پاجوش
به میهن اگر مهر آن در دل است، وطن را فراموش کن
چراغی که بر خانه باشد روا به مسجد تو خاموش کن
شنیدم وطن در زبان عرب، که آغُل بود اصلِ نام
به طعنه به ایرانیان گشته زور، تو آن گردِ پاپوش کن
سخنها که آید برون از دهان، همه بازتابِ دل است
تواند که هم مهر آرد ز خود، و یا نفرت از تو، بدان گوش کن
کنون گشته آمادهِ بستری، که تاریخ را برنویسی دگر
هر آن تاکنون رفته بر ملتت، ستانی به عقل و همآغوش کن
عزیزم جوان رشیدم تو ای شیر غران بند قفس
کنونت مهیا، به پا کن هر آن و که باهوش کن
زمان بگذرد آنچه رفته ستم گرچه سخت بوده، رفت
بنوش و بنوشان و باده به جام اندرون تازه بانوش کن
برای خودت جان فدا، هرچه بردی سعادت، به میهن رسد
به دادار یزدان سپارم تو را، بهر لطفش به ما کوش کن
درختان پیر کهنسال دوران به آخر که آیند وقت
برویند جوانه به پا بهر ماندن، تو پاجوش کن
نمیگویمت ماندگاری که در شب به بیتوته باشی دوام
سپارم به دستت نخ بند میهن رهائی، چو جادوش کن
یادداشت شاعر
وطن = در زبان عربی به معنی محل نگهداری ستوران میباشدبه مقاله استاد پور داوود
یوتوب در مورد میهن مراجعه شود
پاجوش = جوانه های پای درخت
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
09.03.2026