پس مانده زِ تن
ای که سخت گرفتهای، دوران و روز و روزگار
تا که چرتی بزنیم رسیدهایم به انتها آخر کار
آنکه تعجیلِ به رفتن میکند سعی سریعتر باشدش
همچنان همراه باشد پیش و پس گوش و کنار
هرچه اندوزد همی ماند نباشد وقتِ رفتن همرهش
جز زمانِ اندکی کو شعرِ تر گفته همی در وصف یار
ما برآنیم تا پس از رفتن زده نقبی به دوران بقا
تا شود زنده به دلهای همه اصحابِ کهفِ ماندگار
شایدم در صور اسرافیل دمیم بیدار کُنیم هر خفته را
بعد آن گوئیم چرا رفتیم کجا باشیم چگونه گردش لیل و نهار
یا چهها باشد به اقمارِ سماوات و کواکب دُورها
شایدم آید ز ما عکسی در آن سیاره با یاری به رسم یادگار
من ولی دانم ندانم جایگاهی باشدم در آن مکان
لیک باشد آشنا حتی هزاران یار عاشق از برایم برقرار
میشود ممکن یکی از سالکان راه شیدایی ما
اصل بنیان محبت برملا سازد به نحوِ آشکار
ما ولی در صبح هر بیتوته شب تولدی دوبارهایم
تا سحرگاهان زنیم بر آب، پس مانده زِ تن را بیگُدار
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۴/۲/۲۹