هفت
تنفر من از گذشت،گذشت روزگارم است
وگرنه هر کند گنه، مرام من بدو، گذشت
ببندم ار دوچشم خود، نه اینکه ناتوانِ دید
هر آنچه میرود نهان ز دیده میشود به نشت
صداقت ار میان بود توان شنید و دید و رفت
نه آنکه کرده هر خلاف شنیده و از آن گذشت
زمانه رفته است به ما، دگر چه سودِ های و هوی
چه آورد دوندگی به پای لنگ به کوه و دشت
همه بر آن کنند نظر که پر صدا کند نما
گهی شکفته غنچهاش کسی که خود نما نگشت
بیا نشین کنار من که گویمت ز دل سخن
نه آنکه بشنوی ز کس حکایت میان طشت
به هرچه حسن بوده است تو زیب خود نمودهای
مکن خطا که لغزشی، تمام حسن تو پلشت
شماره میکنی به عشق همه فدائیان خود
مرا چرا شمردهای میان نمره شیش و هشت
یکی به بیتوته شبی سراغ شادمانه بود
ولی نگفته کس چرا، کجا چرا فزون نگشت
یادداشت شاعر
زیب =زیبائی، زینت، آرایش و زیورنشت = نشر، برملا، نفوذ، تراوش، خروج ناخواسته
پلشت = ناپسند،زشت،پلید
حکایت میان طشت = داستان دختریست که در زمان قدیم زالویی داخل بدنش شده با خوردن خونش بزرگ شده شکمش متورم میگردد که برادرانش به قتل وی به ظن خیانت به قاضی میروند اما قاضی وی را میان طشتی از لجن مینشاند،که زالو با استشمام بوی آن از بدنش خارج میگردد.
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
06.06.2026