وطن یا میهن
وطن در زبان عرب آغل است بر ستوران و دام
چه دارد قیاسش به میهن که جای دل است بر شهان
تو چون میهنت را به جان پاک داری ز هر اهرمن
تفاوت نگر بین معنی دو کس پارس مرد و عرب در زبان
اگر عشق را در کلامی بکارند همان زادگه است
که هرگز نیالایدش هیچکس ناخودآگاه آن
زمانی رسد تا تو در راه رفتن همی صبر باید بسی
که چون بر درآیی به مِی هَن رسی در نهایت ز جان
ندانم چگونه بیانش به شعر آورم آنچه در بطنم است
که پاکیِ آب روان هیچ باشد به مقیاس میهن بیان
کنون آنچه از گفتهات در من آمد پدید نشعه کرده مرا
هزاران کهن قصه هرگز نباشد دوا درد من این زمان
گهی گفتهای میپراند تو را از رکود و جهش داردت
ندانی چرا این جرقه بسوزد تمام وجودت میان
گهی خوش بیانی رسد، زانکه گوید خبر گر چه تلخ
که هر اطلاعی مبارک شود جایگاهش به وقت و زمان
ز شبهای بیتوتهام امشب آن آمده موسمی است
به میهن، به مامش،که من یک تنه مِی بنوشم ز دست مهان
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
29.09.2025