پیر فالگیر
در میان کوچه و بازار گذر کردم زمانی بی خبر
رفت و آمدها برایم تازه نابود و نمی کردم نظر
فکر حال خود بُدم بر رهروان کاری نبود
می گذشتند دیگران چون من سرِ کوی و گذر
در میان کوچه پیری را بدیدم می فروخت
فال حافظ بهرِ هَر محتاجِ مانده منتظر بر هر خبر
دلق و کشکولی حمایل یک تبرزین در میان
جامه درویشیش با یک کُلَه لبادهِ کهنه نظر
با صدای خَدشه دارِ حاصل دوران همی شعری بخواند
لحظه ای ماند و برفت و خواند و می جُستش نفر
کو وِرا فالی بپرسد حاجتی گیرد دهد وی دِرهمی
روزیِ امروز را حاصل شود فردا کند فکری دگر
هیبت این پیر ناگه آنچنان بندم کشید
پایم از پا بر نرفت خشکید افکارم زِ سر
جمع مردم بی توجه می گذشتند هیچ کس آگه نبود
گنجِ این پیرِ خرابات اندرونِ دلق بود پُر سیم و زر
حاصلِ عمری تعالی در رهِ شعر و سرود
سالک راه خرابات حاصلِ شور و شرر
کس ندانست بار او سنگین تر از دُر و جواهر گوهری ست
کز میان جان خود آن را تنیده با نخی از جنس زر
دیدنِ وی مر چنان وَجدی به عرفانم کشید
ناخودآگاه سوی وی گشتم سراپا پا به سر
دستِ او بوسیدم و حالش سوالی و بماندم منتظر
تا بخواند نیتِ فالم به شعر خواجهِ شیراز بر این بی خبر
دست برد و صَفحِه ای را باز بگشاد و در آن شعری بخواند
حاصلش از قول خواجه آب پاکی را بریختش مر به سَر
دیده بگشا سر بلند دار دور را بنگر که گر
فکر امروزت بُدی از پیشتر، حالا نبودی دربدر
بین که شب بیتوته های من سراسر میشود
یاد آن گفته زِ حافظ یاد درویشِ گذر
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۲