پروانه صفت
پروانه صفت باش که چون شمع شود آب، بکوشی
با پر زدنت شعله آتش بِکُشی رو به خموشی
فریاد ضعیفش که فقط دلشده دارد به شنیدن
گر گوشِ شنیدار بُود، پرده دَرَد عالمِ هستی به خروشی
آنگاه که از پیله برون آمده این نو پَرِ زیبا به ره شمع
در اصل دگرگون شده تا آتش آن شعله بدارد ز چه جوشی
ناگاه خبر شد که پر سوخته اش تاب ندارد که بدارد
آتش ز سر شمع به جانِ دلِ معشوق به جانانه فروشی
افتاد به پای شمع و حیران ز چه آمدش به سر گفت
جان دادن پای عشق بهتر که ز آتشش نکوشی
آنجا که مروت بودت شرط، نگه کن به بر خویش
شاید که ببینی این همه پروانه را بی پرده پوشی
گرچه احراز هدف از پر قنداقت همی داری عیان
هیچ اَجری بی سبب ضایع نمیگردد مگر از حق فروشی
شمع می گرید ز مرگ این همه پروانه مانده بجا را
اونمیداند که سرمشق است برای عاشقانش خانهدوشی
ما اگر شبهای بیتوته به فانوسی مزین کردهایم این کلبه را
در فضای نور آن صدها به پرواز آمده از وجد پروانه سروشی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۰/۷