✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
پیشامد
دیر گشته خسته ام دیگر چرا دیر آمدی
آن همه وقت جوان بودت چرا پیر آمدی
آن که من بودم تو هم بودی ندیدیم این همه
این که اکنون گشته ایم، شاید بود پیشامدی
آنچه انسان در تمام عمر بهرش سینه خود می درد
هیچ باشد عاقبت اندر نهایت با چه تدبیر آمدی
آنچه من بینم تو آنی، تو همان بینی از این منظر که من
یا که من افسانه بینم تو چنان دیری که تاخیر آمدی
به به از این آمدن آخر نهایت آمدست
آخر عشقی و دین گشته به تکفیر آمدی
کاش می شد صحنه را از نو نمایش آورند
تا نباشی خسته و پیر و زمین گیر آمدی
این چه بلوایی بُود در شهر تا آئی به ما
در میان جمع روباهان چنان شیر آمدی
آمدی جانم فدایت خستگی در کن دمی
لحظه ای آرام باش حالا که تقدیر آمدی
روشنی های سحر بیتوته را پایان بود
تیغ بُرّان شبی آنجا که شمشیر آمدی
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۳/۱۵