرپولکی
سروده‌ها
کاوه یاران

تقدیم به رفاقت

بر آمد توده ای از نور از پشتِ بلندکوهِ بجا استادهِ تاریخ
که برقش نور می بارد به دشت بر نشستهِ زیر دامانش
چنین خورشید با این آفتاب و تابشش بوده
هزاران سال ها گرمایِ رگهایِ جوان و پیر و بُرنایش
اگر گوئی که سهمگینیِ این عُزلت نشینی بی صدا گشته
تو را گویم سکوتِ خویش می جوشد درون از بهرِ جانانش
مگو فریادِ خاموشش نیانگیزد تو را در راهِ ازادی
مبین اسرارِ خاموشش نمی باشد مسیرِ راهِ پنهانش
اگر او در سکوتش بس هزاران راز پنهان کرده بر دوران
مشو نومید گر نایافتی رازِ نهفته در دل و جانش
بیاور آنچه در بازو و در سر هرچه پیروزی نمایانی
بِکِش آن سایه بانِ دشمنی، از سربلندی کرده پنهانش
درونَش دشمنت ضحاک جا خوش کرده بنشسته
برونش دم برآر فریاد کن راهی بسویِ کاوه یارانش
زمانی گفته بودندت دعای خیر میدارد تو را ایمن
نمی دانند مادر ها همه راهت شود ختم شبستانش
نگه کن بر سر تارُک سپیدیِ کُلَه وارِ نشسته تا ابد باقی
شود آیا نبیند کس گُشایش را ز نورِ روشن بالای چشمانش
زیادت گفته ام امشب اگر بیتوتهِ را تا آخرش رفتم
زمن خرده مگیر اما اجازت ده شوم آویزه دامانش
*
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۴