کابوس شیرین
خواب دیدم پدرِ من آن عزیز آن تکه جان
می زند مرا به سیلی با غضب با چشمِ گریان
آنچنان در این زمان خشنود نبود وی را به اعمال
کو همی دستش کشید هنگام ضربت نای نالان
در زدن اصرار بی حد می نمودش من هراسان
منتظر بودم تمامش میکند اما نه آسان
ترس داشتم ضربتش را آنچنان کو می نوازد
سرعتش با آن توان در حرکت دستی چو سندان
او چو ناخشنود بودش از زدن با چشم حیران
من همی ترسان بُدم اما نمی گفتم چرا جان
نیک می ترسیدم اما پا بجا آماده بودم تا به انجام
منتظر بودم زند با آنکه از آن ضربه اش جانم هراسان
او کشید دست خودش از حرکتِ پر سرعتش را
تا کند ناگه گذر از نزدِ نزدیکِ کُلّه آن پر اثر ،هان
سعی میکرد با چنان ضربت مرا سیلی گذارد
کو تمام جثه اش چرخید در هنگام طغیان
گریه نا خرسند از چشمش روان بود و نمی خواست
این کند اما چرا هردم بدان اصرار و عصیان
ضربتی زد سهمگین با دست تا نابود سازد
این عجب بین کین گذر از بیخ گوشم بی اَثاران
او اگر چه سعی در تنبیه داشت اما چنان بود
ناخود آگاه دست بر تنبیه فرزند می زد وآن یار جانان
چاره ای در آن مقامش بر حذر میکرد و اما
هیچ هرگز خود نمی خواست تا که بود وی را هراسان
اشک می ریخت و ازین کارش دلی پر درد میداشت
تو همی گوئی مقدر بود و او ناچارِ فرمان
من تمامِِ مدتِ آن زشت کابوسِِِ سراسر درد و افغان
با تآمل می گذشتم در مقامِ ایستادن ، انتظاران
ناگهان بختک برفت و من برون از دیدن دل
حیف افسوس او دِگر نا بود و آن لحظه گذاران
کاش می بود و همی هردم مرا اندر قصاصش
ضربه ها می زد بصورت من همی آرام و لرزان
ترس من از ضربتش هرگز نمی بود خوب دانم
ناله هایش این دلم می سوخت آن احساس و آن جان
ای خدا آیا شود بار دگر رویش ببینم
آن غضب از وی بگیرم بر سر و با دیده خندان
حیف و افسوس ضربتش را دم بدم پس میکشید او
انتظارِ باردیگر ضربه اش نوش و نظاران
من غضب را کو بدان عُطفت همی در دل نهان کرد
حاضرم با جان خّرّم هر بار دیگر تا هزاران
بارالها ها یک دمی دیگر مقامش را بیاور
تا ببوسم خاک پایش را به لب با دیده جان
از خاک خود جوانه خواهم زد.
دستهایم را بسوی آسمان بسان شاخه های پر برگ سبز روانه می سازم
تو میتوانی در سایه ام دمی آرام بگیری و در خلوت خود اندیشه هایت را به هر جا معطوف کنی
اما هیچگاه نمی دانی و نمی بینی
افسوس را که من با خود بردم تا شادی را برای تو جایگزین نمایم
و هر گز و هیچگاه چکاوک شاخه ام نمی داند ریشه بی مهری را از تو به ارث برده
تو اما میتوانی به رویای گل سرخی بیاندیشی که سحرگاه شبنم زلال صورتش را برای شستشوی زنبور عسلی هدیه میکند
.ومن هنوز با اندوه ناظر ترانه های عاشقانه توام
سایه ای افتاد روی دیوار زندگی
سایه امد همراه ما و از ما گذشت ومحو شد هنگامی که ما در انتها بدنبالش می رفتیم
اما نقش سایه همیشه روی دیوار زندگی بجاست
یاد هوشنگ ابتهاج ( سایه) جاودان و روح بزرگش همیشه شاد
سرپولکی
سایه
سایه بر دیوارِ عمرم نقش بست
آنچنان بودست که گویا نیز هست
من که هرگز این سعادت او نبودم در کنار
گوئیا عهد مرابر شعر خود جانانه بست
دیرگاهی ست کِه در این راه تاوان داده بود
این سحر بین کو بسوی دوست تنها رَسته است
این چنین روزی که وی رو سوی معبودش نمود
تو گمان کو هم نَبَر او رهروی دلخسته است
او پرید با عشق سوی آن سرا تا بر نهد
شعر نغز خویش را در دست اهل دل پرست
نشئه و مست شراب عشق بی فرجام بود
ورنه او را هیچگاه خالِق از آن بندش گسست
تو مپندارا کسی را هم که طبع شعر داشت
شامگاهان تا به صبح اندر ره ایمان نشست
دیر گاهی ست درین وادی توان شعر را
بر لبان، خاموش از اندیشه پیران که هست
هیچ نو جانی توان اینهمه ابیات نیست
وانگهی آن دم که وی در انتها دیوان ببست
بشنو ای دل آنقدر او در جهان مانا بود
تا همی از آدمی یادی ز اشعار ست و هست
سایه آنجا راه را بر عاشقان دل پریشانش برید
کو همی خود عاشقی دیوانه وار بندش گسست
کریم سرپولکی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۵/۱۴