کریم سرپولکی
سروده‌ها
چراغ چشمه نور
پیش میرفتم بسوی راه آینده نبودم آگهی
چشم خود داده فرا رو پیش اگر آید کسی
تا بپرسم آن چه باشد آنچه او آنرا بدید
بعد این ره تا کجا باید شد و باید رسید
اندر این اندیشه بودم تا اگر گرگی شغالی روبهی آمد به پیش
دفعِ شر بنمایَمَش با چوب دست و دشنه همراهِ خویش
آنچنان تاریک بود آن ره که از ترسِ خطر
می کشید تیری به پشتم مو بر اندامم به سَر
خود همی دلداریم دادم که من مَردَم بِدان
آمدم تا خود بیازمایم به راه زندگی در هر مکان
گر چه سخت است و کشیدن
کُنده اش بس مشکل است
جَبرِ دوران باشد این ره گرچه پُرِ خاک و گِل است
آن کسانی که برفتند و رسیدند عاقبت
بهر ما برگفته اند اصلِ قضا و هر قدَر بر عافیت
گرچه آنان نیز همچون من به دل شور رسیدن داشتی
آخرِ دوران ببین چرخ زمان را با دو دست می داشتی
تا ز رفتن وا نهد لختی زمان در جا زند
لحظه ای برگشته سر بر آنچه دیده سرزند
لیک سرعت در بِرَفتن کم نشد هر رهروی
آدمیزاده نکاهد سرعت سیر زمان با کم روی
این جهان در راه خود هرچه گذاران میشود
عمر ما کوتاه تر از موسم فصل بهاران میشود
من چه گویم آنچه بر ما و تمام آدمی بگذشت و رفت
از حساب بیرون شود از ابتدای آدم و حوا به امروز و چه سخت
هیچ کس بهر غُنودن پا به این دنیا نذاشت
هیچ کس ایمن نبودش زندگی طی زمانی را که داشت
ما چه میدانیم که باشد بعدِ این عمری دگر
یا در این دنیا و یا در آسمان سیری دگر
تو بیا دست نیازت را بگیر از آز خود
راحتش بگذار دنیا را مشو  قربانی اَغراضِ خود
ما به هر صورت رویم و جا گُشائیم دیگری
هیچ کس را برنگشته تا کند روشنگری
آنطرف چی باشد و ماهیتش بر چه مداری بگذرد
تا کنیم آماده خود را بهر آن نوخانه تا دل را بَرَد
هر چه من گویم سرابی از میانِ درکِ ناجورِ منست
شاید امشب بین بیتوته رهی یابم چراغ چشمه نورِ من است
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۷