پر سوم
پدر بنشسته فرزند پیشِ پا آرام بگرفته سراپا گوش، حیرانش
حکایت از شب طولانی دوری است از یاد شنیده از نیاکانش
شبی طولانی اما در میان خانهای کوچک میان جنگل تاریک
که هر جنبندهای در آن حواسش سوی گرمای اجاق کوچک جانش
شغالی زوزهای کرده سکوتی حکمفرما می شود لختی
کلاغ پیر بنشسته به یک شاخه نظاره از میانِ درز ایوانش
میان این همه تنهایی جنگل صدایی که نمیآید ز جنبنده
ولی آنکه به گوش جان شنو باشد کند حس نبض قلب کل حیوانش
تمامی وحوش امشب سراپا گوش بنشسته به نقل پیر
همه در انتظار ماجراهای هزاران ساله دستانش
شروع گفتن مرد کهنسال با تامل تا بنوشد چای خود جرعه
صدا، آهنگ آرامش که میآرد به گوشت ریشه از جانش
به آرامی سخن را پرورانَد با همه آرامشِ گفتار
حکایت را چنین آغاز میدارد بهنام نامی دادار یزدانش
هزاران سال بگذشته نیاکانم ز کوه و قله قافش فرود آمد
که سیمرغش بدو از بال خود تنها سه پر داده به دامانش
که در وقت خطر یا ناتوانی گر بسوزانی پرم حاضر شوم در دم
نجاتت چاره می سازم به آنی هر چه باشد آن به میدانش
از آن پرهای اهدایی دو پر سوخته نجات جان رستم را
یکی مانده به آزادی برای لحظه آخر برای ملت در بند زندانش
عزیز دل اگر روزی نبودم من به جای شادیت نوحه سرودندت
بسوزان این پر سوم که آیم بر کَنَم با خنده بنیانش
امانت میدهم این آخرین پر را به تو فرزند دلبندم
پس از تو خواهم آن باشد امانت بر تمام اهل جانانش
بدارش حفظ، نیارد دست بیگانه برین پاکیزه پر هردم
که گر آرد، اسیری تا ابد بر او و هم بر اهل خاندانش
بگو فرزند و زاده هر که دورانش چنان آمد گرفتاری
که دیگر طاقتت طاق و شدی آماده،سوزان پر به حرمانش
اگر آمد برت سیمرغ سلام ما بدار بر وی بگو افسانهِ رفته
که گیرد انتقام از امت و از اهل بیت و شیخ گریانش
تمام ماجرا از اول گفتار من تنها به یک شب گشته طولانی
که آن شب هم شب یلداست که شادیِِ بسی مسرور میخوانش
اگر یلدا شبی بیتوته را برپا کنی آیا شود صبحش
بگیری مژده از پنهان روی آسیمه سر بر سوی سامانش
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۹/۲۷