چُرتکِه
گفته بودی که اگر روز قیامت بشود آتش دوزخ بدمند
من به همراه تو هرگز نشوم تا به رقیب خرقه ایمان ندرند
گفتگویی است میان مردم شهر که میگویند به هم
که نخفتگانِ شب در ره عشق راه به جانان نبرند
سالیانی است به دور اینکه دو دلداده به راهی بروند
که سوا از یکدگر بوده و در کنار هم همسفرند
هرچه تجربه گرفته بینشان وابستگی آماده آن را نشود
تا نباشد اتحاد میشکند عهد که چون چوب ترند
اینهمه قصه که بنوشته به خط بر کتب و دیوان عشق
ذرهای از کهکشانِ فکرِ عالِم بوده که بهرِهِ آن همه برند
اسفا آنکه فرا گیرد ز هر علم چنان تجربهها پر مقدار
کی کند وقتِ بکارگیری آن را که همه عمر بدنبال سرند
گر خداوند دهد عمرِ دوباره میدهم قول به کارش گیرم
هر چه اینجا دیدهام آنجا فروشم تا که مردمان خرند
تو بیا شرط نگون بختی ما را ز دلت وا بگذار
ما دهیم قول که آنچه میکنیم برون از آن شور و شرند
آمد آخر نو سپیده به شببیتوتههای ما عیان
هر چه از حسنت شماریم در حسابِ چُرتکِهها کسر و کمند
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۱/۱۵