هدیه خیام
من کنون دانم چرا خیام دوبیتی میسرود
عیب آن کمبود در قافیه و عیب زبان ما نبود
چندگاهی ما به راه گفتن شعر و غزل آمدهایم
شعر که نه، شاید ادای آن که در اصلش برای ما چه سود
مشکل است بیتی سرودن بالاخذ وقتی نباشی مستعد
هرچه بافی کج در آید نخ زند بالا و پایین تار و پود
میرسی تا حد گفتن سعی خود گرچه به آخر میبری
این نمیباید که عجزت را به شعر هردم ورود
او که نامی بود و شاعر، قادر مطلق به هر علم زمان
آگهی بودش که میمانیم به گِل یا در بیابانی فرود
ما ولی دست از تلاش خود نگیریم هرچه باشد افرح است
گرچه بیخوابیِ شبها اثرش بر دور چشم ما کبود
تو اگر شعری سرودی میتوانی حال من دانی عزیز
نه که با نقدت برانی حاصل عمرم که از جانم زدود
آنکه آید روبرو دانی چه میخواهد ز تو
پشت خود هرگز ندانی گشته شمشیری عمود
گر شبی آید که بیتوته ما یاد هزاران شاعر است
ما یکی کوزه میان داریم که خیامش به ما هدیه نمود
یادداشت شاعر
افرح=خوشنود ،خرسند ،خوشحال ،شاد شدن
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۵/۲۸