چگونه رفتن
خرج من از راه کارم میشود تامین بدان
ورنه بیکسب درآمد کِی توانم گسترانم بر تو خوان
کودکیهایت مگر از ذهن خود بردی ز یاد
تا نکرده گریه از مادر نگیرد شیرِجان
دایه هم گاهی به مهرت میگشاید بر تو دل
لیک این وصلت نه آن ریشه بدارد پر توان
زندگی گرچه همی آید رود انسان فراموشی برد
یاد یار مهربان هرگز نرفته از گذرگاه جهان
زدهام فال و تمنای بر آوردن آن برده حواسم روز و شب
این عجب بین که هر آنچه در بر معشوق بوده شد عیان
بوده گهگاهی زمانی در میان این همه سختی کار روزگار
لحظهای بی یاد آن افسونگر رفته ز من روح و روان
من که هرگز خود نمیدانم چرا از سادگی نفعم همیشه بردهام
آنکه در پیچ و خم مشکل گره خورده حکایت را بخوان
ای که شمعی را منور میکنی تا روشنی بخشی به راه کورهای
این ز اعماق وجودت ریشه دارد اصل آن را در اصالت ها بدان
ما که در بیتوته شب تنها نه بر خود آرزو داریم دوام
رفتن هر آدمی حق است چگونه رفتنش، باشد میان
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۹/۲۴