چکاوک
تاریکی شب میرود خورشید ز نو خواهد دمید
ابر سیه را باد بُرد نور امید خواهد رسید
رنگ تاریکی دگر در دوردستِ این افق از دیده رفت
روی بوم زندگی نقش و نگار با طرح نو آمد پدید
چون چکاوک باش که میخواند به هنگام پَرِش
گر نمیخوانی بِپَر، از سینه ات آوازها باید شنید
حرف این پیر شکسته دل اگر بر تو ندارد حاصلی
لااقل با دیگران کن مشورت آن تجربه دارد مدید
ما که بیداریم به شب در انتظار صبح میآریم به سر
تا بدست آریم دلت با جان خود در آتشت شاید پرید
من به رویا دیدهام داری بِبر خورشید را
این نشان باشد خدا از نالهها گوشش شنید
من دو چشمم باز دارم تا ببینم کوچه بنبست تو
آمد و شد هرچه باشد تا نگویی نیمهشب باید خرید
زدهام فال که بینم ره پیش رو به امید شعف
میرسد روز سروشِ خوش که میآرد نوید
ما رسیدیم در شب بیتوتهای آنجا که میگوید به ما
جز سپیدی رنگ دیگر زایل است از قلب ما زاید امید
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۱/۸