همچون سریش
خلق ظاهربین نگر در وادی دنیای خویش
تا توجه جلب گرداند کند قلب تو ریش
میزند خنجر به خود تحریک احساس تو را
ای بسی تا حد مرگ رفته که گمراه تو بیش
تا سرانجامی چنان از سادگی در تو پدید آرد گهی
آنچه در حیله توان دارد بیازارت به نیش
سرخی صورت به پنهانی و اشک وی روان
پشت آن چهره که پوشیده نمایاند به کیش
آنچنان بازی نماید تا حقیقت واژگون دارد به تو
تا فریبد ساده لوحانه تو را انداخته هر دم به پیش
گوش کن از من نصیحت تو مشو غره که آگاهی همی
این به نقش، نیکو نشسته میکند فکرت پریش
هرچه گویم از سیاستهای چونان دشمنی
گرگ باشد پشت آن صورت که میماند به میش
گر بیابی روزنی بهر خلاصی نجات میهنت تا وارهی
او بگردد بر خلاف فطرتش تا بهره گیرد از زیادی و کمیش
یا رب این بیتوته شب را در پناه خود بگیر تا عاقبت
پاک گردانیم چنین زالو صفت چسبیدِهِ همچون سریش
یادداشت شاعر
پریش = پریشان، پراکنده، تار و مار، متفرقسریش = چسبی است که پودر آن را با آب مخلوط کرده برای چسباندن کاغذ مورد استفاده قرار میدهند.
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
07.09.2026