هدیه
ای دوست که می روی ز شهرم
ساکت منشین که با تو قهرم
از جامی که داده ای به دستم
غافل منشین که بی تو سردم
گر خوب نظر به حال مایی
تنها منشین که بی تو دردم
ار دل به جفا زنی همی سنگ
حاصل تو ببین رمیده هردم
من گر چه ز سرمایه کنم خرج
عمری که گذشته و رود هم
من خسته و مانده پی جانان
انصاف نبود چنین زمان غم
آن را که شده دور میان ره ایام
با خنده کند ناز به دیدارِ منِ کَم
مویه نشود راه رهایی غم تو
گر شاد شوی زخم تو مرهم
ای دوست که بسته بار خود را
بیتوته شبان راه ره یار نبندم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۶/۱۲