همچون ستاره
سحر آمد به نزدم دزدکی در بسترم همچون ستاره
چو شب پایان رسد باید کشد خود را به آرامی کناره
چه خوش شانسم که بیچونه و چک ناگه رسیده
عزیز دلبری مه پیکری در این میان ما را دوباره
همیشه آن نشد گاهی که جور آید تو را شانس
میان جمع به سر شاهین نشست تاجی گذاره
نمیدانی چه آید پیش و با سرعت روی تا آخر راه
هزاران نقشه پنداری هنوزت نه به باره نه به داره
یکی میمرد ز درد بینوایی و نمیجست بهر خوردن
یکی میگفت بزن بر دل بگو با خود کنون فصل بهاره
اگر روزی شنیدی از در و همسایه اخباری به ناحق
چنان اندر جواب تدبیر دارش تا بدارد استخاره
مکن باور هر آنچه گویمت قبل از هر آن آید به ذهنت
کمی اندیشه کن شاید نباشد آنچه میگویم قراره
سر کاریم من و تو از ازل تا آخر کار و نمیدانیم چه گردد
چه باشد سرنوشت اینکه همه عمر منتظر باشیم هماره
نشینم گوشهای بیتوته شب دارم به پا آیا ببخشد
خداوندم از این لاطائلات و گفتههای استعاره
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
03.08.2024