پرنیان دل
بدان محبت زیاد، وظیفه میشود تو را
چنان بِرَس به یار خود نباشدت به وی زیان
همی شود به شُبحه ظن، که ناسپاسی است به کم
ولی ز پُر به سر رود ز ظرف کوچک دهان
چنین سخن که گویمت نه آنکه از من است و من
همی شنیده در مسیر زِ هَر رونده در بیان
نگویمت که مطمئن ولی نباشدم به شک
که هرچه گویدم رقیب شود مرا بدان عیان
بیا کلاه خود نما قاضی و حق بده به ما
که بر تو باشمت چنان که میرود بدان گمان
اگر همیشه ماندهای میان برزخ و بهشت
نه آنکه من ندیدهام بده به من کمی زمان
ببین به چشم جان خود شنو ز مهر ترانهها
که آنچه در زمانه است روان به انتها دوان
مکن جفا که روزگار تو را نداردت بقا
به پرنیانِ دل گشا، دَرِ میان مردمان
خلاصه میکنم رفیق کلام آخر و جواب
درآ، به بیتوته شبان بمان دمی کنارمان
یادداشت شاعر
ظن = گمان،پندار،شک،تردیدشبحه = سایه، تصویر مبهم، خیال
پرنیان = ابریشم، پرند، حریر، دیبا
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
06.11.2025